پوريا ناظمی

نشانی جدید

از همه دوستانی که در این مدت این وبلاگ را با همه افت و خیزهایش دنبال می کردند تشکر می کنم.

به لطف دکتر علیرضا مجیدی، فضای جدیدی فراهم شده است و از این پس نوشته های مرا می توانید در این نشانی پیدا کنید 

www.pourianazemi.com

 

قطعا این وبلاگ باقی خواهد ماند تا زمانی که همه مطالب پیشین و نظرات آن را به آدرس جدید منتقل کنم

شاد باشید و موفق


یک سوال

من مدتی است سعی دارم وبلاگم را سر و سامان دارم و برای این کار می خواهم سعی کنم از امکانات بلاگ اسپات استفاده کنم اما نمی خواهم مطالب اینجا و آرشیو نظرات را از دست بدهم.  برای همین مایلم آرشیو این وبلاگ  به همراه نظراتش را به صفحه جدیدی در بلاگ اسپات منتقل کنم. اما پرشین بلاگ امکان خروجی xml را مستقیما نداره که بتوانم آن را وارد بلاگ اسپات کنم . یک راهی برمبنای یکی از افزونه های فایرفاکس را در جایی خوندم اما این راه جواب نداد. کسی از دوستان آیا می تواند راهی برای این کار پیشنهاد بدهد؟ 

ممنون می شوم اگر کسی راهی بلد است به من اطلاع بدهد.

ممنون


یاد ایام – برنامه شب کریسمس

یکی از شب های نزدیک به سال نو مسیحی قرار بود من میهمان برنامه آسمان شب باشم. سال این برنامه را به خاطر ندارم اما شاید نسرین شکوری بتواند کمک کند تا تاریخ دقیق را به خاطر بیاورم. آن موقع برنامه آسمان شب هر شب پخش می شد و مدت پخش برنامه هم 15 دقیقه بود. مجری برنامه هم آقای افشاریه بود که با صدای بی نظیرش یکی از عوامل اصلی جذب مخاطب برای برنامه به ویژه در ابتدای آن دوره اش بود.

آن شب تولد نسرین هم بود و لطف کرده بود و معلم های رصدخانه را هم دعوت کرده بود و پژمان و شاهین و من هم آنجا بودیم. به خاطر برنامه میهمانی را نیمه رها کردم و به اتفاق سیاوش عازم استدیو شبکه 4 شدیم. موضوع برنامه با توجه به نزدیک بودن کریسمس قرار بود درباره داستان ستاره ای باشد که بر اساس روایات شب تولد حضرت مسیح برفراز بیت الحم درخشیده و با رویت آن 3 مغ عازم فلسطین می شوند تا تولد پیامبر وعده داده شده را تبریک بگویند. بر اساس روایات این ستاره 3 بار یک بار در هنگام آغاز سفر، یک بار در هنگام برخورد آنها با پادشاه یهود و بار دیگر هنگام تولد مسیح در آسمان دیده می شود و راهنمای آنها برای رسیدن به محل تولد مسیح است.

اینکه آیا این ستاره واقعیت تاریخی داشته است یا نه بهانه خوبی بود تا رویدادهایی را که می شد چنین منظره ای را در آسمان ایجاد کنند را مرور کنیم و در عین حال به نکته مهم تری برسیم که باید هر متنی را با زبان آن متن خواند و الزاما نباید یک متن مقدس را سعی کرد که به زبان علمی خواند و یا مثلا تمثیل های عرفانی را سعی کنیم برایش توجیه علوم تجربی پیدا کنیم.

برنامه قرار بود 15 دقیقه باشد و معمولا با توجه به تیتراژ یکی دو وله ای که پخش می شد و زمانی که صرف سلام و علیک آقای افشاریه با مردم و با من و خواندن متن پلاتوی اول می شد چیزی حدود 10 دقیقه باقی می ماند که با توجه به اینکه معمولا زمان ما هم کم می شد انتظار 7 تا 8 دقیقه صحبت را داشتم.

پشت صحنه ضبط ویژه برنامه های نوروز در خانه هنرمندان - عکس فکر می کنم از بابک باشد

معمولا در برنامه های آسمان شب هر برنامه 15 دقیقه ای آن موقع چیزی در حد یک روز کامل کاری وقت مرا می گرفت، تحقیق در باره موضوع ، چک کردن دوباره اطلاعات، حدس زدن سوال های جنبی که سیاوش در مطرح کردن بدون هماهنگی آنها مهارت داشت اول ماجرا بود و وقتی بدنه اصلی موضوع آماده می شد تازه بخش اصلی کار این بود که آن را برای یک قالب 15 دقیقه ای کوتاه کنم. در زمان تحقیق معمولا به اندازه یک مقاله کامل اطلاعات جمع و جور می شد که در کنار اطلاعات قبلی و ... می شد چیزی در حد 2 ساعت برنامه را با سرعت بالا حرف زد اما باید آن را در 10 تا 15 دقیقه خلاصه می کردیم. البته این روند رایج بود که حتی سعی می کردیم وقتی موضوع بحث، داستان داغی بود که هرروز آن را دنبال می کردیم هم انجام دهیم گاهی می شد که من تازه مقاله ای را نوشته بودم و فکر می کردم کاملا بر موضوع سوار هستم اما وقتی صحبت برنامه مطرح می شد همین داستان را تکرار می کردم چون مخاطب تلوزیون قابل ریسک نبود و تمام سعی این بود که کوچکترین داده اشتباهی منتقل نشود. (البته حداقل یک بار می دانم که چنین اشتباهی را در هنگام یکی از پیش برنامه های کاسینی – هویگنس کردم که بعدا خواهم نوشت).

گاهی اوقات هم پیش می آمد که به دلیل شرایطی خاص تنها یکی دو ساعتی قبل از برنامه می فهمیدیم که آن شب باید به برنامه بروم و این ریسکی بود که چاره ای نداشتیم و باید انجام می شد و برای همین موارد پیش بینی ناپذیر آن دوره عملا  هم من و همه دوستان دیگر حالت استند بای داشتیم و سعی می کردیم در طول روزهای هفته خبرها و داستان ها را – حتی بیشتر از آنچیزی که برای کار حرفه ای خودمان نیاز داشتیم - زیر نظر داشته باشم تا اگر یک باره چنین موردی پیش آمد مخاطب و برنامه دچار مشکل نشوند.

این وسواس به اطلاعات درست باعث می شد من بر خلاف عرف همیشه احتمالی را برای خطا و فراموشی در هنگام برنامه قایل بشوم و همیشه اعداد و داده هایی که ممکن بود از خاطرم برود و یا اشتباه شود را روی کاغذ بنویسم و همراهم ببرم و اگر جایی لازم می شد که البته به ندرت پیش می آمد از اینکه از روی کاغذ عددی را بخوانم نگرانی نداشتم و این کار را هم پنهانی انجام نمی دادم. به نظرم این کار حتی در زمینه اش یک نگاه اشتباه را هم تصحیح می کرد. تلوزیون این خاصیت را دارد که فردی که پشت دوربین می نشیند برای بسیاری از بیننده ها حکم یک دانای کل را پیدا می کند و بسیاری فکر می کنند این آدم احتمالا خیلی خاص و ویژه است و همه چیز را می داند. برای همین نگاه کردن به متن باعث می شد تا مردم به یاد بیاورند او هم یک آدم عادی است که حتی اعداد و اسامی را ممکن است فراموش کند. همین دیدگاه کم کردن فاصله بین مخاطب و کارشناسان هم بود که باعث می شد من و بقیه دوستانم چندان با لباس رسمی پوشیدن میانه ای نداشته باشیم. ان شب هم برای اینکه داستان و روایت انجیل را مرور کنم کتاب مقدس را همراهم برداشته بودم و در طول مسیر یکی دوباره داستان را مرور کردم که اگر سوالی پیش آمد بتوانم به آن اشاره کنم.

به هر حال به استدیو رسیدیم و برادران صفاریان پور مشغول آماده کردن مقدمات و نور و دکور و گوشی و تست صدا و دیگر کارهای پیش از برنامه شدند و من هم با خیال راحت نشسته بودم و منتظر آمدن آقای افشاریه و شروع برنامه بودم. چیزی به شروع برنامه نمانده بود و میکروفن من هم وصل شده بود ولی از آقای افشاریه خبری نبود. فیلم بردارها در جای خودشان مستقر شده بودند و سیاوش هم بیرون بود فقط یک بار از سیاوش پرسیدم آقای افشاریه می رسد که او هم گفت حتما می آید و من هم با خیال راحت نشسته بودم و کتاب را هم که یادم رفته بود بیرون بگذارم کنار دستم گذاشته بودم.

یک باره دیدم چراغ چشمک زن استدیو شروع به کار کرد و در مونیتور استدیو تیتراژ برنامه شروع به پخش کرد. سیاوش یک باره در را باز کرد و گفت تنها باید اجرا کنی و وقت برنامه هم اضافه شده است. گویا مشکلی برای آقای افشاریه پیش آمده بود و تنها چند ثانیه قبل از شروع بچه ها فهمیده بودند ایشان نمی رسند. من هنوز در شوک بودم که  سیاوش در را بست و تا به جلو نگاه کردم چراغ دوربین روشن شد و ما روی آنتن بودیم. آن شب تولد امام رضا بود و طبق عرف رایج برنامه ها با تبریک تولد باید شروع می کردند. من هم که هنوز فرصت نکرده بودم خودم را جمع و جور کنم شروع به صحبت کردم و پس از سلام و اعلام اینکه امشب استثنا به جای آقای افشاریه من برنامه را اجرا می کنم گفتم با تبریک تولد امام رضا موضوع برنامه امشب ما تولد حضرت مسیح است!

غیبت آقای افشاریه باعث شد تا کل سناریو به هم بریزد. وقتی شما در یک برنامه تلوزیونی به عنوان کارشناس حضور دارید این مجری برنامه است که داستان و روایت اصلی را پیش می برد و شما باید با داستان وی همراه شوید. در واقع او باید چهارچوبی جذاب را بیان کرده و مخاطب را جذب کند و شما در قالب سوال و جواب موضوعات را بیان کنید. اما در غیاب او و وقتی قرار است یک نفره اجرا کنید باید خودتان داستان را بیان کنید. یعنی باید فضای داستانی را به وجود آورید که مخاطب با یک مقدمه ، طرح مساله و بعد بررسی موضوع بتواند شما را همراهی کند و برایش خسته کننده هم نباشد. در آن چند ثانیه تنها چیزی که به نظرم رسید این بود که بهترین کار این است که برنامه را در قالب روایت متن کتاب مقدس شروع کنم و پیش بریم و داستان کتاب مقدس تبدیل به تم اصلی شود و هر یک از سناریو ها را که مطرح می کنم به خود داستان اصلی ارجاع دهم برای همین پس از معرفی موضوع و برای شروع گفتم بیایید برای اینکه ببینیم چه سرنخی از این داستان در اختیار داریم متن اصلی که این موضوع در آن مطرح شده است را با هم بخوانیم.

کتاب را برداشتم و باز کردم و شروع به خواندن از روی انجیل کردم. متن طولانی بود و باید خلاصه می کردم و  در عین حال باید به طور آنلاین آن را ادیت هم می کردم. برخی از کلمه ها در متن اصلی به نظرم می آمد که ممکن بود حساسیت برانگیز باشد. مثلا واژه پادشاه یهود که در متن آمده بود چون قرار نبود درباره اش بحث شود که منظور چیست ممکن بود با برخی از حساسیت ها مواجه شود. البته هیچ پروتوکلی وجود نداشت که این کلمه ها ممنوع است یا نه ولی وقتی جلوی دوربین زنده قرار می گیرید باید همزمان به برداشت های مختلف، مردم، مسوولین و کسانی که به هر حال دنبال بهانه گرفتن هم هستند فکر کنید و تا حد امکان اجازه ندهید سو تفاهمی بروز کند که به کلیت برنامه آسیب برساند. به هرحال داستان را همزمان که از روی متن می خواندم کوتاه کردم و برخی از واژه ها را هم جایگزین کردم و برای اینکه مخاطب علاقمند اصل متن را از دست ندهد آدرس و مرجع داستان را هم گفتم که اگر خواستند در کتاب مقدس داستان کامل را بخوانند. بعد از آن شروع به برشمردن سناریو های مختلف کردم سناریو هایی مانند این که این ستاره می توانسته یک ابر نواختر، دنباله دار، مقارنه های تکرار شونده و امثال آن باشد. هیچ کدام از این سناریو ها البته با متن سازگاری نداشت و هر یک به دلیل از فهرست امکانات حذف می شد اما فرصت بی نظیری بود که به این بهانه رویدادهای نجومی مختلفی را بیان کنیم.

وقت برنامه اضافه شده بود و من هر ازچندگاهی می دیدیم که سیاوش با قیافه عصبانی از پشت شیشه اشاره می کند که ادامه بده و یک اشاره ای به گوشش می کرد و من هم در همان حال که داشتم حرف می زدم در فکر این بودم که گوش من چی شده؟ وقتی چندین بار این عمل تکرار شد فکر کردم شاید حشره ای یا کاغذی روی گوشم است و سعی کردم بدون اینکه غیر طبیعی جلوه کند دستم را به گوشم ببرم و اگر چیزی هست بردارم، اما متوجه چیزی نشدم. ما از دو دوربین در استدیو استفاده می کردیم که به دستور کارگردان تلوزیونی سوییچ می شد و من هم باید نگاهم را بر اساس چراغ هر دوربین به سمت آن می چرخاندم.

یکی از دوربین ها که قرار بود نمای ثابتی را بگیرد در مقابل من قرار داشت و فیلم بردار پشتش پایه آن را قفل کرده بود که در جای خود ثابت باشد. بدین ترتیب تنها کار برای گرفتن تصویر از آن این بود که کارگردان از اتاق فرمان روی آن سوییچ کند. اپراتور این دوربین هم برای اینکه حوصله اش سر نرود داشت روزنامه می خواند. در اواخر برنامه وقتی تصویر روی این دوربین سوییچ شد، از شانس بد آن روز ما، قفل دوربین آزاد شد و اپراتور هم حواسش نبود. من در حال نگاه کردن به دوربین و حرف زدن بودم که دوربین بدون اپراتور شروع به حرکت کردن کرد. در حالت عادی زاویه این دوربین به گونه ای بود که من باید سرم را 30 درجه ای به سمت چپ بدنم می چرخاندم تا رو به دوربین صحبت کنم . دوربین هم شروع به حرکت به سمت چپ کرده بود. گردن من همراه با دوربین داشت می چرخید . وقتی اپراتور متوجه اتفاق شد و خود را به دوربین رساند و آن را ثابت کرد ، گردن من زاویه ای بیش از 90 درجه با بدنم گرفته بود و تقریبا داشتم پشت شانه ام را نگاه می کردم. آنهایی که آن برنامه را به خاطر دارند حتما ان زاویه شگفت انگیز تصویر را به یاد دارند. این اتفاق به خودی خود حالت کمدی را به وجود می آورد و واکنش اتاق فرمان و فیلم بردار و دوی سریع وی و خنده های افراد در بیرون مرا تا آستانه انفجار از خنده پیش برده بود و فقط فکر می کردم اگر نتوانم خود را کنترل کنم چه جوری باید این داستان را جمع کنم. خوشبختانه توانستم خودم را کنترل کنم.

تایم برنامه به حدود 25 دقیقه رسیده بود و 10 دقیقه ای وقت اضافی گرفته بودیم و من هم هیچ دیدگاهی از مدت باقی مانده برنامه نداشتم و هیچ جدولی هم در اختیارم نبود فقط داد و بی داد های سیاوش از آن سوی شیشه که از چیزی به شدت عصبانی بود را متوجه می شدم. وقتی برای آخرین بار به کتاب مراجعه کردم و مطلبی را از روی آن خواندم و سرم را بالا آوردم دیدم سیاوش، فواد و تقریبا هر کسی که در اتاق فرمان بود با هم دارن علامت می دهند که وقت تمام شده و من هم فکر کنم در دو یا سه جمله بحث را جمع کردم و خداحافظی کردم.

با پایان برنامه سیاوش عصبانی وارد اتاق شد. من فکر می کردم کارم مرا خوب انجام دادم و نمی فهمیدم چرا باید سیاوش عصبانی باشد. سیاوش هم رو به من کرد و گفت این همه در گوشت دارم فریاد می زنم که وقتمان داره تمام می شود و این همه باهات حرف زدم چرا به حرف هایم گوش نمی دادی؟ پرسیدم چطوری داشتی با من حرف می زدی ؟ و گفت از توی گوشی ات دیگه!

برای ارتباط بین اتاق فرمان و مجری یک کانال صوتی وجود دارد که از طریق آن کارگردان برنامه می تواند از طریق میکروفون درون اتاق کنترل با مجری صحبت کند. صدای او از طریق هدفون کوچکی که در گوش مجری قرار می گیرد به او می رسد. در اسمان شب آن موقع هم گوشی بخش مهمی از برنامه بود و سیاوش سوال های خود و موضواعتی که آقای افشاریه باید از کارشناس می پرسید و یا زمان وله ها و پایان برنامه را به او اعلام می کرد.

قبل از آمدن مجری این گوشی نصب و روی دسته صندلی مجری آماده می شد تا او پس از مستقر شدن در گوشش بگذارد.

من و سیاوش با هم به صندلی خالی آقای افشاریه نگاه کردیم . گوشی هنوز روی دسته آن باقی مانده بود. در تمام آن مدت سیاوش فکر می کرد مشغول حرف زدن با من است و من تحویلش نمی گیرم و من هم داشتم از اینکه کسی زمان پایان را به من نمی گوید حرص می خوردم . برنامه آن  قدر سریع شروع شده بود که فرصتی برای نصب کردن گوشی وجود نداشت.

آن برنامه اتفاقا یکی از برنامه های موفقمان از آب در آمد و شاید نزدیک کریسمس محتوای آن برنامه را تا جایی که یادم می آید دوباره بنویسم و همین جا پست کنم. اما آن برنامه مخاطبان ویژه ای هم داشت.

دوستانمان که در جشن تولد حضور داشتند دور هم داشتند برنامه را می دیدند و شنیدم یک عکس دست جمعی معروف هم گرفته اند که دور تلوزیون نشسته اند و من هم از طریق تلوزیون در آن عکس حضور دارم. اگر آن عکس هنوز وجود داشته باشد ممنون می شوم برای من هم بفرستید تا روی همین پست قرار دهم.

داستان برنامه آن شب و به خصوص شروع یک باره ، وقت اضافه ، ادیت همزمان متن کتاب، گوشی که به گوش هیچ کس نبود و از همه مهم تر پیچ خوردگی گردنم یکی از خاطره های فراموش نشدنی برنامه های آسمان شب برای من است.

 

 

 

 


قدم نورسیده ای که شاید مبارک نباشد

می گویند دوشنبه این هفته اتفاق خواهد افتاد اما کسی چه می داند؟ شاید همین الان اتفاق افتاده باشد، شاید دیروز، شاید ساعتی دیگر.

 کودکی به دنیا آمده و یا خواهد آمد. نه چندان پیش از این لحظه و نه چندان دور از آن. شاید دقیقه ای قبل و یا بعد. کسی نمی داند و نخواهد دانست که او کدامیک از خیل کودکان نورسیده به این جهان است. اما آن دم که او قدم بر خاک این سیراه نهاده باشد عددی تغییر میکند. او بدون آنکه خود بداند شماره انسان های زنده جهان را به عدد 7 میلیارد خواهد رساند.

زمین این هفته 7 میلیارد نفری خواهد شد. هیچ کس این کودک را نخواهد شناخت و خود او نیز هیچگاه نخواهد دانست که برای همیشه در تاریخ جاودانه شده است. شاید او روزی رهبری بزرگ شود، شاید سربازی کشته در میدان نبردی ،شاید کارتن خوابی که گوشه از خیابان های شرهری برف گرفته یخ می زند. شاید کودکی که هیچگاه بزرگسالی را نبیند. شاید در سومالی قدم به این جهان گذاشته باشد و شاید تنها نقشش همین تغییر عدد باشد شاید حتی به روزی و یا هفته ای نرسد و از گرسنگی بمیرد. شاید یکی از همان هایی باشد که هر گاه دیگران در سوگ مرد یا زنی بزرگ اندوهگین می شوند دیگرانشان به آنها یادآروری کنندکه چرا قهرمان سازی و بت پروری می کنید که همین الان صدها کودک در گوشه و کنار جهان در حال مرگند.

شاید بزرگتر شود به مدرسه برود در دعوایی کودکانه یا کشته شود و یا کسی را بکشد و در اتاقی کوچک در انتظار بماند تا سالخورده تر شود و جزای مرگ را با مرگ بپردازد. شاید بزرگ شود شاید دست تقدیر او را در سرزمیی مرفه و در خانواده ای دانا به دنیا آورده باشد در این صورت او می ماند ، درس می خواند و خانواده ای تشکیل می دهد و کودکانی به این دنیا می آورد و در آغوش خانوده اش در خواهد گذشت. شاید در سرزمینی در آرزوی تغییر به دنیا آید عمری را بجنگد و یا تسلیم شود. قهرمانی تنها یا افسرده ای فراموش شده شاید عاقبت این کودک ناشناس باشد. اما او جهان ما را 7 میلیاردی کرده است.

اما آیا جهان ما با 7 میلیارد نفوس جای بهتری برای زندگی است؟

بعید می دانم کسی بتواند جواب مثبتی به این پرسش بدهد. به نمودار زیر نگاه کنید این نمودار تغییرات جمعیت زمین را از 10 هزار سال پیش از میلاد تا امروز نشان می دهد ببینید چگونه با افزایش دانایی انسان که منجر به افزایش بهداشت، کاهش مرگ و میر، افزایش عمر و همچنین رواج استفاده از منابع طبیعی زمین بر تعداد جمعیت این سیاره افزوده شده است. این نمودار یکی از ترسناک ترین کابوس های من است. یک سیاره در بیش از 10 هزار سال با تعداد جمعیتی مشخص و در تناسب با محیطش می زیسته است و ناگهان انفجار عظیمی رخ داده است. به نمودار دوم نگاه کنید که میانه این آشوب را به تصویر می کشد و نمای آینده آن را نشان می دهد.

شاید بگویید چه باک ما اشرف مخلوقاتیم و زمین زیر پای ما گسترانده شده تا در آن زندگی کنیم و گوهر زندگی را به نسل بعدی ارایه دهیم . اما آیا با این روند گوهری از حیات باقی م یماند که بخواهید به کسی بسپاریم.

به آمار ها و وضع جهان نگاه کنید. در هر ثانیه کودکی در آفریقا به دلیل مشکلات ناشی از فقر و گرسنگی می میرد. به چشم خود دیده ام خانواده ای را در هندوستان که نسل اندر نسل در گوشه پیاده رویی زیسته اند پدربزرگ و پدر و فرزند و نوه همه در گوشه پیاده رویی بودند و در زیر باران و گرما هیچ نفهمیدند که این دنیا که در آن زیستند کجا بوده است. به آلودگی های ناشی از استفاده بی رویه از منابع زمین بنگریم . یکی از بزرگترین نبردهای بعدی انسان نبرد آب خواهد بود که از هم اکنون نشانه هایش پیدا است. آب سالم و شیرین نایاب است، هوا آلوده شده ، گرسنگی و فقر در جهان غوغا می کند گفته میشد بیش از 25 درصد از مردم جهان امروز به معنی واقعی کلمه فقیرند. جنگل های هر روز کوچک و کوچکتر می شوند. راه دور و به قلب آمازون نروید تا تخریب جنگل را ببینید به مازندران بروید و نمای پیش چشم خود را با خاطره پدران و مادرانتان مقایسه کنید تا ببینید چه فاجعه ای با تولد هر کودک رخ می دهد. این تخریب عظیم محیط زیست، این نابودی منابع زمین بی هیچ شکی ریشه در جمعیت دارد. تا به حال فکر کرده اید  برای رسیدن به عدد 7 میلیارد نفر چند گونه از جانوران دیگر برای همیشه منقرض شده اند؟ و آیا تا به حال فکر کرده اید اگر کودکی که به دنیا می آید آن قدر خوش شانس باشد که بتواند زنده بماند تا چه حدی از منابع زمین را به خود اختصاص خواهد داد؟

به راحتی با نگاه کردن به وضع موجود می توان سری از روی تاسف تکان داد و ناسزایی به زمین و زمان گفت. برای کودک گرسنه آفریقایی و آسیایی گریه کرد و از دیدن دنده های بیرون زده اش و از دیدن لاشخوری که در انتظار مرگ او است سر به دیوار کوبید می توان زا بی عدالتی در جهان شکایت کرد و به ثروتمندان تاخت که چرا شکر نعمت به جای نمی آورید و به این بیچارگان حداقل یک بار یک وعده غذای گرم نمی دهید؟ می توان در برابر مراکز اقتصادی جهان تحصن کرد، می توان به هرزنامه های الکترونیکی دلخوش کرد که به شما وعده می دهد با هر کلیک بر تبلیغ آن به کودکی غذا دهند تا وجدانمان آسایش یابد. می توان به دولت ها ناسزا گفت و می توان کانال خبر تلوزیون را عوض کرد و صفحه روزنامه را ورق زد و چشم بست بر هر آنچه که بر سر ما و زمین و مردم زمینمان می آید. اما بیایید منصف باشیم همه ما در این فاجعه مقصریم.

من می فهمم و درک می کنم که هیچ چیز قابل مقایسه با احساسی نیست که پدری و یا مادری نسبت به فرزند خود دارد من می فهمم که کودک نماد و عصاره عشق است و می فهمم که به درستی آن را معجزه خلقت می نامند.

جایی خواندم که هر کودکی که به دنیا می آید نشانه این است که خداوند هنوز از انسان نا امید نشده است و هر کودک بذر معجزه و امیدی و رستگاری را با خود به دنیا می آورد.

متاسفم . اما من این سخنان را خریدار نیستم. هر کودکی که به دنیا می آید اگر والدینش به شرایطی آراسته نباشند نه تنها نشانه امید و بخشش پروردگار نیست که نفرینی است که قدم به این دنیا می گذارد.

اشتباه نکنید من نه با بچه ها بدم و نه با ایده فرزند دار شدن. سوال من این است در عصری که تا این حد منابع ما اندک است زمانی که وضعیت اجتماعی ، اقتصادی ،فرهنگی ، علمی و دهها پارامتر ما نا مطمئن و لرزان است آیا فرزند دار شدن تنها به این دلیل که انسان ها می توانند فرزندی داشته باشند مجاز و اخلاقی است. به نظر من اگر والدین آینده مراحلی را پشت سر نگذاشته باشند بچه دار شدن نه اخلاقی و نه مجاز است.

فرزند دار شدن هدف مشخصی دارد. یک گونه برای اینکه باقی بماند و بتواند از انقراض نجات پیدا کند باید بتواند بچه دار شود تا نسلش را حفظ کند این دلیل اصلی همه گونه ها برای ازدیاد نسل است. اینک سوال اینجا است که آیا نسل انسان را خطری – غیر از خود انسان – تهدید می کندیا در آستانه انقراض به دلیل کمبود اعضا قرار دارد که لازم است به روند بچه دار شدن های بی رویه و همه گیر خود ادامه دهد؟ خیر ما تنها از بلاهایی که اتفاقا همین ازدیاد افراد و نسلمان به وجود آورده اند در معرض خطر داریم و اگر بلای آسمانی نازل نشود تنها خودمان م یتوانیم با رفتارمان خودمان را منقرض کنیم.

در غیاب این دلیل اصلی برخی ها استدلال های دیگری را مطرح می کنند. اگر بچه دار نشویم پس دلیل تشکیل خانواده چیست؟ تنهاییم و حوصله امان سر می رود! ما افراد باهوشی هستیم و اگر بچه دار نشویم ژن درخشان ما هدر می شود (مطمئن باشید هیچ متخصص ژنتیکی این گفته را تایید نمی کند) باید برای دوران پیری خود همراهی داشته باشیم! دچار بحران احساسات می شویم !! آرزوهایی داشتیم که به آن نرسیدم و امیدورایم فرزاندنمان به آن برسند! سنمان زیاد شده و دیگر وقتش است بچه دار شویم و اینکه اصلا این سوال چه معنی دارد؟ قبل از اینکه به من بدگمان شوید به سراغ آشنایان دور و نزدیکی که فرزند دار شده اند و یا در آستانه این امر هستند بروید و بپرسید چرا به این نتیجه رسیده اند که بچه دار شوند. عمدتا همین پاسخ ها را خواهید شنید. دقت کنید که در اکثر این پاسخ ها خودخواهی ما به جای آینده نگری برای فرزند دیده می شود.

مرحله بعدی دهشتناک تر است. از همان دوستان و آشنایانتان بپرسید چقدر در باره بچه مطالعه کرده اند. چقدر از ظظرفیت ها و ظرافت های تعلیم او خبر دارند؟ چقدر خود را برای تربیت او آماده کرده اند؟ واقعیت تلخی است که بیشتر افراد حتی به اندازه وقتی که برای تحقیق در باره خرید یک مبل یا انتخاب رشته یا کتابی که می خواهند بخوانند صرف می کنند برای بچه ای که قرار است بزرگش کنند زمان نمی گذارند تا ببیند با چه شگفتی عظیمی روبرو هستند. چند نفر از آشنایانتان را می شناسید که بچه کوچکی دارند و وقتی کودک تازه به سخن آمده کلمه ای را به اشتباه می گوید قربان صدقه اش می روند، و می خواهند تا آن اشتباه را تکرار کند تا دیگران هم بخندند؟ آیا می دانند کودک چه توانایی شگفتی در یادگیری دارد؟ آیا می دانند اگر کودک آموزش درستی ببیند پیش از مدرسه می تواند غیر از زبان مادریش یکی دو زبانی را یاد بگیرد؟ می تواند دهها شعر را به خاطر سپرده و در ضمیرش نهادینه سازد؟ می توان خلاقیتش را به چه مرحله و درجه عالی رساند؟

یکی از دوستان ارزشمندم جایی نوشته بود شب ها برای کودکش در کنار لالایی های دیگر حافظ می خوانده است روزی در مهد کودک که بچه ها دعوای کودکانه ای را آغاز کرده بودند و یکدیگر را متهم می کردند بینشان رفته و آنها را مخاطب قرار داده که :کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم.

دخترک 5 ساله ای نقاشی های شگفت انگیزی می کشد که در بازارهای هنری جایگاه ویژه ای دارند، دیگری آنچنان موسیقی را می شناخته است که وقتی گروه سرود مهدکودکش نت ها را فالش می خواندند از مهد فرار کرده است. اشتباه نکنید این ها نوابغ نیستند. این ها کودکان واقعی اند که تربیت درست و به موقع داشتند در حقیقت اگر چنین افرادی در اقلیت قرار دارند به دلیل خاص بودن آنها نیست به این دلیل است که اکثریت والدین قاتل استعدادها و ظرفیت های بی نظیر فرزندانشان هستند. عدم توانایی والدین در پرورش کودکانشان باعث می شود با انبوهی از بی خردی مواجه باشیم.

من فکر می کنم تا زمانی که خانواده ای به جای نرسیده است که مطمئن باشد فرزندی که به دنیا خواهد آورد ارزش منابعی که صرف پرورش او می شود و آسیب هایی که طبیعت بابت حضور او می خورد را خواهد داشت. زمانی که مطمئن نباشد تا حد امکان از رازها و رمزها و ظرفیت های کودک و شیوه آموزش او مطلع است. تا زمانی که به چنان سطحی از دانش و فرهنگ نرسیده باشد که بتواند میراث فرهنگی گذشته را به فرزندش منتقل کند و تا زمانی که تامین مالی و اقتصادی و اجتماعی لازم را نداشته و نسبت به امکان تامین و حمایت از فرزندش در زمینه های مختلف در طی سال های در پیش شک داشته باشد و تا زمانی که همه این شرایط را با هم نداشته باشد حق فرزند دار شدن را از نظر اخلاقی ندارد.

فرزند، انسان جدیدی است که نه بازیچه و نه ابزار سرگرمی ما است و نه عصای دست پیری ما. او موجودی شگفت انگیز و منحصر به فرد است. پس اگر آمادگیش را نداریم نباید پای او را به این دنیا باز کنیم و اگر چنین کردیم مطمئن باشیم یکی از کسانی هستیم که در فاجعه زمین 7 میلیاردی و همه مصیبت هایش شریکیم.

شاید برخی بگویند تا ما به چنین دانش و موقعیتی برسیم  سن و سالمان از بچه دار شدن گذشته است. چه باکی دارید نگاهی به پرورشگاه ها و کوکان بی شماری بیاندازید که بی سرپرست منتظر آینده ای نامعلومند. چه اشکالی دارد به جای آنکه فرد جدیدی را به دنیا اضافه کنید اشتباه دیگری را اصلاح کنیم و فرصت هایی را برای کسانی ایجاد کنیم که هیچ امیدی ندارند.

این سخن ها تلخ است و من متهم به بی احساسی. اما واقعیت این است که زمین ما امروز بحران زده جمعیت است.بسیاری از این  7 میلیارد انسانی که به زودی بیشتر هم خواهند شد نه جایی برای زیستن دارند نه آبی برای نوشیدن نه هوایی برای استنشاق و نه غذایی برای خوردن . بسیاری نه امیدی به آینده دارند و نه بازاری برای کار و آنها که شانس بقا می یابند بسیاریشان به دلیل ضعف و نادانی والدین انسان های موفق و پیشگام و تاثیر گذاری نمی شوند. اما آنها که می دانند چه می خواهند و برایش زحمت می کشند . آنها که می فهمند فرزند جدید نه اسباب بازی  که سرمایه ای برای آینده است و باید برای رسیدن به آن نقطه که شایسته پدر  ویا مادر شدن است تلاش کرد و زحمت کشید، فرزندانی را تربیت خواهند کرد که جهان را تغییر خواهند داد و دنیا را به جای بهتری برای زیستن بدل خواهند کرد. کسانی که قدرت ایجاد تغییر را دارند و می فهمند و می توانند وارث تمدن بشر باشند.

این روزها به سادگی نمی توان هر قدم نو رسیده ای را مبارک دانست. ما هنوز برای جهان 7 میلیاردی آماده نیستیم.

 پ.ن:‌ این لینک را سایت بی بی سی منتشر کرده است . تاریخ تولد خود را وارد کنید تا ببینید تقریبا چندمین فرد جهان بوده اید که به دنیا آمده و در کجای این نمودار قرار دارید. شاید برای مقایسه بد نباشد پس از آن تاریخ تولد مادر یا ژدرتان ار هم وارد کنید و بعد تاریخ تولد برادر یا خواهر  یا یکی از کودکان تازه متولد شده را تا آنچه را فاجعه می گویم به چشم ببینید.

 

 

 

 


یاد ایام

عنوان این پست را از این پس هرازچندگاهی در وبلاگ من خواهید دید. قبل از اینکه با اولین آن ها مواجه شوید لازم است چند خطی درباره اش توضیح دهم.
زمستان در راه است و یکی از سنت های قدیمی شب های زمستان ما نشستن دور هم در شب های طولانی و تعریف کردن خاطرات و داستان و نقل و خواند شعر و گپ های طولانی است. روزگاری در زیر کرسی های گرم و زیبا و در کنار سماور های هیجان انگیزی که بوی چای تازه دمش آدم را سرمست می کرد و یادش تا ابد برقرار و نکو باد، نه تنها خاطرات و نقل ها و داستان ها گفته می شد که فرهنگ شفاهی از نسلی به نسلی منتقل می شد و شاید اینگونه بوده که زبان و فرهنگ ما در طول تاریخ طولانی چون پیوستاری در امتداد هم باقی مانده است. شاید همین شب ها و داستان هایش بوده که شعر فردوسی و حافظ و مولانا و نظامی و سعدی را زنده نگاه داشته است.
از موضوع پرت شدم. برگردم سر اصل ماجرا. یکی از بخش های این شب نشینی های طولانی تعریف کردن خاطرات از رویدادها و اتفاقاتی بود که برای هر کسی افتاده بود. اصلا این خاطره گویی خود ماجرایی شگفت انگیز است و اعتیاد آور. داستان هایی که با یک یادش بخیر شروع می شد و بسته به مهارت راوی می توانست به داستانی مهیج و پر کشش بدل شود که شنیدن ده ها باره آن بازهم آدم را سر وجد می امورد. نسل ما شاید نوع خاطراتش با قدیمی ها فرق کرده باشد اما ما هم خاطراتی داریم که اتفاقا می بینیم گاهی که دور هم می نشینیم بارها و بارها این خاطرات را تعریف می کنیم. یکی از دوستان دبیرستانی در یکی از سفرهای آن دوران که طبق معمول با گم شدن در مسیر و تمام شدن ذخیره آب همراه بود می گفت: ما بیماریم که دست به سفرهایی چنین دشوار و گاه خطرناک می زنیم و هر بار که دور هم جمع می شنویم خاطراتش را برای هم تعریف می کنیم و من فکر می کنم همه آن خطرها به این خاطرات می ارزد.
همه سفرهای خاطره انگیز اما سفر در دل کوه و طبیعت نیست. گاه حضور ما در جمعی و مشارکت در کاری برای خود سفری پر فراز و نشیب است. برای من دوران دانشگاه، دوران وزارت علوم و مجامع کانون های فرهنگی و اجتماعی، دوران ماهنامه نجوم، سفرهای ایران گردی، روزنامه جام جم ، برنامه آسمان شب ،شاخه آماتوری، ردخانه زعفرانیه و دهها برنامه و کار دیگر هر یک سفری پر خاطره است.
چندی پیش که درباره برنامه آسمان شب نوشتم سیاوش صفاریان پور پیشنهاد کرد که برخی از خاطراتم از این برنامه ها را بنویسم. ایده او این بود که دوستان با پشت صحنه برخی از قسمت ها آشنا شوند و این تجربه شاید در جایی ثبت و به دیگران منتقل شود و من هم استقبال کردم. این بخش از نوشته هایم با آسمان شب اغاز خواهد شد اما شاید به آن محدود نشود.
وقتی این عنوان را بر بالای یادداشتی می بینید انتظار درس نامه یا توصیه نامه نداشته باشید ، گمان کنید که دور هم نشسته ایم و نوبت داستان گویی به من رسیده است. ممکن است بسیاری از این ها برای کسانی که در آن رویداد حضور نداشته اند چندان جالب توجه نباشد و البته مگر قرار است که همه خاطره ها به یک اندازه دلکش و شیرین باشند؟
این خاطره ها تا حد امکان بدون اضافه و کم کردن (مگر در مواردی که به دلیلی لازم باشد برخی از نکات را ناگفته باقی گذاشت) بیان می شود اما چون متکی بر ذهن من است و متاسفانه بسیاری از یادداشت های آن دوران را در اختیار ندارم ممکن است فاقد وجهی از وجوه بسیار آن باشد. برای همین اگر کسی خطایی در تاریخ ها یا افراد یا داستان دید اگر بیان کند حتما روایت دقیق تری ثبت خواهد شد.
اگر حوصله گوش دادن به خاطره های قدیمی و جدید ندارید هرجا که این عنوان را بر بالای پستی دیدید از آن بگذرید.

پ.ن: در یکی از برنامه های باشگاه نجوم که فکر میکنم یکی از شب ها یلدا بود،‌دور کرسی‌، بابک و سیاوش و من میهمان برنامه خاطره گویی بودیم اگر کسی از آن برنامه عکسی دارد ممنون می شوم برایم بفرستد. کلا اگر عکسی ازمن دارید و می دانید من ندارم لطفا با زبان خوش برایم بفرستید. :)


باز آمدم

بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت اختر بی‌آب را کاین خاکیان را می خورند

هم آب بر آتش زنم هم باده‌هاشان بشکنم

ز آغاز عهدی کرده‌ام کاین جان فدای شه کنم

بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می

دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم

چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم

گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم

 

مولانا


مردی که دنیای ما را تغییر داد

این متن یادداشتی بود که فردای فوت جابز برای 7 صبح نوشته بودم گفتم بد نیست اینجا هم اضافه اش کنم.

ضمن اینکه مقاله ای برای هفته نامه سیب نوشته بودم که اینجا می توانید بخوانید و نسخه PDF آن را از اینجا دریافت کنید.

---

خبر کوتاه بود و حتی غیر منتظره هم نبود. استیو جابز در سن 56 سالگی دیده از جهان فرو بست. 

مرگ راهب بلند آوازه و الهام بخش اپل اتفاق کوچکی برای مردم نبود. بسیاری از مردم جهان از خبر مرگ او به واسطه ابزارهایی مطلع شدند که خود او معمار آنها بود. استیو جابز با روحیه الهام بخشش با سخت کوشی های وسواس گونه اش، با همان چهره تکیده از بیماری و با همان ظاهر ساده، پیرهن مشکی و شلوار جینش، با پشتکار و قدرت رهبری بی نظیرش، با آینده نگری و سخنان میخکوب کننده اش برای همیشه در یاد ها خواهند ماند. اسپیلبرگ بعد اعلام خبر درگذشت جابز در پیامی نوشته بود که او بزرگترین مخترع و نوآور تاریخ معاصر پس از ادیسون تا کنون است. شاید باور حقیقت نهفته در این اعلام چندان آسان نباشد اما وقتی در کوچه وخیابان های امروز ببینیم که چند نفر از فناوری های او از آیپاد، آی پد، ای فون ، آی تیونز و فناوری های لمسی و لوح های رایانه ای استفاده می کنند، اگر ببینیم چند نفر از انیمیشن هایی که پیکسار او ساخت و صنعت انیمیشن را برای همیشه دگرگون کرد(داستان اسباب بازی، خانواده شگفت انگیزها، کمپانی هیولاها و ...) لذت برده اند و از آن مهمتر چند نفر از رایانه های شخصی – که او یکی از موثرترین افراد در همه گیرشدن آنها بود -  استفاده می کنند به حقیقت نهفته در این تمجید پی خواهیم برد. 

به همین دلیل بود که زمانی که در شامگاه چهارشنبه (به وقت محلی) خانواده او در بیانیه ای رسما خبر درگذشت جابز را اعلام کردند این خبر به صدر اخبار همه رسانه های جهان راه یافت. شبکه CNN آمریکا که مشغول پخش برنامه شبانه پیر مورگان بود با قطع برنامه به سراغ وولف بلیتزر رفت تا او به پوشش خبر درگذشت آینده نگر دوران ما بپردازد. از همان ساعت بسیاری از مردم به مقابل فروشگاه های اپل در سراسر جهان شتافتند تا به نام بزرگ او ادای احترام کنند. سیل پیام های تسلیت جاری شد. لری پیج ، سرگئی برین (بنیانگذارن گوگل) مارک زاکربرگ ( مدیر فیس بوک) ، بیل گیتس، استیو بالمر (مدیران ارشد مایکرو سافت)، استیو وزنیاک (شریک و دوست جابز و همکار او در تاسیس اپل) و اسپیلبرگ که همگی از همکاران او و شریک او در این صنعت بودند پیش از دیگران پیام های خود را منتشر کردند شاید به این دلیل که بیش از دیگران می دانستند با چه فقدان تاسف باری مواجه هستند.

مردم اما در مقابل فروشگاه های اپل به شیوه دیگری یاد او را گرامی داشتند. شلوغ ترین مکان فروشگاه اپل در نیو یورک بود و البته دیگر شهرها هم شاهد حضور مردم در مقابل فروشگاه های اپل بود. از توکیو تا مونترال و پکن و لندن و ... مردم با به جای گذاشتن یادداشت ها ، کارت پستال ها ، گل و شمع یاد او را گرامی می داشتند شاید یکی از تاثیر گذارترین صحنه های این یادبود های مردمی زمانی شکل گرفت که در بسیاری از شهرهای جهان کاربران محصولات اپل ، به جای روشن کردن شمع اپلیکیش شبیه سازی شمع را روی گوش های موبایل و تبلت های خود فعال کردند و آنها را مقابل ورودی مغازه های اپل قرار دادند. بدین ترتیب مردی که زندگی مردم جهان را تغییر داد شاهد بزرگداشتش به شیوه ای بود که خود ابداعش کرده بود.

در شهر مونترال رفت و آمد و تجمع دوست داران جابز در مقابل فروشگاه اپل در مونترال در روز بعد نیز ادامه داشت. مردم بسیاری به خیابان سنت کاترین می آمدند تا با دقیقه ای حضور در مقابل این فروشگاه و نوشتن یادبودی و امضای عکس های او که به شیشه مغازه چسبیده بود به او ادای احترام کنند. سبدی از سیب ، شمع های روشن و گل ها و کارت های یادبود بخشی از پیاده رو مقابل مغازه اپل در مونترال را – مانند بسیاری دیگر از نقاط جهان – مزین کرده بود  نوشته ها به زبان های مختلفی برای او شادی و آرامش ابدی طلب می کردند. در ساعت 2 روز پنجشنبه همکاران فروشگاه اپل مونترال که اولین روز کاری خود در غیاب مدیر افسانه ای خود را تجربه می کردند از مردم خواستند به احترام او 1 دقیقه سکوت کنند. اگرچه شاید بسیاری از کارمندان این فروشگاه مانند بسیاری از کارمندان دیگر فروشگاه های اپل در سراسر جهان هیچگاه او را از نزدیک ندیده بودند اما گویی دوستی نزدیک و صمیمی را از دست داده اند.

رسانه های مونترال نیز همگی روز 5 شنبه این خبر را در صدر توجه خود قرار داده بودند. 2 روزنامه پر تیراژ این شهر که به طور رایگان در شبکه متروی این شهر پخش می شوند (24H و مترو) خبر درگذشت استیو جابز را مهمترین تیتر خود کرده بودند. روزنامه های رسمی نیز همانند آنها صفحه 1 خود را به این خبر اختصاص دادند. روزنامه فرانسه زبان La Presse با انتشار عکس بزرگی از او در هنگام معرفی مک بوک با تیتر مرگ یک نابغه این خبر را پوشش داد. روزنامه فرانسه زبان Le Journal de Montreal نیز با تیتر درگذشت آموزگار اپل این خبر را اعلام کرد و 5 صفحه از شماره این روز خود را به پوشش این خبر اختصاص داد. روزنامه انگلیسی زبان گزت نیز با چاپ عکسی از او با عنوان:«ایده پردازی که طلیعه دار استفاده همگانی از کامپیوتر شخصی و تغییر دهنده فرهنگ استفاده و روش تجربه ما از موسیقی ، فیلم و موبایل بود» یاد کرد. 

البته این توجه رسانه ها مختص مونترال نبود و تقریبا همه روزنامه های کانادا این خبر را در صفحه اول خود پوشش دادند مرور صفحه اول روزنامه های جهان نیز نشان می دهد کمتر روزنامه مهمی وجود داشت که این خبر را از قلم انداخته باشد هرچه باشد او مردی بود که باعث شد روزنامه ها نیز به گونه دیگری خوانده شوند. اکنون بسیاری از روزنامه ها و رسانه های اصلی در جهان به واسطه اپلیکیشن های اپل و از طریق ابزارهایی چون آی پد، ای فون و آی پاد به دست مردم می رسند و ابزارهایی که تحت رهبری او ساخته شده اند آینده رسانه ها را برای همیشه تغییر داده اند.

یکی از نقل قول هایی که در ساعات اولیه پس از مرگ او بارها در شبکه های خبری و رسانه های مختلف و شبکه های اجتماعی باز گو می شد بخش هایی از سخنرانی او در دانشگاه استنفورد بود جملاتی که شاید برای همیشه در یاد ها بماند و به نوعی وصیت نامه او خطاب به همه مردم و به خصوص جوانان علاقه مند به ایجاد تغییر در جهان به شمار رود.

«...هر روز مقابل آینه می ایستم و می گویم اگر امروز آخرین روز زندگیت باشد چکار می کنی؟ اینکه مرگ چقدر به ما نزدیک است بزرگترین عاملی بود که بتوانم در زندگیم  مهمترین تصمیم ها را بگیرم. چرا که تقریبا همه چیز، انتظارات فراوان، غرور، ترس از شکست همه، در مقابل مرگ ارزش خود را از دست می دهند. فکر اینکه روزی خواهم مرد مهمترین عاملی بود که مرا از افتادن به دام فکر کردن در باره اینکه چیزی برای از دست دادن دارم برحذر داشت. شما هم اکنون هم برهنه هستید و چیزی وجود ندارد که بخواهد مانع راهتان شود... مرگ بهترین اختراع حیات است. او مامور تغییر زندگی ها است او باعث می شود جدید جایگزین قدیمی شود... زمان شما محدود است پس آن را با زیستن در قالب زندگی دیگری به هدر ندهید. اسیر دگم اندیشی نشوید که حاصل تفکر دیگران است. اجازه ندهید سر و صدای حاصل از اندیشه های دیگران مانع شنیدن صدای درونی خودتان شود و از همه مهمتر شجاعت دنبال کردن صدای قلبتان و راهی را که به شما نشان می دهد داشته باشید. همه چیزهای دیگر اهمیت ثانوی دارند.»



خبر کوتاه بود و حتی غیر منتظره هم نبود. استیو جابز در سن 56 سالگی دیده از جهان فرو بست. مرگ راهب بلند آوازه و الهام بخش اپل اتفاق کوچکی برای مردم نبود. بسیاری از مردم جهان از خبر مرگ او به واسطه ابزارهایی مطلع شدند که خود او معمار آنها بود. استیو جابز با روحیه الهام بخشش با سخت کوشی های وسواس گونه اش، با همان چهره تکیده از بیماری و با همان ظاهر ساده، پیرهن مشکی و شلوار جینش، با پشتکار و قدرت رهبری بی نظیرش، با آینده نگری و سخنان میخکوب کننده اش برای همیشه در یاد ها خواهند ماند. اسپیلبرگ بعد اعلام خبر درگذشت جابز در پیامی نوشته بود که او بزرگترین مخترع و نوآور تاریخ معاصر پس از ادیسون تا کنون است. شاید باور حقیقت نهفته در این اعلام چندان آسان نباشد اما وقتی در کوچه وخیابان های امروز ببینیم که چند نفر از فناوری های او از آیپاد، آی پد، ای فون ، آی تیونز و فناوری های لمسی و لوح های رایانه ای استفاده می کنند، اگر ببینیم چند نفر از انیمیشن هایی که پیکسار او ساخت و صنعت انیمیشن را برای همیشه دگرگون کرد(داستان اسباب بازی، خانواده شگفت انگیزها، کمپانی هیولاها و ...) لذت برده اند و از آن مهمتر چند نفر از رایانه های شخصی – که به واسطه او بود که اولین بار چنین عمومیتی یافت -  استفاده می کنند به حقیقت نهفته در این تمجید پی خواهیم برد. به همین دلیل بود که زمانی که در شامگاه چهارشنبه (به وقت محلی) خانواده او در بیانیه ای رسما خبر درگذشت جابز را اعلام کردند این خبر به صدر اخبار همه رسانه های جهان راه یافت. شبکه CNN آمریکا که مشغول پخش برنامه شبانه پیر مورگان بود با قطع برنامه به سراغ وولف بلیتزر رفت تا او به پوشش خبر درگذشت آینده نگر دوران ما بپردازد. از همان ساعت بسیاری از مردم به مقابل فروشگاه های اپل در سراسر جهان شتافتند تا به نام بزرگ او ادای احترام کنند. سیل پیام های تسلیت جاری شد. لری پیج ، سرگئی برین (بنیانگذارن گوگل) مارک زاکربرگ ( مدیر فیس بوک) ، بیل گیتس، استیو بالمر (مدیران ارشد مایکرو سافت)، استیو وزنیاک (شریک و دوست جابز و همکار او در تاسیس اپل) و اسپیلبرگ که همگی از همکاران او و شریک او در این صنعت بودند پیش از دیگران پیام های خود را منتشر کردند شاید به این دلیل که بیش از دیگران می دانستند با چه فقدان تاسف باری مواجه هستند.مردم اما در مقابل فروشگاه های اپل به شیوه دیگری یاد او را گرامی داشتند. شلوغ ترین مکان فروشگاه اپل در نیو یورک بود و البته دیگر شهرها هم شاهد حضور مردم در مقابل فروشگاه های اپل بود. از توکیو تا مونترال و پکن و لندن و ... مردم با به جای گذاشتن یادداشت ها ، کارت پستال ها ، گل و شمع یاد او را گرامی می داشتند شاید یکی از تاثیر گذارترین صحنه های این یادبود های مردمی زمانی شکل گرفت که در بسیاری از شهرهای جهان کاربران محصولات اپل ، به جای روشن کردن شمع اپلیکیش شبیه سازی شمع را روی گوش های موبایل و تبلت های خود فعال کردند و آنها را مقابل ورودی مغازه های اپل قرار دادند. بدین ترتیب مردی که زندگی مردم جهان را تغییر داد شاهد بزرگداشتش به شیوه ای بود که خود ابداعش کرده بود.در شهر مونترال رفت و آمد و تجمع دوست داران جابز در مقابل فروشگاه اپل در مونترال در روز بعد نیز ادامه داشت. مردم بسیاری به خیابان سنت کاترین می آمدند تا با دقیقه ای حضور در مقابل این فروشگاه و نوشتن یادبودی و امضای عکس های او که به شیشه مغازه چسبیده بود به او ادای احترام کنند. سبدی از سیب ، شمع های روشن و گل ها و کارت های یادبود بخشی از پیاده رو مقابل مغازه اپل در مونترال را – مانند بسیاری دیگر از نقاط جهان – مزین کرده بود  نوشته ها به زبان های مختلفی برای او شادی و آرامش ابدی طلب می کردند. در ساعت 2 روز پنجشنبه همکاران فروشگاه اپل مونترال که اولین روز کاری خود در غیاب مدیر افسانه ای خود را تجربه می کردند از مردم خواستند به احترام او 1 دقیقه سکوت کنند. اگرچه شاید بسیاری از کارمندان این فروشگاه مانند بسیاری از کارمندان دیگر فروشگاه های اپل در سراسر جهان هیچگاه او را از نزدیک ندیده بودند اما گویی دوستی نزدیک و صمیمی را از دست داده اند.رسانه های مونترال نیز همگی روز 5 شنبه این خبر را در صدر توجه خود قرار داده بودند. 2 روزنامه پر تیراژ این شهر که به طور رایگان در شبکه متروی این شهر پخش می شوند (24H و مترو) خبر درگذشت استیو جابز را مهمترین تیتر خود کرده بودند. روزنامه های رسمی نیز همانند آنها صفحه 1 خود را به این خبر اختصاص دادند. روزنامه فرانسه زبان La Presse با انتشار عکس بزرگی از او در هنگام معرفی مک بوک با تیتر مرگ یک نابغه این خبر را پوشش داد. روزنامه فرانسه زبان Le Journal de Montreal نیز با تیتر درگذشت آموزگار اپل این خبر را اعلام کرد و 5 صفحه از شماره این روز خود را به پوشش این خبر اختصاص داد. روزنامه انگلیسی زبان گزت نیز با چاپ عکسی از او با عنوان:«ایده پردازی که طلیعه دار استفاده همگانی از کامپیوتر شخصی و تغییر دهنده فرهنگ استفاده و روش تجربه ما از موسیقی ، فیلم و موبایل بود» یاد کرد. البته این توجه رسانه ها مختص مونترال نبود و تقریبا همه روزنامه های کانادا این خبر را در صفحه اول خود پوشش دادند مرور صفحه اول روزنامه های جهان نیز نشان می دهد کمتر روزنامه مهمی وجود داشت که این خبر را از قلم انداخته باشد هرچه باشد او مردی بود که باعث شد روزنامه ها نیز به گونه دیگری خوانده شوند. اکنون بسیاری از روزنامه ها و رسانه های اصلی در جهان به واسطه اپلیکیشن های اپل و از طریق ابزارهایی چون آی پد، ای فون و آی پاد به دست مردم می رسند و ابزارهایی که تحت رهبری او ساخته شده اند آینده رسانه ها را برای همیشه تغییر داده اند.یکی از نقل قول هایی که در ساعات اولیه پس از مرگ او بارها در شبکه های خبری و رسانه های مختلف و شبکه های اجتماعی باز گو می شد بخش هایی از سخنرانی او در دانشگاه استنفورد بود جملاتی که شاید برای همیشه در یاد ها بماند و به نوعی وصیت نامه او خطاب به همه مردم و به خصوص جوانان علاقه مند به ایجاد تغییر در جهان به شمار رود.«...هر روز مقابل آینه می ایستم و می گویم اگر امروز آخرین روز زندگیت باشد چکار می کنی؟ اینکه مرگ چقدر به ما نزدیک است بزرگترین عاملی بود که بتوانم در زندگیم  مهمترین تصمیم ها را بگیرم. چرا که تقریبا همه چیز، انتظارات فراوان، غرور، ترس از شکست همه، در مقابل مرگ ارزش خود را از دست می دهند. فکر اینکه روزی خواهم مرد مهمترین عاملی بود که مرا از افتادن به دام فکر کردن در باره اینکه چیزی برای از دست دادن دارم برحذر داشت. شما هم اکنون هم برهنه هستید و چیزی وجود ندارد که بخواهد مانع راهتان شود... مرگ بهترین اختراع حیات است. او مامور تغییر زندگی ها است او باعث می شود جدید جایگزین قدیمی شود... زمان شما محدود است پس آن را با زیستن در قالب زندگی دیگری به هدر ندهید. اسیر دگم اندیشی نشوید که حاصل تفکر دیگران است. اجازه ندهید سر و صدای حاصل از اندیشه های دیگران مانع شنیدن صدای درونی خودتان شود و از همه مهمتر شجاعت دنبال کردن صدای قلبتان و راهی را که به شما نشان می دهد داشته باشید. همه چیزهای دیگر اهمیت ثانوی دارند.»


3000 میلیارد تومان یعنی چه ؟

این روزها با بسیاری از دوستان که احوال پرسی می کنم، بحث این اختلاس کذایی هم مطرح می شود  و هر کس به نوعی در باره آن واکنش نشان می دهد. اما بعد از اشاره ای گذرا به این داستان یک باره بحث مثلا به گران شدن یکی از محصولات روزمره و یا افزایش کرایه می رسد. وقتی بسیاری از اوقات میزان شدت عصبانیت و یا تحیر مخاطبان را از دو موضوع ، مثلا گران شدن شیر، نان یا بقیه اقلام روزمره و این اختلاس مقایسه می کنید معمولا به این نتیجه می رسید که موضوع اختلاس  اگرچه خبر بزرگی تری است اما به اندازه گرانی برای راوی دردآور نیست. علت این مساله فقط به این مساله بر نمی گردد که این اختلاس تاثیر مستقیمی بر زندگی مردم ندارد – که دارد -  بلکه به نظرم موضوع دیگری در پشت پرده باعث می شود تا مردم آن را چندان احساس نکنند.

به یاد داشته باشید من اینجا قصدم این نیست که بحث سیاسی  یا اقتصادی انجام دهم. بلکه می خواهم یکی از نکاتی را که معمولا در کلاس های عمومی نجوم مطرح می شود را با مثالی عینی از جامعه دوباره یادآوری کنم.
ابتدا صورت مساله را ببینید: یک فرد یا گروهی از افراد به لطایف الحیلی در روز روشن مبلغی نزدیک به 3000 میلیارد تومان اختلاس کرده اند. اما این یعنی چقدر پول؟

واقعیت این است که ما نمی توانیم درک درستی از این پول داشته باشیم و به همین دلیل اگر ببینیم همکار ما در اداره در فیش حقوقی اش 10 هزار تومان بیشتر از ما گرفته واکنشمان تندتر از واکنشی است که به این خبر می دهیم. مغز ما قدرت درک اعدادی که مقیاسی برای مقایسه آنها وجود ندارد را ندارد. مثلا همه ما می دانیم 3000 میلیارد تومان خیلی است اما فرقش با 300 میلیارد تومان چقدر است؟ با 30 هزار میلیارد تومان چقدر فرق دارد و فرقش با مثلا 3000 میلیارد دلار چیست؟ کمی به این اعداد نگاه کنید آیا چندان برای شما تفاوتی دارند؟ و آیا درک ما از این تفاوت ها به اندازه درکی که از تفاوت 30 هزار تومان با 300 هزار تومان داریم هست یا نه؟

همین بحث در باره اعدادی که در نجوم و یا فیزیک ابعاد پایین هم مطرح هستند به وجود می آیند. مغز ما اگرچه به طور مجرد برای درک مفهوم اعداد در ساختارهای ریاضیاتی مشکلی ندارد و آنها را بعنوان ساختارهای مجردی می بیند که در یک ساختار تعریف شده نقش مشخصی را بازی می کنند، اما برای درک واقعیت آنها باید معیاری برای سنجش در اختیار داشته باشد.

این مورد محدود به اعداد هم نیست در یک بیابان بدون عوارض مشخص اگر عارضه ای در افق شما وجود داشته باشد به دلیل عدم وجود هیچ مقیاسی در کنار آن نمی توانید دقیق تشخیص دهید که آیا به تپه ای در 200 متری نگاه می کنید یا کوهی در 2000 متری . یکی از دلایل گم شدن های فراوان میان بیابان نوردهای قدیم هم همین اشتباهات حاصل از خطای تخمین بوده است.

نمونه ای که در کلاس های نجوم آن را همیشه مطرح می کردم تعداد ستاره های یک کهکشان بود . کهکشانی مانند راه شیری تخمین زده می شود حداقل تعداد 200 میلیارد ستاره در دل خود جای داده باشد بیایید همین حد پایین را در نظر بگیریم . وقتی به دانشجویان گفته می شود این تعداد ستاره در راه شیری وجود دارد معمولا واکنشی نشان نمی دهند و تنها زمانی نسبت به این عدد واکنش نشان می دهند که به آنهاابزارهایی داده شود که ببینند این عدد چقدر بزرگ است.

بیایید ببینیم چنین معیارهایی را می توان برای این اختلاس هم پیدا کرد یا نه.

یکی از معروف ترین این مقیاس ها را یکی از وبلاگ نویسان مطرح کرده بود که د رشبکه های اجتماعی هم بازتاب زیادی یافت. او نوشته بود (متاسفانه چون نمی دانم اصل ایده مال کی بود نتوانستم نقل قول از سایت اصلی کنم) اگر کورش کبیر از 2500 سال پیش ماهی 100 میلیون تومان پس انداز می کرد امروز در حساب بانکی اش مبلغ 3000 میلیارد تومان پول وجود داشت. در نگاه اول شاید غیر ممکن به نظر برسد اما درست است.

2500 سال × 12 ماه × 100 میلیون تومان = 3.000.000.000.000 تومان یا همان 3 هزار میلیارد تومان خودمان

بیایید جور دیگری حساب کنیم. فرض کنیم شما در یک بخت آزمایی برنده می شدید و همین مقدار پول به عنوان جایزه به شما داده می شد . پول ها همه به شکل اسکناس های 10 هزار ریالی  (هزار تومانی) به شما تحویل می شد و مانند فیلم های تبلیغاتی این اسکناس ها را پشت هم می چیدند. فکر می کنید اگر از مقابل منزل خانه شما این نوار خوش شانسی  اسکناسی آغاز می شد تا کجا ادامه می یافت؟ چند حالت ممکن است . اول اینکه فرض کنید این مسیر به طور مستقیم قرار بود ادامه پیدا کند.

براساس شناسنامه اسکناس های بانک مرکزی ابعاد اسکناس های 10 هزار تومانی  166 در 70 میلی متر است و ابعاد اسکناس های هزار تومانی با تقریب در همین حد است. اگر بخواهید 3000 میلیارد تومان را در قالب این اسکناس ها دریافت کنید، نیاز به تقسیم  1012×3 بر 1000 دارید که نتیجه می شود 109×3  قطعه اسکناس که هر یک طولی معادل 166 میلی متر یا 0.000166 کیلومتر دارد. ضرب این دو عدد این نتیجه را به شما می دهد : 498 هزار کیلومتر. فقط یادتان باشد زمانی که در این مسیر برای برداشتن اسکناس هایتان پیش می روید برای ماه هم دست تکان بدهید. چون فاصله متوسط ماه با زمین تقریبا 384 هزار کیلومتر است و شما پس از توقفی در ماه باید یک سوم این مسیر را هم به پیش بروید تا به انتهای مسیر اسکناسی خود برسید.

اما شاید نخواهید اسکناس ها را مستقیم در امتداد هم بچینید تا به ماه برسد و در عوض آنها را روی سطح زمین و با احتساب انحنای  زمین دنبال کنید. شعاع استوایی زمین 6370 کیلومتر است. بنابراین محیط دایره استوایی زمین می شود(محیط دایره از فرمول 2πr حساب می شود) درحدود 40 هزار کیلومتر. بنابر این اگر نوار حاصل از چسباندن اسکناس های  هزار تومانی را روی استوا (دقت کنید که زمین اندکی دچار پخیدگی در استوا است و شعاع استوایی بزرگتر از شعاع قطبی است) و در امتداد شعاع استوایی زمین دنبال کنید، می توانید با این نوار نزدیک به 13 بار زمین را از روی خط استوا دور بزنید (در حدود12/45 بار).

برای اینکه داستان هیجان انگیز تر شود یک لحظه تصور کنید حالت بالا را بخواهید با اسکناس های 100 تومانی رایج تکرار کنید. همه چیز 10 برابر می شود یعنی با این تعداد اسکناس می توانید از دم خانه خود مستقیم تا ارتفاع 4میلیون و 980 هزار کیلومتری  زمین سفر کنید. به عبارت دیگر اگر مبلغ این اختلاس را به صورت اسکناس های 100تومانی در آورید و در امتداد هم قرار دهید تقریبا 13 برابر فاصله زمین تا ماه را می پوشاند. هنوز عمق فاجعه برایتان معلوم نشده است؟

به یاد داشته باشید که بشر در کل ، 6 بار و در طی ماموریت های اپولو 11 تا 17 به ماه سفر کرد ( که آپولو 13 نتوانست بر ماه فرود آید و به زمین برگشت) یعنی ماموریت های سرنشین دار که به مقصد فرود بر سطح ماه با موفقیت اجرا شدند در طول تاریخ انسان را در کل 12 بار در این مسیر برده و برگردانده اند (6 بار برده و 6 بار هم برگردانده اند) مجموع مسافتی که این سفاین در کل این سفر ها طی کرده اند از طول مسیری که جاده اسکناس های 1000 تومانی شما می سازد کمتر بوده است.

بیایید از زاویه دیگری به این عدد نگاه کنیم. فرض کنیم شما که برنده خوش شانسی بوده اید و دوستان اختلاس گر کل آن را به عنوان جایزه به شما تقدیم  می کنند. این بار در بسته های 100 تایی 1000 تومانی. متاسفانه وزن دقیقی از هر قطعه اسکناس را پیدا نکردم اما فکر می کنم تقریب 1 گرم خیلی اشتباه نباشد و حتی پایین تر از وزن واقعی باشد (اگر کسی عدد دقیق تری دارد ممنون می شوم به من هم اطلاع دهد) بنابر این هر بسته 100 تایی از هزار تومانی ها  حدود 100 گرم وزن دارد. شما برای دریافت کل مبلغ 3000 میلیارد تومان باید 30 میلیون بسته 100 تایی اسکناس 1000 تومانی دریافت کنید. یعنی 30 میلیون بسته 100 گرمی . یعنی وزن پول های شما 3 میلیون کیلوگرم خواهد شد. برای اینکه مقایسه ای کنید دقت کنید این مقدار تقریبا معادل وزن 600 فیل آفریقایی است.

می دانم که تا کنون سرگیجه گرفته اید اما چند نکته دیگر هم هست که به نظرم بد نیست به آن فکر کنید.

اولیش را به عهده خودتان می گذاریم . ببینید این مبلغ چند درصد تولید ناخالص ملی کشور است و آن را برای یکی از اقتصادهای بزرگ جهان مثل امریکا یا ژاپن  محاسبه کنید ببینید چند دلار می شود (یعنی اگر بخواهیم اختلاسی در آمریکا انجام دهیم که نسبت اختلاس به تولید ناخالص ملی با  اختلاس اخیر ایران یکی باشد معادل چند دلار خواهد شد) و بعد محاسبات بالا را برای آن عدد تکرار کنید تا جایگاه این اختلاس در اقتصاد ایران را هم درک کنید.

اما بیایید فرض کنیم همین مبلغ را دوباره به شما هدیه می دهند اما این بار به شکل سکه های 1 تومانی!

فقط از شما می خواهند پس از شمارش این مبلغ رسید آن را امضا کنید و حتما هم باید آن را بشمارید و باز تصور کنید از شوق این در آمد کلان بلافاصله و با سرعتی که معادل شماردن پیاپی اعداد از 1 به بعد است شروع به شمردن می کنید و تا زمانی که این شمارش را به پایان می برید نه می خوابید، نه غذا میخورید، نه اب می نوشید، نه با کسی حرف می زنید و فقط می شمارید و می شمارید و می شمارید ... فکر می کنید چقدر زمان طول می کشد تا آخرین سکه  را شمرده و و رسید را امضا کنید؟ اصلا فرض کنید هیچ حرکت فیزیکی انجام ندهید فقط از 1 تا3 هزار میلیارد را پشت هم و تند تند بشمارید تا پولتان را بدهند و بروید. فکر می کنید بتوانید این کار را در 10 ساعت به اتمام برسانید؟ در 20 ساعت چطور ؟ 2 روز کامل؟ ...

متاسفم . شما حداقل ( و بدون هیچ وقفه ای ) برای شمردن عدد 1 تا 3000 میلیارد به 220 هزار سال زمان نیاز دارید (اگر شک دارید همین الان شروع کنید به شمردن از یک و ببینید کی به 3 هزار میلیارد می رسید J )

علت هم این است که اگر چه در ابتدا روند شمارش سریع پیش می رود اما زمانی که می خواهید عدد مثلا 2هزار میلیارد و 782 میلیون و 846 هزار و 437 را بخوانید زمان طولانی تری باید تامل کنید. بدین ترتیب اگر متوسط 3 ثانیه را برای شمارش اعداد در نظر بگیرید در این صورت در هر ساعت می توانید به طور متوسط 1200 عدد را بشمرید (فراموش نکنید که این برای عدد 1 تا 1200 صادق نیست بلکه برای متوسط بازه شمارش درست است و هرچه بالاتر می روید زمان بیشتری برای شمردن یک عدد نیاز دارید) بدین ترتیب در یک روز می توانید  28 هزار و 800 عدد و در یک سال 10 میلیون و 512 هزار عدد بشمارید و  درنتیجه برای به پایان رساندن شمارشتان به  285 هزار و 388 سال نیاز دارید. من تازه تخفیف هم دادم و نوشتم 220 هزار سال.

بدین ترتیب شما 220 هزار سال برای شمارش این رقم اختلاس زمان لازم دارید باز هم برای یادآوری بد نیست بدانید که گونه انسان دانا یا آخرین قدم تکامل که گونه هومو ساپینس نامیده می شود (یعنی ما انسان های امروزی) 200 هزار سال پیش از آفریقا منشا گرفته است. یعی اگر اولین انسان هوموساپینس به محض به وجود آمدن شروع به شمارش بی وقفه اعداد می کرد هنوز به رقم اختلاس اخیر نرسیده بود.

آخرین مقایسه را بد نیست با دنیایی بزرگ مقیاس انجام دهید. کهکشان ما همانطور که در بالا گفتم  تخمین زده می شود بین 200 تا 400 میلیارد ستاره داشته باشد. بیایید با فرضی تندروانه این عدد را 300 میلیارد در نظر بگیریم  اگر قرار باشد از این اختلاس به هر ستاره یک تومان اختصاص دهید حداقل 10 کهکشان به اندازه راه شیری نیاز دارید تا بتوانید به تعداد مناسب ستاره برای این کار پیدا کنید.

همه این حرف ها برای یاد آوری این نکته بود که در مواجهه با اعداد بسیار بزرگ و بسیار کوچک باید دقت بیشتری کرد ذهن ما به دلیل در اختیار نداشتن مبنایی برای مقایسه به سرعت نسبت به آن بی تفاوت می شود و در این موارد لازم است مترهای آشنایی برای درک ابعاد آنچه درباره اش صحبت می کنیم برای خود طراحی کنیم . 

----

پ.ن: من مطلب را که می نوشتم جایی در تقسیم اشتباه کرده بودم و طولی که برمبنای اسکناس های 10 هزار تومانی نوشته بودم در حقیقت برای اسکناس های 1000 تومانی درست بود. پس از اینکه یکی از دوستان در نظرات تذکر داد برای اینکه کل مطلب را بازنویسی نکنم در مثال داخل متن ، ارزش اسکناس ها را از 10 هزار به 1000 تغییر دادم . با تشکر از ایشان. فقط یک نکته ای که دوباره مایلم تاکید کنم این است که قصد من نشان دادن درک ناپذیری مفهوم اعداد بزرگ برای ذهن ما است و این عدد اختلاس به این دلیل که موضوع صحبت ها و گپ های روزانه شده است، بهانه خوبی برای یادآوری این مفهوم بود. بدیهی است که حجم مبادلات پولی در سیستم بانکی کشور ما و دیگر نقاط دنیا اعداد شگفت انگیز و نجومی تری هستند و بازهم بدیهی است که این مبادلات در قالب پرداخت های نقدی صورت نمی گیرد . همه این حرف ها بهانه ای بود که یادآوری کنم درباره اعدادی که می شنویم دقت بیشتری کنیم. اگر قرار باشد معیاری برای مهم بودن یا بزرگی این اختلاس آورده شود به نظرم یکی از معیارهایی که می تواند مورد استفاده قرار گیرد مقایسه آن با میزان تولید ناخالص ملی کشور و فهرست اختلاس های بزرگ تاریخ است. و به نظرم در این صورت مهمتر از عدد اختلاس و اهمیت درک آن، تلاش دشوار برای درک ساختاری است که اجازه چنین اختلاسی و موارد مشابه را می دهد.


مرگ ناگزیر دریاچه ارومیه

این مطلبی بود که در باره دریاچه ارومیه در مجله آنلاین پروژه نیو ساینس ژورنالیسم نوشته بودم :  The impending death of Urmia Lake


طلوع سیاره میمون ها

نسخه کامل تر مطلبی در باره فیلم طلوع سیاره میمون ها که امروز در سیب منتشر شده بود

Rise of the Planet of the Apes

کارگردان: روپرت وایت

بازیگران: جیمز فرانکو، فریدا پینتو

محصول : 2011- رتبه در IMDB: 7.9 از 10

 

سیاره میمون ها داستانی است که بارها در قالب فیلم های سینمایی و سریال های تلوزیونی روایت شده است. شاید بیشتر خوانندگان آن را با روایت تیم برتون از آن به یاد داشته باشند. فیلمی که در کنار روایت آن گریم های استثنایی ریک بیکر، استاد چهره پردازی آمریکا ، باعث شد تا خاطره ای چشمگیر از آن در ذهن دوستداران این داستان ها باقی بماند. جذابیت داستان و علاقه طرفداران آن باعث شد تا این داستان به طرق مختلف به حیات خود ادامه دهد. آخرین نمونه این موارد فیلم طلوع سیاره میمون ها است. فیلمی که اگرچه در قالب همین سری ساخته شده است، اما می توان آن را اثری مستقل نیز ارزیابی کرد. اثری که اگرچه در یک چهارچوب کلی به چگونگی تحول و تکامل میمون ها به گونه ای هوشمند می پردازد و شاید بتواند پاسخی به برخی از پرسش های در باره شکل گیری سیاره میمون ها و شاید توضیحی گذرا بر سکانس بحث بر انگیز پایانی فیلم سیار میمون ها داشته باشد، اما خودش به تنهایی قابل توجه و بحث است. اگر چه در فیلم به طور مشخص اشاره ای به این موضوع نمی شود اما شاید این داستان اگرنتواند چگونگی به وجود آمدن سیاره میمون ها در فیلم و داستان اصلی را روایت کند اما می تواند توضیح دهد که چطور بازمانده سفر اکتشافی فضایی که در فیلم اصلی پس از سپری کردن ماجراهایی در سیاره میمون ها، هنگامی که به زمین بازگشت خود را با تمدنی میمون محور مواجه دید.

داستان به تلاش های دانشمندی به نام ویل رودمن با بازی جیمز فرانکو می پردازد که در پی تلاش برای یافتن درمانی برای بیماری آلزایمر دست به آزمایش هایی برای بازسازی و توانمند سازی سلول های مغزی می زند. آزمایش های انجام شده برروی میمون ها نتایج قابل توجهی از خود نشان می دهد اما یک اتفاق باعث قطع بودجه و تعطیلی آزمایشگاه می شود و در این بین رودمن فرزند تازه به دنیا آمده یکی از میمون های تحت آزمایش را به خانه خود می برد. او که پدرش نیز به آلزایمر مبتلا است به طور محرمانه درمان هایآزمایشگاهی را روی پدر خود انجام می دهد و شاهد بهبود پدرش است که البته فرآیندی موقت است. در این بین او متوجه می شود میمون نوزاد بدون اینکه تحت درمان دارویی باش از مادر خود توانایی های ذهنی را به ارث برده است . به این معنی که توان افزایش یافته مغزی مادر که تحت تاثیر داروها بوده به طور ژنتیکی به فرزند منتقل شده است. در طول زمان، روند آموزش میمون جوان سیر صعودی می یابد و او توانایی های فراتر از حد انتظار از خود نشان می دهد. داستان شکل گیری سیاره میمون ها از جایی آغاز می شود که این میمون برای دفاع از پدر دکتر رودمن که دوباره با بازگشت آلزایمر مواجه است و مورد تهدید همسایه ها قرار گرفته به همسایه او حمله می کند و در نتیجه بر اساس حکم دادگاه به یک مرکز نگهداری حیوانات سپرده می شود و آنجا با ظلمی مواجه می شود که انسان ها با در رفتار با حیوانات و میمون های دیگر از خود نشان می دهند. او باقی مانده دارو ها را می دزدد و با در معرض دارو قرار دادن دیگر میمون ها باعث افزایش بهره هوشی انها می شود و شورشی علیه انسان ها را در راه بازگشت به طبیعت آغاز می کند. جایی که توانایی های بدنی به همراه هوش جدید آنها انسان ها را در مواجهه با این گونه جدید ناکارآمد می کند. ورود آنها به جنگل عملا غاز تکامل میمون های هوشمند است. اوج تکامل این گونه در جایی است که شامپانزه تحت درمان شروع به حرف زدن می کند و بدین ترتیب راه ارتباطی میان انسان ها و میمون ها و میمون ها با یکدیگر از طریق تکلم زبانی آغاز می  شود.

فیلم جلوه های ویژه چشمگیری دارد در زیر نورافکن مسایل علمی سوال های زیادی وجود دارد که باید به آنها پاسخ داده شود.

نخستین ایرادی که می توان در فیلم دید نحوه انتقال هوشمندی از مادر به فرزند است. مادر شامپانزه قهرمان داستان برای مدتی تحت درمان دارویی بوده که در مراحل آزمایشگاهی و برای افزایش ضریب هوشی و ترمیم سلول های مغزی او استفاده می شده است. ترکیب این دارو ها و تمرین های پیچیده ای که گروهی از متخصصان با این میمون انجام داده اند باعث افزایش ضریب هوشی او بود. اما همه این توانایی ها به فرزند او منتقل شد و البته این فرزند فرصتی برای تعلیم دیدن از مادر خود نداشت. بنابراین این دارو ها باید تاثیری بر ساختار ژنتیکی مادر داشته باشند که بتواند وارد DNA او شده و در چرخه وراثت بخشی از آن داده ها به کودک منتقل شد. چنین فرصتی برای این شامپانزه کوچک وجود نداشته است. البته نمونه های نسبتا مشابهی وجود داشته است. برای مثال چندی پیش در آبزمایشگاهی در توکیو، گروهی از متخصصان آموزشی طولانی به شامپانزه ای را آغزا کردند که توانایی های حافظه کوتاه مدت و کار با ابزارهای دیجیتالی که مخصوص او ساخته شده بود را توسعه می داد . فرزند او نیز این توانایی ها را به ارث برد اما ه از طریق ژنتیک. بلکه مادر او ، استفاده از این فناوری جدید را به او آموزش داده بود و در واقع بخشی از فرآیند تربیتی شامپانزه کوچک بود و به ویژه اینکه این تمرینات عمدتا به نتیجه دریافت جایزه ختم می شد و کودک نیز تحت تعلیمات مادر به زودی راه و روش کار کردن با سیستمی که او را به جایزه می رساند، را آموخت. نهادینه شدن چنین توانایی هایی در ساختار ژنتیکی یک موجود به طوریکه قابل انتقال به نسل بعدی باشد فرآیندی طولانی را می طلبد.

نکته دیگر تاثیر نحوه تاثیر دارو است. درحالی که مادر قهرمان داستان مدتی طولانی تحت تاثیر دارو و تمرین بوده است و فرزندش نیز این توانایی را به ارث برده است در صحنه قیام این میمون، به محض اینکه اولین دوز دارو در اختیار میمون های مرکز نگهداری قرار داده می شود، آنها در مدت کوتاهی با افزایش ضریب هوش بی نظیری مواجه می شوند. یعنی اتفاقی که حداقل در طی 2 نسل برای شامپانزه اول افتاد در طی چند ساعت برای گروه دوم می افتد.چنین تغییر شگفتی اگرچه حتی برای یک نسل نیز بسیار زیاد است اما وقوعش در طی چند ساعت باعث چنان آشفتگی های در ساختارهای بدن می شود که عملا تحمل آن امکان ناپذیر خواهد بود.

 ضمن اینکه سوال بسیار مهم تری در این زمینه وجود دارد که تنها فعال سازی سلول های مغزی یک میمون یا انسان به تنهایی برای افزایش توان ذهنی کفایت می کند یا نه . مغز انسان برای اینکه بتواند به هوش فعلی دست پیدا کند، در طی فرآیند تکاملی خود، با پیچ خوردگی های زیاد باعث شده تا به حداکثر سطح ممکن دست پیدا کند. سلول های مغزی فعال باید بتوانند در جایی حضور داشته باشند و برای همین حجم مغز پارامتری تعیین کننده در میزان هوشمندی گونه های مختلف به شمار می رود.

نکته دیگر در این فیلم گام مهم آخری است که شامپانزه جوان بر می دارد و شروع به سخن گفتن می کند. اگرچه هوشمندی شرط لازمی برای سخن گفتن است اما شرط کافی نیست. برای اینکه موجودی بتواند سخن بگوید علاوه بر نیاز به هوشمندی برای ترکیب آوا ها و طراحی کلماتو استفاده مناسب و به جا از آنها، باید از نظر ساختار فیزیولوژیکی نیز توان این کار را داشته باشد. میمون ها و شامپانزه های فعلی از نظر ساختار حنجره و زبان و تارهای صوتی توان صحبت کردن ندارند و نمی توانند آواهای مورد نیاز برای تکلم را تولید کنند. بنابر این بر فرض هوشمند شدن شاید بتوانند بر مبنای آواهایی که توانایی تولید آنها را دارند زبانی را شکل دهند اما اینکه در بدو رسیدن به نقطه هوش مناسب بتوانند به زبانی مانند انگلیسی صحبت کنند فراتر از توانایی های فیزیک ایشان است. البته این امکان که بتوانند دستورها و کلمات و واژه های زبان انسانی را تشخیص دهند نه تنها در شامپانزه ها که توانایی ذهنی بالاتری از بسیاری از گونه ها جانوری دارند که حتی در گونه های کمتر هوشمند نیز ممکن است کما اینکه حیوانات خانگی مانند سگ  و گربه می توانند به خوبی اسم خود ودستورات صاحبان خود را (در رده محدودی ) شناسایی و اجرا کنند.

نکته مغفول مانده دیگری که در این فیلم و البته کل روند داستان های سیاره  میمون ها وجود دارد این است که گونه های مختلف میمون ها با یکدیگر تفاوت های جدی دارند. شامپانزه ها، بابون ها، گوریل ها و دیگر انواع میمون ها دارای تفاوت های ژنتیکی و ریخت شناسی مختلفی هستند و حتی با فرض اعمال دستکاری ژنتیکی سطح امکان تکامل هر یک از آنها با دیگری متفاوت است در حالی که در فیلم همه گونه های مختلف میمون ها در یک قالب رشد پیدا کرده و هوشمند می شوند.

اما در کنار ایرادهای علمی که داستان دارد پیام های مهمی نیز در بطن آن وجود دارد که می تواند مورد توجه جدی قرار گیرد. استفاده آزمایشگاهی از حیوانات یکی از مواردی است که سال های طولانی مورد بحث محافل مختلف بوده است و در این فیلم نیز مورد توجه قرار گرفته است. استفاده ابزاری از حیوانات از یک سو و رفتارهای غیر اخلاقی انسان با خود از مضامین پنهان در داستان است. داستانی که شاید هشداری باشد برای ما که اگر رفتارهای خود را اصلاح نکنیم و نتوانیم انسانیت خود را زندگی کنیم، شایستگی های خود را از دست داده و تقدیرمان از دست انسان ها خارج خواهد شد. 


آپولو 18، داستان یک فریب!

آیا دلیلی وجود داشته که انسان پس از پروژه آپولوها هیچگاه به ماه برنگشته است؟
برای کسانی که دچار توهم توطئه‌ هستند هیچ حد و مرزی وجود ندارد. آنها براحتی هر اتفاقی را حتی اگر در مقابل چشمان میلیون‌ها نفر افتاده باشد انکار می‌کنند و در همان حال از هیچ، کوهی عظیم می‌سازند. آنها از دو سوی پشت‌بام حقیقت سقوط می‌کنند و البته بسیاری را در توهم خود شریک می‌سازند. حوزه علم و فناوری برای علاقه‌مندان نظریه توهم توطئه بهشتی بی‌نظیر به شمار می‌رود. همچنان که علم و فناوری در مرزهای دانش قدم برمی‌دارد و به دیدار ناشناخته‌ها می‌رود، در سایه روشن حقیقت و تخیل، توطئه باوران فرصت عظیمی‌ برای القای تصورات خود دارند. اگر این مرزهای دانش در فضا قرار داشته باشد که چه بهتر؛ جایی که هنوز تا شناخت کامل آن راهی طولانی در پیش است و از سوی دیگر مردم علاقه‌ای بی‌نظیر به موضوعات مربوط به آن دارند.

فضا و موضوعات مربوط به آن همیشه دستمایه خوبی برای داستان‌سازی‌های متعدد در خصوص فریب‌ها و پنهانکاری‌ها بوده است. بشقاب پرنده‌ها، تماس محرمانه دولت‌ها با فضایی‌ها، سقوط بشقاب‌پرنده‌ها روی زمین و حتی نگهداری جسد یک فضانورد بیگانه در مرکز تحقیقات ناسا، وجود حیات در مریخ و پنهانکاری ناسا، کشف حیات هوشمند در اطراف زمین، شبیه‌سازی فضایی‌ها و ده‌ها مورد دیگر تنها نمونه‌هایی از این داستان هستند. شاید باور کردنی نباشد اما گروهی از این افراد هستند که به وجود سازمانی به نام مردان سیاهپوش اعتقاد دارند. فیلم‌های سینمایی مردان سیاهپوش بر اساس نظر همین افراد ساخته شده است. آنها معتقدند سازمانی زیرزمینی و با اطلاع مقام‌های ارشد دولت‌ها وجود دارد که مسوول نظارت بر عملکرد فضایی‌هایی است که هم‌اکنون در زمین و بین ما زندگی می‌کنند.

اما شاید هیچ یک از توهم‌ها به پای داستان‌هایی که درباره سفر انسان به ماه وجود دارد نرسد. طرفداران توطئه ابراز می‌کنند سفر به ماه اصولا اتفاق نیفتاده و همه چیز یک فیلم سینمایی عظیم و چشم‌بندی ‌هالیوود بوده و برای این ادعای خود دلایلی را مطرح می‌کنند که صدها بار تاکنون به روش‌های مختلف به آنها پاسخ داده‌اند، اما آنها دنبال جواب نیستند. طبیعی است که پاسخ‌ها برای آنها معتبر نباشد وقتی کسی به‌رغم هزاران چشم شاهد که پرواز موشک فضایی 110‌متری ساترن 5 را تایید می‌کنند و میلیون‌ها نفری که شاهد پخش تلویزیونی آن بودند باز هم سخن از دروغ بودن یک واقعه تاریخی بزرگ می‌گویند، چطور با توضیحات علمی‌ که کمی ‌هم درکشان شاید سخت و دشوار باشد، راضی خواهند شد.

اما اگر این گروه داستان سفر به ماه را فریبی عظیم می‌دانند در سوی دیگر، گروه دیگری از طرفداران تئوری توطئه وجود دارند که از آن سر بام به پایین افتاده‌اند. آنها معتقدند پس از ماموریت آپولو 17 که آخرین سفر انسان به ماه بود، ناسا ماموریت‌های سرنشین‌دار دیگری به شکل مخفیانه به مقصد ماه انجام داده است. این گروه اخیرا و در پی نمایش فیلم آپولو 18 در سینماهای جهان بحث‌های زیادی را در محافل رسانه‌ای و مجازی آغاز کرده‌اند.

اما داستان فیلم آپولو 18 چیست؟

این فیلم از مدت‌ها پیش با شعار تبلیغاتی مهیجی کار خود را شروع کرد: «دلیلی وجود داشته است که ما هیچ‌گاه به ماه برنگشتیم». پیش از نمایش فیلم و در کمپین تبلیغاتی فیلم اعلام شده بود که فیلم بر اساس فیلم‌های آرشیوی محرمانه ناسا که به طور نامشخصی به رسانه‌ها درز پیدا کرده، ساخته شده است و حتی در برخی از موارد عنوان شد فیلم جنبه مستند دارد.

کسانی که این فیلم را می‌بینند با مجموعه ظاهرا ویرایش نشده‌ای از فیلم‌های مستند مواجه می‌شوند؛ فیلم‌هایی از مصاحبه‌های فضانوردان، مراحل سفر، اقامت در فضا و صحبت‌های فضانوردان با یکدیگر و داستان تا انتها از دید دوربین‌هایی روایت می‌شوند که در یک ماموریت فضایی به طور عادی به مستندسازی ماموریت می‌پردازند. تصاویر به عمد دارای کیفیت‌های پایین هستند و گاه برفکی می‌شوند تا حس مستند را بیش از پیش القا کنند. خلاصه داستان به این شکل روایت می‌شود که بعد از آپولو 17، ماموریت آپولو 18 به طور محرمانه با 3 فضانورد عازم ماه می‌شود. 2 فضانوردی که طبق روال عادی ماموریت‌های آپولو بر سطح ماه فرود می‌آیند، پس از اقدامات اولیه و جمع‌آوری نمونه از خاک ماه متوجه برخی اتفاقات غیرعادی و صداهای بدون توضیح می‌شوند. این گروه در راهپیمایی بعدی خود رد پاهایی را در سطح ماه می‌بینند، ردپاهایی که آنها را به جنازه یک فضانورد شوروی در کنار مه‌نشینش می‌کشاند. آنها همچنین در روزهای بعد متوجه جابه‌جا شدن سنگ‌های اطراف مه‌نشین و سپس واژگون شدن پرچم و خودروی مه‌نورد خود می‌شوند و زمانی که قصد پرواز از سطح را دارند عاملی سبب می‌شود تا مه‌نشین آنها صدمه ببیند. یکی از فضانوردان در راهپیمایی توسط یک سنگ که به او برخورد کرده و به درون لباسش نفوذ کرده، آسیب می‌بیند و ناگهان متوجه می‌شویم این سنگ در واقع نوعی موجود زنده است که مشابه فیلم‌های بیگانه در درون بدن این فضانورد منزل کرده است. تلاش برای بازگشت به زمین، آنها را به سمت کپسول روسی می‌برد، اما در این میان یکی از فضانوردان توسط موجودات عنکبوتی شکل کشته می‌شود و فضانورد دیگر نیز هنگام پرواز به مدار با سفینه نیمه منهدم شده روسی، دچار حادثه شده و می‌میرد. در نهایت کپسول روسی فاقد کنترل در مدار با برخورد به مدارگرد آن را هم از بین می‌برد و فضانورد سوم که در آنجا منتظر دوستان خود بوده نیز از بین می‌رود.

فیلم مدعی است ناسا و همین‌طور دولت روسیه این عملیات را مخفی نگه داشته‌اند تا اسرار حیات مرگبار فضانوردان خود را در ماه از مردم پنهان کنند. ساختار فیلم و بازسازی صحنه‌های مربوط به فعالیت فضانوردان بر سطح ماه بشدت واقعگرایانه است. بویژه که در بخش‌هایی از فیلم از صحنه‌های آرشیوی واقعی ناسا در ماموریت‌های دیگر آپولو استفاده شده و بقیه صحنه‌های بازسازی شده نیز به رغم برخی از اشتباهات، قابل قبول و خوب از کار در آمده‌اند. اشکالاتی مانند نحوه انعطاف فضانوردان در لباس‌های فضایی، زوایای دوربین‌ها، نحوه راه رفتن، دویدن و پریدن روی سطح ماه و امثال آن تفاوت‌های آشکاری با واقعیت دارند که البته شاید برای بیننده عادی چندان مشخص نباشد.

 این فیلم که به کارگردانی گونزالو لوپز کالگو و با نقش‌آفرینی وارن کریستی و لوید اون ساخته شده است از سبک نسبتا جدیدی در فیلمسازی پیروی کرده که شاید بتوان آن را مستندنمایی خواند. ژانری که در آن ادعا می‌شود فیلم بر اساس نگاتیوهای باقی مانده از یک حادثه ساخته شده و داستان کاملا واقعی است. سال‌ها پیش فیلم کانیبال هولکواست، به عنوان یک فیلم مستند پخش شد و داستان گروهی پژوهشی را روایت می‌کرد که به دنبال یک دیرینه‌شناس گمشده دوربین فیلمبرداری او را در نزدیکی یک قبیله آدمخوار پیدا می‌کنند و بقیه فیلم از دید دوربین پیداشده روایت می‌شد که داستان آدمخواری منزجرکننده‌ای را نشان می‌داد. گفته می‌شد کارگردان حتی در قرار داد بازیگران آورده بود که آنها برای مدتی طولانی بعد از فیلمبرداری نباید در مجامع عمومی ‌ظاهر شوند تا شکی بر واقعی‌بودن فیلم به وجود نیاید، اما زمانی که خود مورد اتهام قرار گرفته که به بازیگران آسیب رسانده است، مجبور شد آنها را معرفی کرده و اعلام کند فیلم تنها یک داستان تخیلی بوده است. در دهه 90 فیلم معروف جادوگر بلیر نیز با همین روند تولید شد و سر و صدای بسیاری به پا کرد. آخرین نمونه این چنین فیلم‌هایی پارانورمال اکتیویتی و نوع چهارم هستند.

 بسیاری از مردم تحت تاثیر تبلیغات شاید به این فکر بیفتند که این داستان واقعی است. این احتمال به قدری جدی بود که ناسا مجبور شد رسما اعلام موضع کند و مستندبودن این فیلم را رد نماید، اما آیا واقعا نشانی از حقیقت در این فیلم هست؟ شاید سوال‌های زیر اصلی‌ترین سوال‌ها درباره این فیلم باشند.

آیا ماموریتی به نام آپولو 18 وجود داشت؟ بله ! واقعیت این است که در ابتدای برنامه‌ریزی سفر به ماه طراحان بعد از ماموریت آپولو 17،ماموریت‌های آپولو 18، 19 و 20 را نیز طراحی کرده بودند و طبیعی است که از سال‌ها قبل گروهی از فضانوردان برای انجام این ماموریت‌ها تمرین می‌کردند، اما پس از فتح ماه و دستاوردهای اولیه، به دلیل تغییر اولویت‌ها و از همه مهم‌تر کاهش بودجه ناسا قرار شد آپولو 17 آخرین ماموریت به ماه باشد. فیلمسازان آپولو 18 از برنامه مخفی آپولو 18 سخن می‌گویند، اما فراموش می‌کنند که چطور ممکن است موشکی 110 متری مانند ساترن 5 را بتوان مخفیانه به فضا فرستاد.

آیا روس‌ها مه‌نشینی به ماه فرستاده بودند؟ فیلم به فرود مه‌نورد روسی و فضانورد آن اشاره می‌کند آیا روس‌ها هیچ‌گاه مه‌نورید به ماه فرستاده بودند؟ پاسخ مثبت است مه‌نشین‌های لونا مجموعه‌ای بدون سرنشین بودند که 7 بار با موفقیت بر سطح ماه فرود آمدند. هر یک از آنها ابزارهای رباتیک کوچکی بودند که می‌توانستند عکس و برخی اطلاعات علمی ‌از محیط اطراف خود تهیه کنند. اما آنچه در فیلم نشان داده می‌شود در واقع به مه‌نشین سرنشین‌داری به نام لونی مورابل یا به اختصار LK مربوط می‌شود. این مه‌نشین برای سفر انسان به ماه از سوی شوروی طراحی شده بود و 3 بار به شکل بدون سرنشین در اطراف زمین آزمایش شد و به دلیل عدم امنیت سیستم پرتابگر آن، از برنامه فضایی شوروی حذف شد و هیچ وقت قدم بر ماه نگذاشت.

آیا ناسا فیلم‌های پنهان‌شده‌ای از ماموریت‌های فضایی دارد؟ قطعا بسیاری از فیلم‌های آرشیوی که فضانوردان از ماموریت‌های خود به زمین برگرداند هرگز منتشر نشد. علت این امر به کیفیت پایین فیلم‌ها مربوط بود. در واقع فیلم‌های منتشرشده پروژه سفر به ماه بخشی از تمامی ‌فیلم‌ها و تصاویر گرفته‌شده است. درباره نگاتیوهای مستندی که ادعا شده فیلم آپولو 18 بر پایه آنها ساخته شده، یک نکته کوچک از دست فیلمسازان در رفته است. در پروژه آپولو تمام فیلم‌های گرفته شده روی نوارهای مغناطیسی فیلم ضبط شده بود. در آن زمان امکان ارسال زنده و مستقیم آن حجم تصویر گرفته شده با کیفیت خوب به زمین وجود نداشت و به خصوص که در بخشی از فیلم تاکید می‌شود ارتباط ماه‌نشین با زمین و مدارگرد قطع شده است. فیلم‌ها مطابق روایت فیلم در مدارگرد روسی قرار داشت که بازهم طبق روایت فیلم در مدار ماه با برخورد به مدارگرد آمریکایی از بین رفت. چطور فیلم‌های منفجر شده در مدار ماه پس از چند ده سال سر از آرشیو ناسا درآورده‌اند؟ همین یک نکته می‌تواند ادعای مستند بودن فیلم را برای همیشه رد کند.

آیا خودروی مه‌نوردی وجود دارد که فضانوردان با آن در ماه رانندگی کرده باشند؟ بله در ماموریت آپولو 15، 16 و 17 خودروی کوچکی به طور جدا از هم به ماه برده شد و پس از سوارکردن آن برروی هم، فضانوردان با کمک آن ماه‌نوردی کردند و هنگام بازگشت آن را در ماه باقی گذاشتند.

آیا ماه می‌تواند میزبان حیات پیشرفته باشد؟ خیر. به شرایط ماه نگاهی بیندازید. ماه جو ندارد بنابراین هیچ سپر حرارتی در برابر تابش‌های خورشیدی و اشعه‌های مرگ‌آور ماوراءبنفش وجود ندارد، هیچ فشار جوی وجود ندارد، اکسیژن یا هرگونه گاز ـ جز مقادیر بسیار ناچیز و قابل چشمپوشی حاصل از واکنش‌های سطحی ـ وجود ندارد و هیچ منبع آب سطحی یا دیگر مایعات نمی‌تواند وجود داشته باشد. این شرایط حتی برای جان‌سخت‌ترین اکستروموفیل‌ها یا سخت‌دوستان نیز غیرقابل تحمل است چه برسد به حیات پیچیده و پیشرفته.

اگر به ژانر وحشت و مستندنمایی‌هایی مانند پارانورمال اکتیویتی یا جادوگر بلیر علاقه‌مند باشید احتمالا از این فیلم خوشتان خواهد آمد. دوستداران فضا نیز به دلیل ترکیبی از فیلم‌های مستند همراه با بازسازی نسبتا دقیق صحنه‌های فیلم، از دیدن این فیلم سینمایی لذت خواهند برد، اما به یاد داشته باشید که فقط یک فیلم سینمایی می‌بینید و مراقب باشید به دامی‌که متوهمان توطئه برای شما پهن کرده‌اند، نیفتید.


نقدی بر نظری

بعد از پست روز گذشته ای که با عنوان "نه! این آسمان شب نیست"  منتشر کردم ، برخی از دوستان لطف کردند و نظراتشان را مطرح کردند. معمولا به نظرات در همان بخش اگر لازم باشد پاسخ کوتاهی می دهم اما یکی از این نظرات حاوی نقد به نظرم قابل توجهی بود که شاید مطالب مطرح شده در آن برای دیگر دوستان هم سوال باشد. برای همین در اینجا نکاتی را در باره آن توضیح می دهم و باز هم بر این نکته تاکیید می کنم که این موضوع فقط دیدگاه شخصی من است و از طولانی بودنش عذر می خواهم.

جناب آقای محمد ادیبی لطف کردند و علاوه بر مطالعه متن نکاتی را در باهر آن در کلوپ گفتگوی آوا استار مطرح کردند. برای اینکه روشن شود درباره چه موضوعی صحبت می کنم ابتدا متن کامل نوشته ایشان را می آورم. ضمن اینکه از ایشان به دلیل وقتی که گذاشته اند و متن را مطالعه کرده و نظر خود را در باره آن نوشتند تشکر می کنم. اما متن ایشان به نقل از کلوپ آوااستار:

با عرض سلام

اینجانب تا امروز خواننده این سایت خوب بودم و چون زیاد اهل حرف زدن نیستم ترجیح دادم فقط خواننده باشم.

اما امروز که این مطلب و وبلاگ آقای ناظمی را دیدم تاب نیاوردم و تصمیم گرفتم مطلبی به عرض دوستان برسانم.

بله همانطور که آقای اکبرنیا فرمودند مطالب آقای ناظمی جای تآمل وبحث دارد ( نه تایید(!

البته روی سخنم با آقای ناظمی است و امیدوارم کسی از دوستان به گوششان برسانند که در کنار مطالب خود این مطلب را هم بخوانند .

جناب آقای ناظمی بنده با این قسمت حرفتان که این آسمان شب ، آسمان شب سیاوش نیست موافقم . و البته موافقم که بهتر بود برنامه جدید با نام دیگری شروع به کار میکرد .

اما همین یک مطلب شما که جای بسی تآمل دارد قربان :

1-        با عنایت به نظرات جنابعالی که نباید از دیوار اعتبار دیگران بالا رفت ، برنامه آقای صفاریان پور هم نباید از اسم برنامه ای که در دهه 70 از تلویزیون پخش میشد و ایشان هیچ تآثیری در آن نداشتند استفاده میکردند ! شاید دوستان جوان تر یادشان نباشد اما من و شما خاطرمان هست که در دهه 70 برنامه ای دقیقآ با نام "آسمان شب " و با مسئولیت جناب آقای دالکی پخش میشد . اتفاقآ در اوایل کار سیاوش ( اگر یادتان باشد ) بحث های زیادی صورت گرفت که این آسمان شب آن آسمان شب نیست ! که برای حل مشکل پسوند " طبیعت فراموش شده " را به انتهای آن افزودند !!حالا حد اکثر میتوان فرض را بر این گذاشت که صدا وسیما قصد دارد عنوان " آسمان شب " را برای برنامه های نجومی اطلاق نماید . وگرنه اگر بنا بر مالکیت نام باشد ، برنامه آقای صفاریان پور هم صاحب این نام نیست .

2-       همین که شما اذعان میکنید که برنامه قبلی برای گروهی اعتبار ایجاد کرده است جای تآمل بیشتری دارد ! چرا باید به گونه ای باشد که افرادی با استفاده از بودجه عمومی صداوسیما برای خود اعتبار خاص ایجاد کنند و تازه بعدآ هم مدعی اعتبارشان باشند !! ) البته این انتقاد به برنامه های دیگری هم وارد است (اما این بسیار بد است که گروهی برای خود مدعی ساخت برنامه نجومی در سیما باشد و فعالیت گروه های دیگر را بر نتابد ( آقای ناظمی مافیایی که همه از آن صحبت میکردند همین بود که خوشبختانه شما تلویحآ به آن اذعان کردید )(ضمنآ یادآوری میکنم که ادعای مالکیت نام آسمان شب به دلیلی که عرض کردم اصلآ صحیح نیست (

3-        اعتبار ساخت برنامه های نجومی متعلق به صدا و سیما است . توجه داشته باشید که بسیاری از برنامه های تلویزیونی که سالها پخش می شوند ، در هر دوره با تهیه کنندگان و عوامل متعدد ساخته میشود و نام برنامه ثابت است . متآسفانه این دیدگاه که یک برنامه متعلق به یک گروه سازنده خاص است دیدگاه نامتعارفی است که بیشتر جنبه انحصار طلبانه دارد .

 

اگر شما و دیگر دوستان منتقد دیگر واقعآ نگران برنامه نجومی سیما هستید قطعآ میتوانید انتقادات سازنده خود را مطرح کنید ولی اگر نگران نامها هستید ( که ظاهرآ همینطور است ) فقط میتوانم نگران شاگردانی باشم که در این مکتب فکری تربیت شده اند .

-------------------------------------------

ببخشید یک چیزی یادم رفت که اضافه کنم:

شما خودتان یک بار از اول متن خودتان را بخوانید و ببینید که آیا بیشتر دغدغه علم نجوم و ترویج نجوم در آن موج میزند یا دغدغه نامها و موقعیت ها ؟؟؟

)فکر میکنم برای دوستانی که در وجود عوامل پشت پرده در نجوم این مملکت شک داشتند ، کم کم شکها بر طرف می شود ("

 

----

خوب بنابر مقدمه ایشان فکر می کنم در کل ایشان هم نظر من را تایید می کنند که این آسمان شب، آسمان شب، طبیعت فراموش شده آقای صفاریان پور نیست. همه بحث من هم در این نوشته همین بود اما نکات بعدی توضیحات بیشتری می طلبد

1-       در بند یک ایشان درباره نام برنامه صحبت کرده اند. اولا فکر می کنم متن من را کمی با سرعت خوانده اید وگرنه من به صراحت نوشته ا که اگر چه ترجیح این بود که نام هم عوض شود ولی این موضوع اصلی نیست مشخصا قید کرده ام:" فراموش نکنید من مشکلی با برنامه جدید ندارم ای کاش سازندگان این برنامه با اعتماد به نفس نام دیگری بر خود می گذاشتند و یا حتی با همین نام (چون به هر حال نام کامل برنامه آسمان شب، آسمان شب ، طبیعت فراموش شده بود) هویت خود را تعریف و آن را رشد می دادند تا شاید صدها بار برتر از آسمان شب فراموش شده ما شود."

مشکل من این است که این برنامه در امتداد برنامه قبلی تعریف می شود ومجری به مخاطبان می گوید برنامه آسمان شبی که سال ها است پخش می شده است بار دیگر و پس از وقفه ای کوتاه از سر گرفته شده است. یعنی این همان برنامه قبلی است. ثانیا در باره تاریخ نام این برنامه فکر می کنم اشتباه می کنید. تا جایی که من می دانم نام آسمان شب، طبیعت فراموش شده، نامی بود که طراحان برنامه با توجه به تم و چشم اندازی که از برنامه خود داشتند انتخاب کردند. گفتگو با اقای صفاریان پور در ویژه نامه نجوم و تلوزیون ماهنامه نجوم و همچنین گفتگوهای دیگر ایشان از جمله با مجله دانستنیها فکر می کنم به روشنی این موضوع را تایید می کند که نام برنامه چگونه و بر چه مبنایی انتخاب شد. اما اگر فرض را بر این بگذاریم که حرف شما درست باشد(که حداقل برمبنای دانسته های من اینچنین نیست) همین تغییر نام فرضی نشان از آن دارد که این گروه برنامه ساز قصد نداشتند اعتبار و برنامه خود را به برنامه قبلی گر بزنند. در هر جایی که صحبت از برنامه 10 ساله آسمان شب شده از جمله در گفتگو ها و خود جشن ورود به دهمین سال برنامه، مبدا و منشا برنامه به صراحت عنوان شده است. برنامه ای با نام آسمان شب، طبیعت فراموش شده، که به مناسبت روز نجوم و در قالب یک پرسش و پاسخ نجومی به روی آنتن رفت. برنامه ای که میهمانش بابک امین تفرشی بود و آن سنگ بنای برنامه آسمان شب ، طبیعت فراموش شده بود. هیچ جا گفته نشد که برنامه هایی که پیشتر پخش می شده جزو تاریخ این برنامه بوده اند. اتفاقا  دوره ای بود که برنامه آسمان شب به طور یک هفته درمیان با دو گروه تهیه کننده پخش می شد. یک هفته آقای دالکی و دوستانشان و هفته دیگر آقای صفاریان پور اتفاقا این دوره مثال واضحی از منظور من از هویت برنامه است. اگرچه برنامه ها از نظر موضوع و زمان پخش یکسان بودند اما همه مردم به وضوخ دو نوع رویکرد و دو هویت را در برنامه ها می دیدند و کافی بود بخشی از برنامه را بدون نشان دادن مجری و تیتراژ به کسی نشان بدهید تا به سادگی بگوید برنامه متعلق به کدام گروه برنامه ساز است. این همان هویتی است که می گویم یعنی روح برنامه متفاوت است و با ایده ها و نقطه نظرهای گروه تهیه کننده گره خرده است.

2-       درباره بند 2 ، دو نکته مهم وجود دارد یکی اینکه من نگفتم و ننوشتم که این برنامه برای تهیه کنندگان و دست اندرکارانش اعتبار ایجاد کرد. بحث من این است که این برنامه اعتبار ( و به قول فرنگی ها کردیتی) دارد که از آن تیم تهیه کننده است. یعنی وقتی شما چیزی می سازید ،می نویسید، عکسی می گیرید و یا کشفی و اختراعی انجام می دهید یا مقاله ای آکادمیک می نویسید، آن کار به نام شما گره می خورد یعنی شما صاحب حقی بر آن ساخته خود می شوید و کاملا بدیهی است که باید مدعی این اعتبار باشید. مثلا اگر شما عکسی بگیرید و کس دیگری عکس شما را بردارد و بدون اجازه در جایی چاپ کند یا از فروش آن نام یا پولی به دست آورد و شما اعتراض کنید منطقی است که به شما پاسخ دهد شما با استفاده از فناوری فلان کارخانه که دوربین را ساخته و استفاده از مناظری که متعلق به همه مردم است تصویری گرفته اید و حالا هم ادعای اعتبار آن را دارید؟ طبیعی است که باید مدعی اعتبار بود.

البته به شدت واضح است که برنامه تلوزیونی باعث شناخته شدن چهره هایی می شود که در آن برنامه مقابل دوربین قرار دارند یا در خلق آن نقش دارند. این شناخته شدن گاه اعتباری به همراه می آورد و گاه باعث بی اعتباری می شود. این خاصیت رسانه ای به نام تلوزیون است. مهم این است که بتوان اعتباری که به واسطه دیده شدن برنامه به وجود می آید را حفظ کرد و ارتقا داد. در ایران و با توجه به اینکه پخش برنامه های رادیو و تلوزیونی مطابق قانون فعلی اتحصارا در اختیار صدا و سیما است و مردم می توانند و تنها می توانند از بین 7 یا 8 شبکه موجود برنامه ای را انتخاب و البته به رایگان تماشا کنند شانس دیده شدن هربرنامه ای نسبت به دیگر کشورها که فضای رقابتی وجود دارد بیشتر است اما مهم این است که آیا برنامه می تواند مخاطب را با خود همراه کند. آمارهای شبکه 4 در آن دروه نشان می داد که آسمان شب یکی از پر بیننده ترین برنامه های شبکه 4 در طول مدت پخش خود بوده است. این یعنی تلاش برای حفظ و ارتقای اعتبار دو طرفه ای که برنامه و برنامه ساز به هم تزریق می کنند.

اینکه می فرمایید چرا باید با بودجه عمومی صدا و سیما افرادی در برنامه های تلوزیونی اعتبار بگیرند ( که البته معتقدم به طور کلی گاهی این افراد هستند که به برخی از برنامه ها اعتبار می دهند ) این مشکل، مشکل بنده و شما نیست . مشکل قانونی است که انحصار پخش برنامه های رادیو تلوزیونی را بر عهده صدا و سیما گذاشته است. اگر ما شبکه های خصوصی و یا کمپانی های غیر دولتی برنامه ساز داشتیم . آنها طرح های مختلف را بررسی می کردند و برنامه ای سود اور و مورد استقبال مخاطبشان را انتخاب می کردند و هزینه آن را از آگهی ها و یا فروش حق پخش و یا اشتراک بینندگان به دست می آوردند در شرایط فعلی اینگونه نیست و سازمان صدا و سیما برای اینکه بتواند تک قطبی خود را فعال نگاه دارد چاره ای ندارد که هزینه های تولید را به هر شکلی از جمله از طریق آگهی ها و همچنی اعتبارات عمومی کشور که در بودجه سالانه لحاظ می شود تامین کند. این شرایط موجود است و برای همه یکسان است و اینگونه نیست که این امکان در اختیار یک گروه خاص باشد. البته فکر می کنم اندکی پرس و جو به شما نشا خواهد داد که آن بودجه های کلانی که در ذهن شما است به برنامه هایی مانند آسمان شب تعلق نمی گیرد و اگر از گروه های سازنده فعلی و قبلی بپرسید به شما خواهند گفت که نسبت میان هزینه ها و دریافتی ها در برنامه ای مانند آسمان شب غیر سود آور است. در باره بخش آن مافیای معروف در انتهای همین مطلب توضیحی خواهم داد.

3-       درباره صدا و سیما بخشی را در بند پیش توضیح دادم اما اینکه اعتبار یک برنامه از آن صدا و سیما است بخشی از این حرف درست است. در غیاب کمپانی های رقیب هر برنامه و تاکید می کنم هر برنامه رادیویی و تلوزیونی باید از شبکه های صدا و سیما پخش شود بنا براین بخشی از حقوق این برنامه از جمله پخش مجدد برنامه فروش آن به شبکه های دیگر و باز پخش آنها و پخش دیجیتال و ... در اختیار کمپانی تهیه کننده و در این مورد صدا و سیما است اما این از حق تولید کنندگان و خالقان چیزی کم نمی کند. سازمان به عنوان سرمایه گذار (در برخی از موارد) و پخش کننده حقوقی دارد اما این حقوق شامل همه حقوق یک برنامه نمی شود. اگرچه در مواردی این اتفاق افتاده که نام و عنوان برنامه های دیگر در صدا و سیما به دیگر برنامه های بی ربط منتقل شده است و اتفاقا بر خلاف شما که فکر می کنید این نظر گروهی انحصار طلب مانند من است این روند رایج در دنیا است. در دنیای رسانه های امروز که رقابت جدی وجود دارد، هیچ گاه اعتبار و کردیت افراد دست اندرکار یک پروژه زیر سوال نمی رود و مخدوش نمی شود. شما نمونه ای از برنامه های حرفه ای دنیا را مثال بیاورید که در مدتی طولانی پخش دشه باشد و با همان نام، همان قابل و با ادعای ادامه یک برنامه دیگر به روی آنتن رفته باشند و در آن نشاننی از اعتبار  تهیه کنندگان و خالقان اصلی طرح وجود نداشته باشد. اتفاقا در دنیای امروز رسانه سعی می کنند هویت برنامه را هرچه بیشتر به هویت سازندگان آن پیوند بزنند. به معروف ترین برنامه های خبری، تفریحی، سریال ها و برنامه های علمی نگاه کنید. بی بی سی سال ها است که مستند طبیعی می پردازد اما برنامه های سر اتنبرو دارای هویت و چهارچوب خود است. برنامه آسمان در شب با پحش چند دهه ای اش با هویت پاتریک مور گره خورده و حتی تیم بعدی از هم اکنون در حال تربیت زیر نظر خود او هستند تا روح برنامه حفظ شود. این کار هم دلایل مختلفی دارد از بازاریابی برنامه گرفته تا اعتبار دهی دو طرفه بین افراد و برنامه ها بسیاری از این شبکه ها برروی افراد سرمایه گذاری می کنند تا آنها در آینده بتوانند میزبان برنامه هایی باشند که هویت اختصاصی خود را دارند و بتواند آن شبکه را در رقابت با دیگران جلو بیاندازد.دنیای امروز بر مبنای رعیات حقوق معنوی و مادی و اعتبار افراد می چرخد و اگر من بر حفظ این روند تاکید می کنم انحصار طلبی من نیست. خوشحال می شوم شما و هر یک از دوستان نمونه ای از برنامه ای یا پروزه ای را مثال بیاورند که من با استفاده از هر ابزاری مانع اجرایش شده ام. هر موردی که بوده جز کمک کاری نکرده ام البته قطعا اگر منظور از انحصار طلبی این است که هویت یک پروژه یا برنامه را محافظت کنیم داستان چیز دیگری است.

اما بحث شیرین مافیای نجوم ایران که به حمدالله شما در این متن من نشانه های فراوانی در اثبات وجود آن پیدا کردید. خوشبختانه این روزها بحث مافیاهای گوناگون و عوامل پشت پرده مد روز جامعه شده است و هر کسی در هر جایی دست های پنهانی را می بیند و عجبا که هیچ وقت هم این دست ها و نحوه عملکردشان افشا نمی شود.

این نه دفعه اول است که از این مافیا می شنوم و نه آخرین بار خواهد بود. یک بار یکی از دوستان تعریف می کرد که چطور در شهرش شایع شده است که من و آقای صفاریان و آقای تفرشی هر یک به واسطه این رانت های مرمروز و به ویژه آسمان شب ، پنت هاوس برج هایی را در تهران خریدیم. ای کاش چنین بود.

بله آسمان شب برای من لذت بخش بود. شاید متوهمانه فکر می کردم در این برنامه ( و دیگر برنامه های علمی رادیو و تلوزیون) توانایی مختصری دارم و از کار کردن با شرایط دشوار آن لذت می بردم و در مقابل البته از مواهبش بی نصیب هم نمی ماندم. این موهبت بزرگ حاصل از آسمان شب برای من این بود که در آن سال ها گاه گداری در خیابان افرادی مرا می شناختند، لبخندی می زدند و یا پرسش های نجومی خود را از من می پرسیدند. دیدن چهره هایی که در جامعه ای عبوس به لبخند باز می شود برای من آرامش بخش و لذت بخش بود. اما این شناخته شدن نسبی که فکر هم نمی کنم لذت آن منحصر به من بوده باشد و کسی بتواند بگوید از این رویداد ناراحت می شود، برایم همه چیز نبود که اگر بود به هر قیمتی حضورم را ادامه می دادم. اینک بیش از 2 سال و نیم است که در هیچ برنامه رادیو و تلوزیونی شرکت نداشته ام . نه در آسمان شب طبیعت فراموش شده ،نه در کندو، نه در برنامه های صبحگاهی و نه در برنامه روی موج نجوم و یا هر برنامه دیگری و نه حتی در مستند کسوف که سیاوش پیشنهاد کرده بود بخش هایی از تاریخ خورشید گرفتگی ها را بیان کنم.  این غیبت خود خواسته برای این بود که چیزهای دیگری غیر از لذت شخصی ام وجود داشت که وقتی قرار به انتخاب بین آنها و این لذت شد ترجیح دادم فراموش شوم.

این مافیای قدرتمند که تیشه به ریشه نجوم ایران زده است و گلستان نجوم آماتوری ایران را با انحصار طلبی های خود و رانت خواری های خود ویرانه کرده است اینک از چه کسانی تشکیل شده و آنها کجا هستند؟ از دوستان شنیده ام که عموما از آقای صفاریان پور، آقای تفرشی و من به عنوان هسته این مافیا نام برده می شد. زمانی هم شنیدم  از آقای نوروزی و جعفر زاده و حتی مسعود صیفی کار و محدثه عظیم لو در آن موقع که در ایران بودند به عنوان اعضا این کمیته مخفی نام برده می شود. من به نوبه خودم  خوشحال می شوم اگر کسی بگوید یکی از سو استفاده هایی که من تا کنون از این مافیا کرده ام چه بوده است؟

 این مافیا به قدری قدرتمند بود که نتوانست یک برنامه 30 دقیقه در هفته ای خود را حفظ کند. هسته اصلی این مافیا اینک یکی سرگرم برنامه سازی خود در زمینه غیر نجوم است. دیگری پروژه جهانی خود را در بیرون از ایران پیش می برد، یکی کار آموزشی اش را انجام میدهد ،دیگری خورشید شناسی در آن سوی دنیا و دیگری فیزیکدانی به نام و آن دیگر ستاره شناسی برجسته  در آن سوی مرزها هستند   و من هم که به گوشه ای دوردست از این سیاره هجرت کرده ام تا جامعه نجوم ایران از آفات من هرچه بیشتر در امان باشد. اینک ما مافیاهای قدرتمند نجوم ایران پراکنده و دور افتاده ایم. این گوی و این میدان. نجوم ایران را که لابد ما ویران کردیم آباد و گلستان کنید تا روسیاهی برای ما دزدان سر گردنه باقی بماند. اینک میدان کار برای شما فراهم است. اما این بار دیگر تنبلی و بی عملی خود را گردن مافیاهای مرموز نیاندازید.

نکته آخر اگرچه ربطی به این داستان ندارد اما شاید اینجا بهترین موقعیت برای بیانش باشد.

درباره نگرانی من از برنامه نجومی تلوزیون نوشته بودید و شاگردانم. درباره آنها نمی توانم حرفی بزنم امیدوارم موفق باشند و اگرچیزی خوبی به آنها گفته ام در خاطر داشته باشند و بدی هایم را دیده و آنها را کنار نهاده باشند.

اما در باره نگرانی هایم . با صدای بلند می گویم من نگران ایران، مردم ایران، علم ایران جامعه ایران ، نجوم ایران طبیعت ایران ،تاریخ ایران و هرچیزی که به نام و هویت ایرانی مرتبط است بوده ام ، هستم و خواهم بود.

برای این سفر شاید از خیلی چیزها گذشته باشم. از دیدار دوستان و خانواده، زیستن در شهری که دوستش داشتم و دیدار مناظری که روح و جان را تازه می کرد. اما به دلایل مختلف در نهایت تصمیم به این سفر گرفتم می دانم که دشواری ها و گشایش هایی در پیش دارم و آماده ام که هزینه هایش را بپردازم و از دست آوردهایش لذت ببرم .

اما اجازه نخواهم داد هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی کسی اجازه نگران بودن و بیان نگرانی هایم درباره آنچه گفتم را از من بگیرد.

روزی که دیگر نگران ایران و آنچه مرتبط با ایران است نبودم و آنها را در حد فهم و درک و توان و مقدوراتم ابراز نکردم و اگر گامی را که می توانستم بردارم ، برنداشتم. خود را مصداق آن بیت حافظ می دانم که بر او نمرده به فتوای من نماز کنید!  


نه ! این آسمان شب نیست

مدتی طولانی است که به دلیل گرفتاری های که ناشی از این سفر اخیرم بوده است این وبلاگ را به روز نکرده ام و دوست داشتم دوباره که نوشتن را شروع می کنم جز امید چیزی ننویسم. اما وقتی خبر پخش مجدد برنامه آسمان شب را در سایت مجله نجوم دیدم و چند روز پیش موفق شدم نخستین قسمت این برنامه را از طریق وب سایت ایران سیما  ببینم و به نظرم آمد که چند کلمه ای را در باره آن باید بنویسم.

اما قبل از آن چند نکته کوچک را باید یادآوری کنم. سیاوش صفاریان پور یکی از بهترین دوستان من است و در طول مدتی که با وی در آسمان شب همکار بودم همیشه او و پشتکارش را تحسین کرده ام اما این به معنی آن نبوده است که همیشه برنامه ها ،اجراها و یا ایده هایش را بپسندم. بارها با او بحث های طولانی داشته ام و آنچه به نظرم اشتباه بوده است را با او در میان گذاشته ام حتی آنجا که همگی از کار او تعریف می کردند گاه حتی به تندی او را نقد کرده ام. خود او شاهدی زنده بر این مدعا است پس آنچه می نویسم به دلیل دوستی ام با سیاوش نیست بلکه فراتر از اسم ها و عناوین است.

نکته دیگر اینکه برنامه ای که اکنون به نام آسمان شب پخش می شود به طور مستقل (و البته تنها بر مبنای دیدن قسمت اول آن)، شاید برنامه خوبی باشد. بسیاری از کارشناسان آن و سازندگان از دوستان قدیم و جدید من هستند و اگر چیزی در زیر می نویسم به معنی انکار این برنامه نیست بلکه درباره فریب است . فریبی که خود و مخاطبان را با آن مواجه می کنیم.

---

جلسه باشگاه نجوم تهران در باره برنامه آسمان شب پس از پایان آن - فکر می کنم عکس از غزاله باشد که متاسفانه فامیلش را فراموش کردم

زمانی که تبلیغ این برنامه را در مجله نجوم دیدم که با عنوان آغاز پخش دوباره برنامه آسمان شب منتشر شده بود به شدت متعجب شدم. می دانستم که گروه هایی در پی جایگزینی برنامه ای به جای آسمان شب هستند و می دانستم سیاوش قصد جدی ای برای آغاز دوباره آن ندارد و فکر کردم وقتی جایی مانند سایت نجوم نوشته که پخش برنامه آسمان شب از سر گرفته خواهد شد یعنی اتفاقی افتاده است و او دوباره برنامه را به دست گرفته و یا با او صحبت شده تا برنامه با ساختاری که بازتاب دهنده هویت آسمان شب باشد به روی انتن برود و وقتی دیدم او هم خبر چندانی ندارد تعجبم بیشتر شد تا اینکه برنامه را سرانجام دیدم.

در ابتدای برنامه مجری اعلام کرد که از سالها پیش برنامه آسمان شب پخشش را شروع کرده است و اینک پس از وقفه ای کوتاه دوباره پخش آن آغاز شده است. بدین ترتیب این برنامه جدید به عنوان دنباله آسمان شب معرفی شد.

حضور گروهی از دوستانی که قبلا با آسمان شب همکاری می کردند در برنامه نی به نظر نشان از این می داد که اتفاق خاصی نیفتاده است برنامه ای بوده که ساخته می شده است و اینک هم ساخته می شود و یک ساختاری بوده که شاهی رفته و شاهی آمده. به خصوص من بیننده در انتها وقتی سحنان دکتر منصوری را گوش می دادم که مهم نیست چه گروهی آسمان شب را با چه ضعف و قوتی می ساخته و یا می سازد و مهم این است که برنامه باشد که 50 یا 100 سال دیگر افتخار کنیم که برنامه ای به این قدمت داریم همه مطمئن می شوند که این همان برنامه با رنگ و بویی تازه است.

اما متاسفانه این گونه نیست. دوستان عزیز برنامه جدید آسمان شب. آنچه شما می سازید آسمان شب نیست و این در بهترین حالت اشتباهی سهوی و در حالتی شکاکانه تر فریبی خواهد بود اگر خود را به آن برنامه پیشین متصل نمایید.

شما برنامه ای متفاوت با قدمت 3 هفته هستید نه ادامه برنامه ای که 10 سال پخش می شد. این حرف بحثی احساسی نیست و اتفاقا کاملا بحثی رسانه ای و حرفه ای است. شما برای اینکه دنباله برنامه ای باشید باید اعتبار و هویت آن برنامه و مجوز برنامه سازان پیشین را داشته باشید. هر برنامه دارای حقوقی است که نمی توان با زدن برچسب همه آن هویت را از آن خود کرد. در هیچ کجای دنیا چنین نمی کنند و از دیوار اعتبار دیگران بالا نمی روند. 

فراموش نکنید من مشکلی با برنامه جدید ندارم ای کاش سازندگان این برنامه با اعتماد به نفس نام دیگری بر خود می گذاشتند و یا حتی با همین نام (چون به هر حال نام کامل برنامه آسمان شب، آسمان شب ، طبیعت فراموش شده بود) هویت خود را تعریف و آن را رشد می دادند تا شاید صدها بار برتر از آسمان شب فراموش شده ما شود. تمام مشکل من وصل کردن چیزهای بی ربط به هم است. این برنامه بسیار خوب است اما ربطی به برنامه خوب یا بد قبلی ندارد که خود را در ادامه آن بدانیم و تاریخ آن را برای خود تعریف کنیم.

در همه جای جهان برنامه های تلوزیونی ،سریال ها، فیلم های سینمایی و کتاب ها و باندهای موسیقی تهیه کننده و خالقانی دارند که هویت آن برنامه را شکل می دهند. به سریال لاست نگاه کنید. بیشتر از آنکه این سریال به نام کارگردان ها و یا نویسندگان هر اپیزودش شناخته شود به نام خالقانش جی جی آبرامز و دو همکار دیگرش شناخته می شود اگر روزی قرار شد دنباله ای بر این سریال ساخته شود باید نظر این خالقان (علاوه بر حقوق کمپانی ها و امثال آن ) جلب شود تا پارادایمی که برای آن مجوعه تعیین شده برای قسمت های بعدی حفظ شود و روح و هویت آن سریال باقی بماند. اگر من و یا هر کسی بخواهد داستانکی درباره بخشی از داستان جنگ های ستاره ای (Star Wars) بنویسم اشکالی ندارد اما تنها زمانی می توان این داستان را به عنوان بخشی از داستان اصلی منتشر کرد که بنیاد جرج لوکاس آن را تایید کند چون او خالق این دنیا است و او باید هویت داستان را حفظ کند کما اینکه تا کنون بیش از 100 کتاب  از نویسنده های مختلف و با تایید لوکاس در ادامه جنگ های ستاره ای نوشته شده اند.

سیاوش صفاریان پور، خالق «آسمان شب، طبیعت فراموش شد ه است» او با کمک های فواد صفاریان پور و مشورت های بابک امین تفرشی این برنامه را آغاز کرد و در مرحله بعد گروهی از کارشناسان مانند محمد رضا نوروزی، محدثه عظیم لو، محسن ایرجی و بسیاری دیگر به او کمک کردند تا برنامه رشد کند، تغییر کند و باقی بماند. سیاوش صفاریان پور مسوول نیک و بد برنامه ای به نام آسمان شب است. اگر آن برنامه در جایی اشتباه داشته است که داشته است و به نظرم در یکی دو مورد اشتباهات اساسی مرتکب شد، پاسخگویش سیاوش است و اگر در جایی خوب بوده اعتبارش از آن او است. او و همکارانش هویتی ساختند که چهارچوب فکری و نظری اشان نشات می گرفت. آنها برای برنامه خود هویتی درست کردند که درست یا غلط به واسطه آن هویت بود که آسمان شب شناخته می شد. 

 تهیه کنندگان و سازندگان امروزی آسمان شب اعتبار و تاریخ 10 ساله برنامه آسمان شب را از آن خود می دانند و خود را در ادامه آن راه می بینند، آیا حاضرند و می توانند پاسخگوی انتقادهای بسیاری باشند که به آن آسمان شب وارد بود؟ و آیا سیاوش صفاریان پور می تواند در موفقیت های آینده این گروه خود را مسوول و شریک بداند؟

نه ! شاید گفته شود به هر حال تهیه کننده ارشد این برنامه ها صدا و سیما است و آن سازمان تصمیم می گیرد که چه کند . این درست است و به همین دلیل نمی توان ایرادی به تصمیم بر پخش برنامه دیگری در باره نجوم و شبیه به قالب آسمان شب گرفت اما اخلاق حرفه ای و اصولا کار حرفه ای حکم می کند که برنامه سازان جدید که ساختارشان ربطی به آن داستان ندارد حداقل به جای اینکه بگویند پس از وقفه ای کوتاه دوباره پخش آسمان شب آغاز شده است، بگویند، با توجه به اتمام آسمان شب و استقبالی که مردم از آن برنامه داشتند برنامه جدیدی با همان سبک و سیاق و در رابطه با نجوم ساخته شده است . برنامه ای جدید با هویتی جدید.

تعجب من البته زمانی بیشتر شد که خبر را به این شکل در سایت مجله نجوم دیدم . بارها گفته ام و از جمله در یادداشتی که در شماره 200 مجله نجوم نوشتم که اگر ماهنامه نجوم برتری و امتیازی بر دیگر نشریات دارد و یا می خواهد داشته باشد پایبندی به اصول ژورنالیستی و ژورنالیسم علمی است و باید باشد و من هیچ نسبتی بین این خبر و بدیهی ترین اصول خبر نویسی ژورنالیستی نمی بینم.

"قسمت اول از سری جدید برنامه آسمان شب،پس از وقفه ای کوتاه و به درخواست طرفداران این برنامه امشب دوشنبه ساعت 24:15 با آیتم هایی متنوع از شبکه 4 سیما پخش خواهد شد." 

گذشته از اینکه ترکیب بندی این خبر اشتباه است (چطور قسمت اول سری جدید پس از وقفه ای کوتاه پخش می شود؟) اما با فرض درست خواندن آن که احتمالا اینگونه می شود: پس از وقفه ای کوتاه که در پخش برنامه آسمان شب رخ داد، به درخواست بینندگان، سری جدید آن ساخته شده و  قسمت اول آن در فلان تاریخ پخش می شود، آیا این خبر نشانی از واقعیت دارد؟ آیا این برنامه سری جدید برنامه آسمان شب قدیم است؟ در این صورت آیا نمی شد نظر خالق این برنامه را پرسید و در کنار خبر گذاشت؟ 

یادمان باشد که ما در مجله نجوم در ویژه نامه تلوزیون و نجوم، تاریخ این برنامه و هویت آن و تاریخ برنامه های علمی در ایران را مرور کرده بودیم و نمی توانیم بگوییم نمی دانستیم که آسمان شب جدید با قبلی فرق می کند یا مگر اصلا فرقی هم می کند؟ من نگران می شوم که شاید قول مساعد برای پوشش اخبار مجله باعث درج چین خبری شده باشد. که البته این موضوع هم نه بد است و نه اشکالی دارد فقط راهش این نیست.

من فکر می کنم نه تنها یک برنامه تلوزیونی که هر اثری که هر انسانی می سازد و برایش زحمت می کشد و آن را می پروراند دارای هویتی مستقل است. نمی توان این هویت را یک شبه از آن خود کرد. برنامه آسمان شبی که من می شناسم هویتی آمیخته با سیاوش صفاریان پور  و همه خوبی ها و بدی هایش دارد و آنچه در قسمت اول این برنامه جدید دیدم نه نشانی از آسمان شب داشت و نه نشانی از آن هویت و از آن طرز تفکر. شاید این برنامه جدید به برنامه ای بسیار موفق و بهتر تبدیل شود که امیدوارم اینگونه شود اما چه خوب و چه بد این آسمان شب نیست. 

این برنامه جدید حتی اگر 50 سال هم دوام بیاورد نمی تواند این 10 سال گذشته را از آن خود بداند و سازمان صدا و سیما هم نمی تواند 10 سال بعد مدعی برنامه ای 20 ساله به نام آسمان شب شود.  آسمان شب برنامه ای بود که 10 سال پخش شد و به دلایل مختلف به پایان رسید. برنامه دیگری حدود 1 سال بعد آغاز شد که می تواند برای خود تاریخی بسازد.

این دو کاملا جدا و مستقل هستند و مطمئنان تاریخ هم این دو را در امتداد هم قرار نخواهد داد. هویت یک برنامه مانند هویت یک فرد و یا یک کشور است همانطور که همسایگان جنوبی ما نمی توانند با ساختن تیزرهای تبلیغاتی که ابن سینا و ابوریحان و .. را عرب معرفی می کنند برای خود هویت بسازند و تاریخ ما را از آن خود کنند برنامه های تلوزیونی هم نمی توانند هویت یکدیگر را وام بگیرند و خود را در امتداد هم معرفی کنند. 

پس اگرچه امیدوارم برنامه جدید بهتر و موفق تر از آسمان شب ، طبیعت فراموش شده پیش رود اما متاسفم این برنامه آسمان شب نیست.


 

که از فراز باغ با صفای تو 

به دور دست مه گرفته 

پر گشوده ام 

...

تو سبز جاودان بمان 


شاید آخرین کلاس نجومی ام

فردا - یک شنبه - از ساعت 5 تا 8 برای دوستانی که در کارگاه موسسه آسمان شب حضور دارند دو ساعت پشت سر هم کلاس خواهم داشت. و این شاید برای مدتی آخرین کلاس هایی باشد که اینجا برگزار می کنم.

داستان کلاس های نجومی من هم داستان طولانی است. اگر از کارهای خرده ریز قبلی بگذریم اولین بار زمانی که از مشهد به تهران آمدم به دعوت بابک امین تفرشی و پژمان نوروزی در رصدخانه زعفرانیه کلاسی یک جلسه ای داشتم فکر می کنم موضوع درسم رصد ماهواره ها بود و خیلی از بچه های قدیم که الان بزرگ شدند را اولین بار انجا دیدم. علی کوهپایی و لنا عباسی و خیلی های دیگر را. حقیقتش با اضطراب  سر اولین کلاسم رفته بودم به هر حال زعفرانیه برای چندین و چند سال مهد آموزش نجوم بود و اعتمادی که به من شده بود تا در آنجا حضور داشته باشم و از طرفی شناخت دورادوری که از بچه ها داشتم نگرانم می کرد. کلاس برگزار شد و گویا همه راضی بودند.

کم کم کلاس هایم در رصدخانه بیشتر شد و گاهی کلاس های مهیجی را برگزار می کردیم. یکی از هیجان انگیزترین کلاس های رصدخانه ام تاریخ نجوم بود که در کلاس کوچک زیر زمین برگزار می شد و بعضی روزها آن قدر شلوغ می شد که بچه ها تا بیرون در صندلی می چیدند. آنها هر کدام الان بزرگ شده اند و خودشان جایگاه مهمی دارند نمی دانم چیزی از آن روزها در یادشان مانده یا نه ولی روزهای رصدخانه با کلاس های عجیب و غریبش که دست کمی از هاگوارتز نداشت برای من یک خاطره دایمی است. کلاس پروژه با  3 معلم  که هیچ وقت 3 معلمش با هم سر وقت نمی آمدند و یا در می رفتند، کلاس منابع نجومی و نویسندگی علمی ، منظومه شمسی و اخترفیزیک و پروژه ها. برنامه های یکباره ای که از دل یک صحبت ساده می جوشید و تبدیل به رویدادی مهم می شد مانند شب مریخ و بسیاری دیگر.  یکی از خاطرات هیجان انگیز کلاس پروژه ها دیدن اشتیاق و پیگری بعضی از دانش آموزانی بود که امروز به بهترین دوستان بدل شده اند. اولین بار آنجا بود که اسکچ های شگفت انگیز آیرین از آسمان را دیدم و مطمئن شدم در آینده از موفقیت های او و بسیاری دیگر از همکلاسی هایش بسیار خواهم شنید.

دوره المپیاد نجوم هم داستان دیگری برای کلاس های من بود. اولین بار که شاهین جعفرزداه  به من گفت برای منظومه شمسی قرار است بیایی نمی دانستم چطوری واکنش نشان بدهم. نجوم همینطوری درس دادنش کار آسانی نبود حالا قرار بود منظومه شمسی که برای مدتها زنگ تفریح بچه ها در دوره های آموزشی بود را به یک گروه از بچه هایی درس بدهم که همه آنها مدتها نجوم کار کرده بودند و نمی شد به آنها بدیهیات را گفت. اگر اندکی درس آسان می بود بلافاصله ذهن پر کار و تیز هوش آن دانش آموزان - به خصوص در آن دوره های اول که بچه ها خیلیشان به دلیل علاقه واقعی به المپیاد می آمدند و آن هم محدود به سمپاد بود و فکر کنم از سال دوم یکی دو جای دیگر - به جای دیگری می رفت. برای همین منظومه شمسی برای من تبدیل شد به یک دوره آموزشی متفاوت. وارد بحث هایی شدیم که ریز تر و جذاب تر از اطلاعات ظاهری و ساده بود و سفری شگفت انگیز برای من بود در میان سیارات به همراه جمعی از بهترین دوستان نجومی ام. نتیجه کار را باز نمی دانم اما فکر می کنم یکی از بهترین دوره هایی بود که تا کنون برگزار کرده ام که البته بخش عمده موفقیتش - برای من - بر می گشت به آن همه از بچه های بی نظیری که با آنها کار میکردیم. حتی با حافظه افتضاحم چهره همه آنها را در ذهن دارم.

جاهای دیگری هم درس داده ام اما در حقیقت دوران رصدخانه و آن یک دوره المپیاد برایم هیجان انگیزترینشان بوده است. دوره ای هم با دوستانمان در گروه باستان شناسی دانشگاه تهران گروه کوچکی راه انداختیم و با حمایت دکتر لاله، هفته ای یک بار می نشستیم و متن های باستانی را می خواندیم و نشانه های نجومی اش را استخراج می کردیم.

البته من آدم منظمی در کلاس هایم نبوده ام. اما بارها شد که در اوج بی حوصلگی و خستگی سر کلاس می رفتم و بعد 2 ساعت حرف زدن و سر پا ایستادن تازه و پر از انرژی بیرون می آمدم.

حالا فردا قرار است این کلاس، آخرین کلاسم حداقل برای مدتی طولانی باشد. سفری در پیش دارم که احتمالا به درازا خواهد کشید و نمی دانم چه زمانی از این سفر باز گردم و چه زمانی دوباره این فرصت را به دست بیاورم که درس بدهم. نمی دانم این سفر ایا بر دانشم خواهد افزود یا از آن خواهد کاست. نمی دانم در انتها آیا هنوز حرفی برای گفتن خواهم داشت یا نه  اما به هر حال این داستانی است که در آینده باید نگران آن باشم.

فعلا می خواهم از آنهایی که این مدت این شانس را به من دادند تا با هم در یک کلاس تجربه حرف زدن درباره چیزهایی که دوست داریم را به وجود بیاوریم تشکر کنم. همیشه سعی کرده بودم کلاس هایم فقط یک کلاس خشک و کسل کننده نباشد و اگر فرصتی شد حرف های تازه ای در آن بزنیم. نمی دانم اینگونه بوده است یا نه ؟ اما اگر شما قبلا در کلاس های من بودید و فکر کردید وقتتان را تلف کرده ام اکنون زمان آن است که عذر خواهی کنم. تنها امیدم این است که این سالهای تدریس حداقل برای چند نفری چیزی به یادگار گذاشته باشد و حداقل چند نفری خاطراتی خوب از آن ساعت ها برایشان باقی مانده باشد.

از هم اکنون دلتنگ این کلاس ها هستم و امیدوار روزی نه چندان دور بار دیگر چنین فرصت نابی به دست آورم.

 


کافه فضایی

شهرام یزدان پناه یکی از فعالترین چهره های ترویج علوم فضایی در چند سال اخیر ایران است. او مبتکر و موسس سایت دانش فضایی است که در زمان سفر خانم انوشه انصاری به مدار زمین به یکی از منابع اصلی پوشش دهنده این سفر تبدیل شد.

خود او که اکنون دبیر گروه دانش روزنامه جام جم است و پیشتر در پژوهشگاه هوا فضا و سازمان فضایی ایران نیز مشغول به فعالیت بوده است،‌ سعی دارد فضای جدیدی از فعالیت های ترویجی علوم فضایی را به وجود بیاورد و به همین واسطه این روزها شاهد ابتکارهای تازه او در وب سایت دانش فضایی هستیم. اکنون گروهی از تهیه کنندگان حرفه ای رادیو و تلوزیون به او ملحق شده اند تا با استفاده از قابلیت های چند رسانه ای امکانات بیشتری را در اختیار مخاطبان قرار دهند. پس از ایده یک دقیقه فضا نوردی که چند نمونه ان در قالب رادیو دانش فضایی در وب سایت دانش فضایی منتشر شد او با همکاری سیاوش صفاریان پور ویدیو کستی به نام راه شیری را راه انداخت که یک برنامه تلوزیونی اینترنتی است.

اکنون نیز با همکاری حافظ آهی و فرناز شهید ثالث پادکست نیم ساعته ای به نام کافه فضایی را راه انداخته است که قرار است هفتگی در این سایت منتشر شود.

اولین قسمت این برنامه را می توانید اینجا بشنوید.

 

در این قسمت شهرام یزدان پناه از تاریخ فضا نوردی می گوید و بابک امین تفرشی از سفر به سیاره سرخ و من هم تاریخچه کوتاهی از شاتل های فضایی و آخرین ماموریت آن.

این برنامه البته برای من از نظر دیگری هم قابل توجه بود و آن اینکه بعد از نزدیک به دو سال و نیم در یک برنامه عمومی حضور دارم.

امیدوارم شهرام یزدان پناه و دوستانش بتوانند این برنامه ها را منظم و با موفقیت ادامه دهند. برنامه هایی که می تواند فضای جدیدی در ترویج علم ایران باز کند.


فیروز نادری، رهبر اکتشافات روباتیک منظومه شمسی جی پی ال

چارلز الاچی مدیر مرکز JPL (مرکز تحقیقات اکتشافات روباتیک ناسا) دکتر فیروز نادری را  به سمت مدیر اکتشافات منظومه شمسی این سازمان منصوب کرد. دکتر فیروز نادری که در حال حاضر مدیر فرمولاسیون پروژه ها و استراتژی JPL است از نیمه ماه آگوست در سمت جدید خود خدمت خواهد کرد. جیکوب ون زول (JAkob Van Zvl) جایگزین او در این سمت خواهد شد.

متن زیر ترجمه خبر وب سایت اخبار JPL در این باره است:

«دکتر فیروز نادری در سمت جدید خود بر ماموریت های اکتشافی روباتیک JPL نظارت و مدیریت خواهد کرد. چه آنهایی که در حال طراحی برای آینده هستند و چه آنهایی که هم اکنون در حال اجریند. ماموریت هایی مانند کاسینی در اطراف زحل و داون (Dawn یا سپیده دم) ماموریت اکتشافی سیارک وستا. همچنین ماموریت هایی که در آستانه پرتاب نیز قرار دارند زیر نظر او اداره خواهند شد ماموریت هایی مانند جونو به مقصد مشتری و گریل به مقصد ماه. در عین حال او درقبال فعالیت های JPL که از برنامه پروازهای سرنشین دار آینده ناسا، حمایت خواهد کرد، نیز مسوول خواهد بود.

عکس از بابک امین تفرشی

چارلز الاچی ، رییس JPL در معرفی نادری برای سمت جدیدش گفت: «فیروز، سرمایه ای یکتا از تجربه را وارد این پروژه ، برنامه و مدیریت سازمانی خواهد کرد که در کنار تجربه بخش مدیریتی ناسا به کمک ما می آید. در گذشته هرقت من با چالش سازمانی مواجه می شدم ، فیروز اولین نفری بود که به او مراجعه می کردم. 15 سال پیش از او خواستم تا برنامه سرمنشا (Origins) را شکل دهد. برنامه ای که از نظر فنی ما را در جایگاه رهبری قرار داد و هنوز هم مشغول دیدن ثمرات آن هستیم . در سال 2000 و در دوره ای بحرانی برای برنامه اکتشاف مریخ، ناسا او را به عنوان مدیر این برنامه انتخاب کرد و او کمک کرد تا این برنامه به موفقیتی خیره کننده برای JPL و ناسا بدل شود.

سپس 6 سال پیش من دوباره به سراغ او رفتم و از اوخواستم تا پست جدیدی به نام مدیر فرمولاسیون را تعریف کند و او چهارچوبی طراحی کرد که برای سال های پیش رو به کمک JPL خواهد آمد. چالش فعلی پیش روی ما این است که ماموریت های سیاره ای و منظومه شمسی را خلاقانه تر ، ارازان تر و همراه با دست آوردهای علمی فراوان طراحی و اداره کنیم . من به فیروز نیاز دارم تا گروهی از افراد برجسته را رهبری کند تا مطمئن شویم JPL به رهبری جهانی خود در اکتشافات منظومه شمسی ادامه خواهد داد»

دکتر فیروز نادری تا کنون جوایز و افتخارات زیادی را کسب کرده است، از جمله؛ مدال رهبری ممتاز ناسا و عالی ترین جایزه آژانس فضایی، مدال خدمات ممتاز که به پاس همکاری و مشارکت ممتاز وی به دانش فضایی و اکتشافات به او اهدا شده است، او همچنین مدال Hall of Fame و نشان جزیره الیس را به پاس مشارکت های ممتاز خود در غنی تر کردن جامعه آمریکایی و نمادی از تنوع فرهنگی آن دریافت کرده است. اخیرا نیز وی جایزه ویلیام راندولف لولاک دوم را از انجمن فضا نوردی آمریکا دریافت کرده است.

فیروز نادری در شهر شیراز در ایران به دنیا آمده است و 45 سال پیش به ایالات متحده مهاجرت کرد. او کارشناسی خود را از دانشگاه ایالتی ایوا و کارشناسی ارشد و دکترایش را از دانشگاه کالیفرنیای جنوبی در لس انجلس اخذ کرده است. »

 بدین ترتیب دوره تازه ای در برنامه اکتشافات روباتیک منظومه شمسی ناسا آغاز و فیروز نادری پرچمدار این دوره جدید برای مقابله با چالش های پیش رو خواهد بود.

دکتر نادری در صفحه شخصی اش در فیس بوک در این باره نوشته است: « ابتدای دهه پیش نوبت مریخ بود و اینک نوبت بقیه منظومه شمسی است. از چالش جدید هیجان زده ام . JPL رهبر جهان در اکتشافات منظومه شمسی است و من قصد دارم این وضع را در مقابل چالش های جدید و رقابت با دیگر سازمان های خوب این حوزه، حفظ کنم.»


پایان یک دوران

توضیح : این متن را در اصل برای انتشار امروز در جام جم آنلاین نوشته بودم که متااسفانه به دلیل نقص فنی نتوانستم امروز خبرها را آنجا منتشر کنم برای همین دوباره نوشتمش برای اینجا و به همین دلیل قدری شخصی تر شده است.

 ---

تمام شد. سرانجام داستانی دلکش و پر فراز و نشیب به پایان رسید. داستانی که روایتش، برای هم سن و سال های من تقریبا همه عمر آنها به درازا کشیده بود. داستانی که به ما الهام بخشید، متاثرمان کرد و نگاهمان را تغییر داد و خاطرات نسلی را شکل داد.

امروز در سپیده سحر و آغاز گرگ و میش هوا بود که آخرین بازمانده کاروان در تاریکی و در میان نسیم همیشگی ساحل اقیانوس به خانه برگشت. آتلانتیس سفر طولانیش را برای همیشه پایان داد و بر باند فرود پایگاه کندی به زمین نشست. چترهای سرعت گیرش باز شدند و سرانجام در انتهای باند برای همیشه آرام گرفت. کارکنان این ایستگاه قدیمی به استقبالش آمدند در میان آنهای بسیاری دیگر از فردا کاری نخواهند داشت و شغل خود را با این فرود به کناری می گذارند.

پایگاه فضایی کندی روزهای تاریخی بسیاری را دیده است. روزی که ساختمان عظیم مونتاژ شاهد جنب و جوش عظیمی بود و در دال آن نخستین موشک ماه پیما پیچ به پیچ و قطعه به قطعه روی هم سوار می شد. هزاران قطعه هر یک از مسیرهای درو و نزدیک به آنجا آورده می شدند تا زنان و مردان سختکوش آن به همراه هزاران دانشمند و مهندس پیشرو کاری غیرممکن را به انجام برسانند و آپولو هوا کنند که کردند.

آنها نخستین روزهای آن پروژه را به یاد دارند روزی که بر سکوی پرتاب اتفاقی کوچک آتش سوزی در اتاقک مملو از اکسیژن آپولو – 1 ایجاد کرد و 3 فضانورد آن زنده در آتش سوختند. اما امیدها نا امید نشد. این پایگاه و ساختمان های آن روزی را به یاد دا دارند که غرش موتورهای موشک ساترن ماموریت آپولو 11 را آغاز کرد همان ماموریتی که آرمسترانگ و انسان را بر سطح ماه فرود آورد تا او به درستی آن لحظه تاریخی را توصیف کند:«قدمی کوچک برای یک انسان و جهشی غول آسا برای بشریت».

آنها روزی را به یاد می آورند که اینترپرایز در دورانی بسیار دور فرود آزمایشی خود را بر باند فرودگاه آن با موفقیت انجام داد. فضاپیمای هواپیما شکل و سفید جدید، انگار مردم آن عصر را به دوران آینده پرتاب کرده بود. فضا نوردان دیگر لازم نبود در دل امواج دریا و یا دل صحراهای روسیه با چتر نجات به سیاره اشان بازگردند آنها مانند ایده های آینده نگرانه فضایی با همان فضا پیمایی که به مدار رفته بود به زمین باز می گشتند.

آنها شادی پرتاب نخستین ماموریت شاتل ها را به خوبی به یاد می آورند. روزی که صدها هزار نفر را به ساخل اقیانوس کشید تا شاهد پرتاب اولین ماموریت رسمی و سرنشین دار شاتل ها باشند.

این ایستگاه در خاطره خود روزهای شاد و غمگین بسیاری دیده است. آن روزی که چلنجر در مقابل چشمان هزاران علاقمند نگران در میان آسمان منفجر شد و سکوتی مرگبار آن جزیره را در بر گرفت . روزی که هابل و اودیسه سوار بر شاتل های به مدار زمین رفتند تا داستان خود را آغاز کنند. روزی که شاتل ها بی اعتمادی میان شرق و غرب را شکستند و در فضا به دیدار همتایان روس خود رفتند.

روزی که آنها دست در دست پرتابه های سازمان های فضایی دیگر بنای بزرگتارین سازه دست بشر در مدار زمین را آغاز کردند. روزی که قرار بود ماموریت شاتل فضایی کلمبیا با موفقی به پایان برسد و تنها چند دقیقه پیش از آنکه چرخ های کلمبیا باند فرود را لمس کند ، آن شاتل و 7  فضانوردش در اسمان به شهاب درخشانی تبدیل شدند و بقایای بدن آنها و سفینه میزبانشان در طول چند ایالات مختلف پراکنده شد.

و آنها روزی را به خاطر می آورند که برای آخرین بار آتلانتیس نعره کنان آسمان را شکافت و به آخرین دیدار دست ساز خودش رفت. و آنها امروز را به خاطر خواهند آورد. روی که در آن آخرین فرود شاتل ها اتفاق افتاد در گرگ و میش هوا شاتل آتلانتیس پس از بیش از 300 روزی که در  کل عمرش در فضا سپری کرده بود به زمین بازگشت تا پایان داستان را رقم بزند.

30 سال پیش که اولین شاتل به مدار زمین سفر کرد نه خبری از کامپیوتر های شخصی بود و نه خبری از تلفن های همراه و دوربین های دیجیتال. آن روزها کامپیوتر ها نخستین روزهای عمومی شدن خود را سپری می کردند هنوز تا روزی که ایده اینترنت و وب جهانی به ذهن طراحانش خطور کند راه طولانی وجود داشت. هنوز 20 سالی مانده بود که دو جوان در گاراژ خانه ای موجودی به نام گوگل را بنا کنند و هنوز حدود 25  سال تا زمانی که نخستین ایده ها به ذهن مارک زاکربرگ برسد و فیسی بوکی را اختراع کند که امروز بیشتر پست هایش درباره پایان عصر شاتل ها بود، زمان مانده بود.

آن روز مردم ظاهر دیگری داشتند. جور دیگری می اندیشیدند و جهان را گونه دیگری می شناختند. برنامه شاتل ها در طول این 3 دهه از تغییرات هولناک با ما همراه بود. چه کسی فکر می کرد که جهان در 3 دهه چنان تعییر کند و چنان جهش فناوری روی دهد که پاپ، رهبر کاتولیک های جهان از دفتر مقدسش در واتیکان با فناوری روز با خدمه شاتل فضایی صحبت کند؟  چه کسی گمان می کرد در طی این دوره پای توریست ها به فضا باز شود؟ ایده هتل های فضایی به مرحله آزمایشی برسد، بخش خصوصی وارد سفر به فضا شود و ریچارد برانسونی که هنگام اولین پرواز 30 سال بیش نداشت ثبت نام مسافران برای سفرهای کوتاه زیر مداری را در شرکت ویرژن گالاکتیک آغاز کرده باشد؟

در این سال ها که شاتل ها به مدار زمین سرک می کشیدند و ما بزرگ می شدیم دنیا تغییر کرد.

اتحاد جماهیر شوروی فرو پاشید، چین راه های جدیدی به سوی مدرنیته برداشت به غولی تبدیل شد که جهان را در تصرف محصولاتش در آورد و حتی پای در فضا گذاشت، در ایران انقلاب به پیروزی رسید و یک جنگ طولانی آغاز شد و به پایان رسید، اتحادیه اروپا در قالب کنونی اش تاسیس شد. جهان متوجه گرمایش زمین شدند. آب دریاها بالا آمد. لایه اوزون آسیب دید و خود را ترمیم کرد. تلوزیون های مردم رنگی شدند، کامپیوترهای شخصی قدم به خانه های مردم گذاشتند. لپ تاپ و موبایل و تبلت های لمسی اختراع شد. شبکه جهانی اینترنت سر بر آورد، ایمیل دنیا را کوچک کرد، شبکه های اجتماعی مردم را به هم نزدیک تر کردند و جهان هر روز بیشتر به دهکده ای کوجک تبدیل شد.

شاتل ها تنها نماد یک دوره اکتشاف فضایی نیستند. آنها نماد دوره ای از پرشورترین اکتشافات علمی و فناوری اند . زندگی ما در خلال این سه دهه انچنان شتابناک تغییر کرده است که اگر ماشین زمانی بود و کسی را از 30 سال پیش ، همان روز که اولین شاتل به آسمان بال گشود، یک باره به امروز می آوردیم ، شاید این همه تغییر یک باره دیوانه اش می کرد.

اینک آتلانتیس در فلوریدا و کندی آرام گرفته است . جایی که برای همیشه در آن باقی خواهد ماند. دو خواهرش نیز به دو موزه دیگر فرستاده می شوند تا آنجا الهام بخش جوانانی دیگر باشند.

امروز که خدمه شاتل از آتلانتیس پیاده شدند فرمانده اش در مقابل دوربین ها گفت شاتل را با افتخار به نسل بعدی واگذار می کنیم و من روزی را می بینیم که پسر 6 ساله ای در مقابل آن ایستاده و با دیدن آن و مرور داستانش به پدرش خواهد گفت من نیز رویای فضانورد شدن دارم. این واقعیت و میراثی است که از شاتل های باقی خواهد ماند.

برای ما و هم سن و سال های ما، شاتل یادآور یک عمر است. ما با شاتل ها بزرگ شدیم و هم راه آنها سالخورده گشتیم . دنیای ما در این سال ها تغییر کرد و البته که شاتل ها دیدگاه ما را تغییر دادند. آنها و وسایلی که آنها به مدار زمین بردند – که فقط یکی از آنها تلسکوپ فضایی هابل بود- دید ما از جهان را تغییر داد.

ما فرزندان یکی از اعصار الهام بخش اکتشافات فضایی هستیم .

به یاد می آورم هنوز مدرسه نمی رفتم که ماکت کوچکی از شاتل فضایی را در میان اسباب بازی هایم داشتم و با نگاه به آن سودای فضا را در سر می پروراندم. 8 سالم بود که تلوزیون آن روزها در خبر ساعت 9 شبکه 1 تصویری کوتاه از فاجعه ای بزرگ را نشان داد  فضا نوردانی که در پرتاب شاتل زنده سوخته بودند. چلنجر منفجر شد . فردای آن روز کیهان تصاویر و گزارشی از آن رویداد داشت که بسیار کوتاه بود و ناقص اما همان باعث شد که آن مطلب را ببرم و در پوشه ای بگذارم از همان جا بود که خبرهای علمی روزنامه ها را تا جایی که می دیدم می بریدم و نگاه می داشتم و چه می دانستم که روزی خود نویسنده آن خبرهای خواهم شد. از دانشگاه که به تهران برگشتم برای مجله نجوم روی رصدماهوراه ها کار کردم . بابک امین تفرشی دعوت کرد تا در باشگاه جوان نجوم سخنرانی داشته باشم . اولین سخنرانی ام درباره رصد ماهواره ها بود و چه خوش شانس بودم که پس از سخنرانی ام شاتل از فراز تهران می گذشت. با دوستانمان به حیاط دانشکده فیزیک آمدیم و شاتل را که تازه از ایستگاه فضایی جدا شده بود ف‌به همراه این ایستگاه و همچون دو نقطه درخشان که رقص کنان در کنار یکدیگر در حال حرکت بودند هنگام گذر از فراز ایران به تماشا نشستیم . چند سال بعد در اتاقم برای سایت نجوم خبر آماده می کردم . قرار بود کلمبیا به زمین بنشیند. ناگهان ایمیلی از دوستی از رصدگران ماهواره ام باعث شد به سواد انگلیسی ام شک کنم پیامش کوتاه بود : «خدای من منفجر شد»

دیوانه شده بود یا شوخی بی مزه ای را آغاز کرده بود ؟ 1 دقیقه ای گذشت که ناگهان سایت ناسا سایت اسپیس فلایت ناو و هر چه می شناختم برای دقایقی از دسترس خارج شدند و قبل از آنکه دوباره باز آیند ، برروی تصاویر تلوزیون ناسا که با اتصال دایل آپ آن دوره هر چند ثانیه یک بار لود می شد فاجعه را دیدم . شهابی درخشان و چند هسته ای که در جو فرود می آمد. کلمبیا و 7 فضانوردش برای همیشه رفته بودند. تا چند دقیقه صدایم بیرون نمی آمد ، من که این سوی دنیا بودم و از دور راوی پرواز دوستان قدیمی ام.

شاتل ها دوباره به پرواز درآمدند. این بار دیگر دیدن پرواز شاتل ها رویا نبود . در استودیو شبکه 4 با سیاوش صفاریان برنامه آسمان شب را موقت قطع کردیم تا پرتاب شاتل را به طور زنده با مردم به اشتراک بگذاریم. زمان گذشت و آخرین پرواز شاتل را زنده در سایت جام جم گزارش کردم و امروز ...

تمام شد. به پایان رسید. افسانه 30 ساله شاتل ها به آخرین فصل خود رسید.

می گویند انسان ها از 3 سالگی است که خاطرات خود را به درستی و کامل به یاد می آورند اگر این داستان درست باشد نخستین خاطراتی که به طور منظم در ذهنم شکل گرفته همان روزهایی بوده است که اولین شاتل به فضا رفت. وه که چه خاطراتی از این 3 دهه در ذهنم و ذهن همه ما نقش بسته است!

شاتل ها تمام شدند اما نه تنها میراث آنها که زندگی و اکتشاف ادامه دارد. پایان عصر شاتل ها آغز عصر دیگری خواهد بود عصری که شاید دوران جدیدی را نوید دهد. فناوری های جدیدی خواهند آمد و دوران های طلایی دیگری در پیش است. از هم اکنون به همه آنها خوش آمد خواهم  گفت اما اگر قرار باشد یک یادگار برروی میز کار خود بگذارم ، مجسمه شاتل ها ی فضایی خواهد بود. ابزارهایی که الهام بخش من و بسیاری دیگر بودند و برای سال های کودکی آنها را نماد عصر فضا می دانستم و بعدتر با آنها احساس خویشی کردم. آنها را هیچ گاه از نزدیک ندیدم اگرچه چند باری آنها را در هنگامی که از فراز آسمان ایران می گذشتند بدرقه کرده ام اما آنها نه تنها برایم نمادی از دوران طلایی شاتل ها که یادآوری از 3 دهه پر شور ابداع و اختراع و رشد علم و فناوری در کنار شجاعت و سختکوشی زنان و مردان با اراده ای است که این رویا را در روزگاری دور عملی کردند.

 


گرفتاری های روز شلوغ

نمی دانم چرا هر وقت به شدت سرمون شلوغ می شود و از ژیش هم می دانیم که قرار است شلوغ شود همه چیز درست در جایی که انتظار داری برنامه هایت طبق برنامه باشد، ‌تصمیم می گیرد که سر به سرت بگذارد. حالا این شده وضعیت من.

وسط همه گرفتاری هایی که در این چند هفته داشتم و دارم انبوهی از کارهای پیش بینی نشده به کارهایم اضافه شده و از طرف دیگر هم اتفاقاتی که قرار بود در این مدت بیفتد نمی دانم چرا نمی افتد.

برای مثال کتابی که چند سال پیش ترجمه کرده بودم و تقریبا یادم رفته بود یک باره از سیاهچاله بیرون آمد و خبرم کردند که باید ویرایش نهایی اش صورت بگیرد تا برود برای چاپ آن هم در شرایطی که همینطوری وقتی برایم وجود ندارد.

در نتیجه 4 شبانه روز است که به جز زمان های کوتاهی دارم روی آن کار می کنم و تقریبا هر روز تا صبح بیدارم . همین هم شد باعث بدقولی ام در جام جم آنلاین. امشب این کتاب را تمام می کنم و دوباره کار جام جم آنلاین شروع می شود .

فقط امیدوارم بقیه برنامه هایم طبق برنامه پیش برود و به خصوصو مشکلات موجود را در 2 هفته آینده حل کنم (آیا این یک انتظار منطقی است؟؟؟) اگر واقعا همه چیز در زمانش درست شود باید گفت چیزی شبیه به یک معجزه رخ داده است.

به هرحال خوشبختانه وضع همه مثل من نیست . وب سایت دانش فضایی و شهرام یزدان پناه ایده های جدیدش را کم کم رو می کند بعد از رادیو سایت اکنون ویدیو کست های آن هم به تهیه کنندگی و کارگردانی سیاوش صفاریان آغاز شده است که اولینش را اینجا می توانید ببینید.

امیدوارم این کار ادامه پیدا کند چون فوقا لعاده تاثیر گذار و مهم می تواند باشد.


پدر و پسر شاهدان آغاز و پایان شاتل ها

جام جم: سال پیش زمانی که برای نخستین بار سفینه فضایی جدیدی به نام شاتل فضایی قرار بود عصر جدیدی بعد از دوران پر شکوه فتح ماه را رقم بزند، کریس بری به همراه پدرش به خیل جمعیتی پیوستند  که در ساحل ایالت فلوریدا گرد هم آمده بودند تا نخستین پرواز شاتل های فضایی را از نزدیک به تماشا بنشینند و درآن لحظه تاریخی سهیم باشند.

 

 

 

از آن پس کریس و پدرش هیچگاه دوباره برای تماشای پروازهای شاتل ها به آن ساحل نرفتند تا چند روز گذشته که قرار بود آتلانتیس برای آخرین بار به فضا اعزام شود و پرونده شاتل ها را برای همیشه ببندد. 30 سال پس از آن روز تاریخی که آنها شاهد آغاز عصر شاتل ها بودند در کنار هم و در حالتی شبیه به 30 سال پیش پایان عصر شاتل ها را هم به نظاره نشستند. تصویری که از این دو رویداد از آنها گرفته شده است سفری 30 ساله را روایت می کند. ادامه ...


Bruce McCandless II review for end of the Shuttle era

Few days ago I asked former NASA astronaut Bruce McCandless II to share his ideas about last shuttle mission with the Jam-eJam online Science. He wrote the following review for me and I published its Persian translation at Jam-e-Jam online.
You can find his original English version here:
Bruce McCandless was travelled into space 2 times with Space shuttles Challenger and Discovery. In STS-41 B, he marked the first Manned Maneuvering Unit (MMU) and during his 2nd flight in STS-31 he was member of crew of Discover who delivered Hubble Space Telescope into the Orbit. Here is his review for Jam-e-Jam.


Space Shuttle Overview

    by Bruce McCandless II
        4 July 2011


    Any “Space Shuttle retrospective” must start by recalling that the program was originally The National Space Transportation System.  Here the word “the” in reality meant “the one and only” and “national” expanded its scope to include all U. S. launch customers.  Consequently, the NSTS (as it was called) was to have been the only way into space for U.S. customers (NASA, military, NOAA, commercial, scientific – everybody), and also sought to capture as much of the international market as possible.  It was on this basis that initial projections showed 500 launches in the first ten years of operations – roughly one per week!  This author is skeptical that the 50/year rate could have been achieved, but believes that, perhaps, 25/year would have been realistic.  These high flight rates were necessary to justify the claimed reduction in cost per pound (or kilogram) launched by a factor of ten.  The big divisor was needed to reduce the fixed costs (aka the “standing army”) to an acceptable cost per launch.

    The CHALLENGER Accident (STS 51-L) changed all that in two ways.  First, the investigating commission, led by former Secretary of State William P. Rogers, recommended that NASA not risk human lives (the crew) by carrying payloads that could be carried on unmanned rockets or by carrying non-essential “space flight participants,” such as a teacher, journalist, or government official.  Second, the 2½ year-long hiatus in Shuttle operations associated with the post-accident engineering improvements required the introduction and use of alternative launch systems, such as the Titan-34D “Contingency Launch System” to fill the gap.  From that point in time onwards there was never the prospect of enough demand to make the Shuttle financially viable.

    That said, the Space Shuttle has been a truly remarkable technological achievement:
1)    It was (and is) the world’s first mostly reusable launch system, undertaking a total of 135 missions.
2)    It provided a major “cargo return from orbit” capability not approached by any other system, and landed on a runway!
3)    It featured the highest performance, reusable, throttlable, liquid hydrogen / liquid oxygen rocket engines.
4)    As the first large, totally digital, “fly-by-wire” aircraft, it pioneered the technology of redundant, “real time” computer control easing the acceptance of current aircraft such as the Boeing 777, Airbus A320, and later models.
5)    Its ability to carry a large crew (up to 8 persons) with consumables and privacy facilities accommodated both mixed-gender crews and up to five EVA’s (“spacewalks”) on missions such as those servicing the Hubble Space Telescope.
6)    It pioneered a new heat protection system in which the TPS (Thermal Protection System) tiles radiated heat back out through the boundary layer, instead of “sluffing off” (ablating) material to carry away heat.
7)    It demonstrated the capability to retrieve small  satellites from LEO (e.g., WESTAR 6 and PALAPA B-2) and to repair / refurbish assorted satellites (e.g., Solar Maximum Observatory, SYNCOM IV-3,  INTELSAT VI-F3).

On the negative side of the ledger, the Space Shuttle lacked an effective escape system.  After the first four test flights, which had ejection seats for their two-man crews, NASA relied on the assertion that it was “as safe as an airliner” – until the loss of CHALLENGER.  By then it was deemed too late and too expensive to retrofit a truly effective escape system.  This author only needed an escape system once – in 1961.  But he is eternally grateful that it worked as advertised when he did need it.

Another shortcoming was the failure to demonstrate a fully automatic landing capability.  It was a design requirement from the very beginning, supported by a Microwave Scanning Beam Landing System (MSBLS) and all the on-board computerization, but never actually proven.  On all Shuttle landings the Commander has taken manual control (over the inputs to the computers, which always actually command the control surfaces) for the last minute or two prior to touchdown.  Such landings have been beautiful to behold, but have also been costly in terms of the required training and proficiency levels.  Surely a commander returning from a 2½ year mission to Mars would not be as “sharp” as one completing a two-week mission in Low Earth Orbit (LEO).

The Space Shuttle, however, was never intended to go deeper into space than LEO.  At roughly 200,000 pounds mass (just under 100 metric tonnes) in orbit, with a lot of that devoted to ascent (main engines and piping, external tank fittings and doors, etc.) or entry and landing (aerodynamic controls, wings, wheels, etc.) it was too massive to realistically send to lunar orbit (and back).  Additionally, the higher velocity returning from the moon compared to deorbit from LEO, would have required the Shuttle TPS to dissipate about 40% more energy – which it would not be able to do without major redesign and refurbishment.  Consequently, America’s desire to push farther out into space – to asteroids, the moons of Mars, and eventually, to the surface of Mars itself, requires another vehicle – another “system.”

American culture holds that government should only do those things that cannot be accomplished by free enterprise.  We have reached a point in the maturity of space technology where the private sector possesses the capability to build and operate launch vehicles, cargo delivery (to the ISS) systems, and even human transportation systems.  As examples of novel cargo delivery systems, note the existence of the European Ariane Transport Vehicle (ATV) and the Japanese H-II Transfer Vehicle (HTV).  The Space-X Falcon 9 + Dragon cargo module is expected to fly later this (2011) year.  There have been attempts to field a human transportation system in the past, but all have had the specter of asymmetric competition from the Space Shuttle, thereby dampening prospective investor’s enthusiasm.  If nothing else, the retirement of the Shuttle will remove this impediment.

While the launch and reentry stresses on its crew were constrained to low levels to enable the “average man” to fly into space, and John Glenn at age 76 flew as a mission specialist, it did not really open the door to private space flight or “space tourism.”  NASA’s restrictive policies forced interested individuals to arrange flights aboard Russian SOYUZ vehicles.  Seven different  individuals have made such flights, to the ISS, and have behaved and performed quite respectably.

The CONSTELLATION Program was, in spite of its flaws, presented as a complete system for return to the moon.  The principal surviving element from this program is the ORION crew module, now dubbed the Multi-Purpose Crew Vehicle.  It will enable human missions beyond LEO, but can be pressed into service to & from the ISS if desired.  Its first unmanned test flight is planned in 2013, but could be accelerated in deemed appropriate.  One of the recommendations (Paragraph 3.1) from the “Second Augustine Commission” (Seeking a Human Spaceflight Program Worthy of a Great Nation (2009)) was that the United States should develop broad capabilities first, and select the specific destinations later.  It is down this path that the United States is now proceeding.  In the meantime we (collectively with our partners) have completed construction of the ISS.  Now with six crew members permanently on board it is time to concentrate on research and reap the returns on our investment while the next generation of crew transportation/exploration vehicles completes development.



 

 


یادداشت بروس مک اندلس در باره شاتل های فضایی در آستانه آخرین پرواز

تا جمعه زمان زیادی باقی نمانده است. اگر وضعیت هوا مناسب باشد و شرایط آب  و هوایی پایگاه کیپ کاناورال در ایالت فلوریدا  اجازه دهد، برای آخرین بار در تاریخ یک شاتل فضایی از سکوی پرتاب خود در پایگاه کیپ کندی، نعره کنان به سوی آسمان و دیدار با ایستگاه فضایی پر خواهد گشود. زمانی که این شاتل بر باند فرود کیپ کندی فرود آید پرونده 30 ساله شاتل های فضایی برای همیشه بسته خواهد شد. این مقطع تاریخی فصل مهم و ماندگاری در تاریخ فعالیت های فضایی بشر خواهد بود. شاتل های فضایی اگرچه طرح اولیه اش حتی پیش از پرواز انسان به ماه مورد بررسی قرار گرفت اما بعد از سفر به ماه بود که به نماد پروازهای فضایی سرنشین دار تبدیل شد. 135 پرواز شاتل های فضایی کمک بسیاری قرار دادن ماهواره ها در مدار، تکمیل ایستگاه بین المللی فضایی و آزمایش های مداری کرد. اینک در آستانه آخرین پرواز شاتل نگاهی به داستان شاتل های فضایی جذاب تر خواهد بود. به ویژه اگر این نگاه از سوی یکی از فضانوردان با سابقه ناسا که خود در 2 ماموریت شاتل های فضایی چلنجر و دیسکاوری با این سفاین فضایی به مدار زمین سفر کرده است، باشد.

بروس مک اندلس، فضا نورد پیشین ناسا، یکی از معروف ترین فضا نوردان دوره شاتل ها است. آزمایش معروفی که وی با صندلی موتور دار فضایی به تصویری فراموش نشدنی از آزمایش های انسان در مدار تبدیل شد. او با کمک صندلی موتور دارش بدون آنکه توسط بند یا اتصالی به شاتل متصل باشد برروی صندلی اش از شاتل دور شد و برای مدتی به قمری کوچک و انسانی برای زمین تبدیل شد.

 

بروس مک اندلس متولد سال 1937 است او در سال 1984 اولین سفر فضایی اش را به همراه شاتل فضایی چلنجر انجام داد و در همین پرواز بود که سامانه مستقل پروازی فضانوردان را به آزمایش گذاشت. او دوباره و در سال 1990 با شاتل فضایی دیسکاوری به مدار زمین رفت. ماموریتی که به دلیل انتقال تلسکوپ فضایی هابل به مدار زمین در تاریخ ماندگار شد.

 

در آخرین روزهای پیش از آخرین پرواز شاتل ها از بروس مک اندلس خواستیم تا برای خوانندگان جام جم ، یادداشتی در باره پایان دوره شاتل ها بنویدسید که در کمتر از 24 ساعت مانده به آخرین پرواز شاتل ها (در صورت عدم تاخیر) در جام جم آنلاین منتشر می شود.

می توانید این یادداشت را اینجا بخوانید.


 

هفته گذشته و پس از آغاز به کار گوگل +‌ مطلبی را از یکی از وبلاگ های مجله ویرد در این زمینه ترجمه و در جام جم آنلاین منتشر کردم که می توانید آن را در اینجا بخوانید.

پس از آن بسیاری از دوستان در کامنت های جام جم آنلاین(که البته من امکان انتشار و پاسخ به آنها را ندارم و فقط می بینمشان) و جاهای دیگر تذکر داده بودند که دیکته کلمه پاتوغ را اشتباه نوشتم. البته من گاه گاهی به دلیل سرعت تایپ کردن اشتباهات تایپی زیادی در متن هایم وجود دارد اما در این باره اشتباهی نبوده است . بر اساس لغت نامه دهخدا کلمه پاتوغ با غ است و به اشتباه گاهی با قاف نوشته می شود.


یادداشت های پراکنده - 1

این یادداشت را پس از سفر اخیرم به اصفهان نوشته بودم و در بخش یادداشت های شمار ه اخیر ماهنامه نجوم هم منتشر شد. بد ندیدم در اینجا هم آن را با خوانندگانم شریک شوم.

---
16 اردیبهشت روز جهانی نجوم بود. خود آنها که بانی این روز بودند نوشته بودند شنبه 17 اردیبهشت جلالی را به جشن بهاری نجوم می نشینند و ما که سال ها است به توصیه خود بانیان این جشن عمومی که توصیه کرده بودند این جشن باید در تعطیلی پایان هفته باشدتا جماعت، فارغ از کار و پیشه و دلمشغولی هر روزه و به دور از آن همه فشار که محیط های کاری به افراد وارد می کنند، بتوانند عصری و شبی را به شادی به میهمانی آسمان بروند، یک روز زودتر این مراسم را گرامی می داریم 16 ام برایمان روز نجوم بود.
امسال البته جمعه 16 اردیبهشت هیچ حال و هوای روز نجوم نداشت نه تنها کشور در فضای ایام سوگواری بود که ماه هم در آسمان  وضع خوبی نداشت برای جماعتی که می خواستند غروبشان را به دیدارش شاد کنندهمین شد که گروه های نجومی بسیاری ترجیح دادند این بزرگ ترین نمایش عمومی سالانه اشان را یک هفته دیر تر برگزار کنند. شاخه آماتوری انجمن نجوم ایران هم در بیانیه ای با این گروه ها همصدا شد و 23 اردیبهشت را روز نجوم در ایران اعلام کرد که به گمانم یا کمی خبرش را بد نوشته بودند و یا اندکی بد سلیقگی در متن بود و می شد نوشت روز نجوم آنگونه که تعریف کرده اند و ما نیز پیرو همان مناسبتیم جمعه 16 اردیبهشت است و به هزار و یک دلیل بهتر است مردم یک هفته دیرتر آن را برگزار کنند. این طوری هم می گفتند که اصل تاریخ چیست و هم به مقصود می رسیدند به هر حال کپی رایت که تنها نقل اسم نویسنده زیر مقاله اش یا عکاس زیر عکسش نیست، رعایت قانون بازی هم هست وقتی در بازی دیگران شرکت می کنی.
به هر حال این بهانه ای بود که 5 شنبه 22 اردیبهشت را به دعوت دوستان انجمن ستاره شناسی دانشگاه صنعتی اصفهان به این شهر بروم و این فرصتی گرانبها بود که یک بار دیگر به دنبال آشنایی گم شده بگردم. صبح با دوستان این دانشکده بار دیگر به جستجوی مکانی رفتم که سال 1874 میزبان برپایی اولین کمپ رصدی مدرن در ایران بوده است. در چهار باغ ، جایی که اکنون فقط کوچه ای باریک نام باغ زرشک یا باغ زشک را بر خود دارد در آن هنگام منطقه وسیعی و یک دستی بود که نه دیوار های کارخانه ای قدیمی مهارش کرده بود و نه بخشی از آن در دل خیابان افتاده بود و نه بخش دیگرش به ساختمان های اداری بدل شده بود. محوطه ای وسیع و انباری بزرگ بود کناری بنایی صفوی.
وقتی خبر رسید که در طلوع آفتاب 6 دسامبر آن سال سیاره زهره خرامان از مقابل خورشید می گذرد ، جهان علم که تازه به فناوری بی نظیری به نام عکاسی مجهز شده بود گروه های بسیاری را سامان داد تا از قلب اروپا به دورترین نقاط سفر کنند تا این لحظه جادویی را برای همیشه و البته برای اولین بار در تاریخ ثبت کنند. از یک سو گروه های کاوشگر بادبان برافراشتند تا به سرزمین های ماورا بحار و آمریکای امروز بروند و از سوی دیگر سفری طولانی را بر جان خریدند تا خود را به حاشیه زنده رود برسانند.  گروهی که عازم ایران بود را عمده ستار ه شناسان آلمانی تشکیل می داد آنها به تهران آمدند و ناصرالدین شاه که خود به این فن عکاسی علاقمند بود آنها را خوش آمد گفت و آن چنان از کار آنها به وجد آمد که طبیبش دکتر طولوزان را به همراه  آنها راهی اصفهان کرد و البته به همراهشان فرمانی برای حاکم اصفهان که کم نگذارد از کمک به این هیات علمی. آن موقع ها همه بار اطلاع رسانی ممالک محروسه ایران به عهده روزنامه دولت علیه بود که در چند ورقی همه اخبار را باید می نوشت و این داستان برایش آن قدر مهم بود که چند صفحه ای را به داستان گذر زهره و این گروه آلمانی اختصاص دهد.
آنها در اصفهان بساطشان را در باغ زشک پهن کردند تلسکوپ ها که به راه افتاد و میان مردم شهر شایع شد که کارخانه توپ سازی راه انداخته اند، مردم نخست باری بود که لوله های بلند تلسکوپ نشانه رفته رو به آسمان را می دیدند و نزدیک ترین تجربه اشان از این شمایل توپ های جنگی بود. شب گذشت و بامداد آمد و زهره از مقابل خورشید خرامان گذشت و برای نخستین بار در تاریخ جهان مردمان توانستند از این پدیده عکس بگیرند. در کل چهان چند صدتایی عکس تهیه شد که اکثریتش خراب بود و نا کارآمد . بخت گروه آلمانی در کنار زنده رود اصفهان بیشتر بود که توانست تصاویر خوبی بگیرد و چند نسخه ای را در بازگشت به رسم تشکر تقدیم پادشاه ایران کرد. آنها رفتند اما پیش از رفتن سنگی به یادبود این رصد در محل باقی گذاشتند و  شاید در دورترین اندیشه هایشان نیز گمان نمی بردند سرنوشت آن عکس و آن سنگ چه شود.


عکس هایی که به اروپا برده شد وقتی آتش جنگ جهانی در گرفت در امان نماند سوخت و نابود شد تا تقدیر چنین کند که یکی از بهترین یادگاران نخستین عکاسی از پدیده ای چنین نادر در دستان سلطان صاحبقران و درباریانش باشد. از آن سال قرنی آمده و رفته و عکس های مانده در ایران گم شده اند. خود من 8 سال است که به دنبال آنها می گردم هر لحظه ای از جایی نشانی از خود نمایش می دهند و رخ پنهان می کنند. هر بار تا یک قدمی اشان می رسیم یا جا عوض می کنند و یا شخصی و رویدادی مانع از رسیدن دستمان به سرنخ بعدی می شود.
آن سنگ اما خوش اقبال تر بود، چند سالی بعد برخی گمان کردند که سنگ مزاری است متعلق به ارامنه اصفهان و آن را به کلیسای وانگ سپردند و در آنجا اصل و نسبش معلوم شد و راهبان صومعه از آن محافظت کرده اند تا همین امروز که زیر پای پلکان ورودی موزه کلیسا آرمیده است. اما مکان اصلیش که روزگاری گروه آلمانی آن را در آنجا مسکن داده بودند، امروز در چهار دیواری کارخانه ای قدیمی است که بارها تا دم در آن رفته ایم و راه به درون نیافته ایم.
این سنگ و آن عکس ها و حتی گذرهای زهره هم فراموش شدند. در گذر ایام تا آنکه نوبت به دوران ما رسید و ما خوش شانس مردمی بودیم که از سرزمینمان می توانستیم دوبار گذر زهره را ببینیم . سال 2004 بود که زهره از مقابل خورشید گذشت و این بار نخستین باری بود که دوربین های دیجیتال و ابزارهای فیلم برداری آن را به تصویر می کشیدند تصاویر آن پخش مستقیم می شد و اینترنت که معجزه هزاره بود آن پدیده را منتشر می کرد.  پیش از آن آخرین بار 1882 بود که مردمان زمین گذر زهره را دیده بودند در آن هنگام یکی از رصدگران رصدخانه نیروی دریایی آمریکا هنگام پایان گذر خطابه ای نوشته بود که آن گاه که بار دیگر در خرداد ماه نخستین سال های قرن 21 شکوفه ها به گل بنشینند و زهره بار دیگر عزم گذر از مقابل خورشید کند، هیچ یک از ما دیگر نیستیم اما تا آن هنگام علم تا کجا پیش رفته است و جهان چگونه خواهد بود ، را تنها خدا می داند.
شاید همین خطابه بود که سیاوش صفاریان پور را واداشت تا هنگام آغاز تماس سوم زهره در گذر سال 2004 از مجری برنامه اش، آقای عبدالرشیدی بخواهد برای صلح در جهان دعا کند و او دعا کرد که بار دیگر که زهره به دیدار ما می آید ما مهربان تر و جهان امن تر باشد.
اینک زهره در آستانه باز آمدن است. سال دیگر که شکوفه های گل های وحشی در خرداد ماه شکوفا شوند زهره نیز به دیدار خورشید خواهد رفت. برای آخرین بار در قرن ما . نمی دانم صد و اندی سال بعد جهانمان چگونه خواهد بود وارثان ما چگونه مردمانی اما وقتی به این 8 سال می نگرم می ترسم که نه جهانمان بهتر باشد و نه مردمانمان.
8 سال پیش را که به یاد می آورم مهربان تر بودیم با هم، دروغ و ریا در میانمان کمتر بود، اخلاق گوهر گم شده ای نبود و امیدهایمان حداقل به آینده نجوم کشورمان بسیار بود. این بار که زهره به دیدار خورشید آید نه جهان جای بهتری شده است و نه ما انسان های بهتری شده ایم. و سال دیگر که با زهره بدرود گوییم باید او را به وارثان نادیده امان بسپاریم . آنگاه که بار دیگر زهره به مقابل خورشید رسد هیچ یک از ما زنده نخواهیم بود. امیدهایمان را به یادگار خواهیم گذاشت و نگرانی هایمان را . از چند ماه دیگر بار دیگر همهمه ای به راه خواهد افتاد در آستانه آخرین گذر زهره دوران ما.
پروژه هایی تعریف خواهد شد، برنامه های تلوزیونی و رادیویی ساخته می شود، نویسندگان به قلمشان و عکاسان و فیلم برداران به ابزارشان سعی در جاودانه کردن این آخرین دیدار می کنند و من که دیده ام چگونه در این هشت سال فاصله دو گذر ما چقدر سقوط کرده ایم می ترسم از فکر کردن به بار دیگری که این گذر رخ خواهد داد.
می دانم که هیچ چیز برای آن روز قابل پیش بینی نیست ! می دانم جهان دگرگونه خواهد بود می دانم فناوری آن روز حتی در مخیله بلند پرواز ترین ذهن های امروزیان نمی آید و می دانم آنها که در آن سال میزبان گذر زهره اند به سختی خواهند توانست دانسته های ما را به یاد آورند. چیز زیادی از ما به جای نخواهد ماند این بار نه عکسی گم می شود و نه سنگ بنایی جا بجا این بار از تعدد اطلاعات باقی مانده از ما است که پیدا کردن نشانی ها دشوار خواهد شد. می دانم که در آن روز هیچ یک از ما به یاد آورده نمی شویم ، نه نویسنده ای ، نه فیلم سازی و نه عکاسی و نه منجمی از دورانمان. در آن روز کسی به خود زحمت نمی دهد تا ببیند در میانه دعواها و بد اخلاقی هایی که جامعه رو به رشد نجوم و نجوم آماتوری ما را در این سال ها سوده کرد، چه کسی مقصر بود وچه کسی حق داشت همه محکوم خواهیم بود. مگر آنکه طرحی نو در اندازیم.
آن بار دیگر که زهره از مقابل قرص خورشید عبور کند یا همه ما با هم د رقالب یک نام به یاد خواهیم ماند و یا با یک نام فراموش خواهیم شد. ما را به منجمان آماتور و حرفه ای دوران آخرین گذر قرن 21 به یاد می آورند آنهایی که از فرصت پیش رویشان استفاده کردند و جهانشان را بهتر ساختند و دانش را میان مردمانشان پراکندند و نشان دادند اخلاق چه گوهر کار گشایی است و یا آنهایی که قدر فرصت را ندانستند و در بهترین دوران ممکن برای رشد دادن به دانش کشورشان و جهانشان آنچنان به خود مشغول شدند که ندانستند چگونه در حال سقوطی عظیمند.
ما یا همه با هم نفرین خواهیم شد و یا همه با هم به نیکی ب یاد آورده می شویم من نمی دانم گذر بعدی که رخ دهد جهان چگونه است اما شکی ندارم که اگر کسی ما را به یاد آورد همه را در قالب یک تن به یاد خواهد آورد و اینک ماییم که باید تصمیم بگیریم چگونه به یاد آورده شویم . آنگونه که در این هشت سال فاصله میان دوگذر از سر گذراندیم یا آنگونه که رویاهایمان از جهان 8 سال بعد بود آن هنگام که به گذر زهره در سال 2004 چشم دوخته بودیم ؟
رفتار امروز ما چون آن سنگ یاد بود گوشه کلیسای وانگ باقی خواهد ماند ای کاش در این سالی که تا  آخرین گذر زهره عصر ما باقی است در کنار اندیشیدن به همه کارهای بزرگ و پروژه های عظیم و نام ها و ننگ هایمان کمی هم به این بیاندیشیم و تصمیم بگیریم که چگونه به یاد ها بمانیم.





سفر به اعماق دب اکبر

وب سایت معروف تصویر روز نجومی (APOD)، که به دلیل انتشار هر روزه بهترین تصاویر و نماهای نجومی و فضایی، یکی از منابع مورد توجه عکاسان و علاقمندان عکاسی در سراسر جهان قرار دارد روز 3 تیر امسال، تصویری آماتوری و ژرف از منطقه شناخته شده ای از آسمان را منتشر کرد که بازدیدکنندگان بسیاری را شگفت زده کرد.

روخلیو برنال آندریو (Rogelio Bernal Andreo)  عکاس این نمای استثنایی از صورت فلکی دب اکبر است. البته این نمای چشمگیر چیزی نیست که شما بتوانید مشابه آن را حتی در شبی بسیار تاریک ببینید و یا بتوانید آن را در یک قاب عکاسی ثبت کنید. این عکس در حقیقت موزاییکی از 24 تصویر مجزا است که در کنار یکدیگر قرار داده شده است. هر یک از این تصاویر ژرف توانسته است بخش هایی از یکی از معروف ترین صورت های فلکی آسمان شمالی را به دام بیاندازد و نمایی آشنا از این صورت فلکی تهیه کند اما نکته مهم و استثنایی این تصویر در آشنایی نمای ظاهریش نیست بلکه در این امر نهفته است که شما می توانید در نسخه با کیفیت تر این تصویر با افزایش بزرگنمایی جزییات بی نظیری از اجرام غیر ستاره ای از جمله از اجرام فهرست مسیه موجود در این ناحیه آسمان نظیرM51، M101، M40،M109 ، M108  و M107 و همچنین نمایی بی نظیر از سحابی جغد را که در حقیقت یک سحابی سیاره نما است را به وضوح مشاهده کنید (برای پیدا کردن سحابی جغد کنار کهکشان M97 را جستجو کنید)... ادامه


آشنایی با آخرین خدمه شاتل های فضایی

جام جم آنلاین: با پرواز شاتل فضایی اتلانتیس پرونده شاتل های فضایی برای همیشه بسته خواهد شد. 4 فضا نورد این ماموریت افتخار این را پیدا خواهند کرد تا نامشان به عنوان آخرین مسافران شاتل ها در تاریخ ثبت شود.

اگر همه چیز به خوبی پیش رود روز 17 تیر ماه و در ساعت 19:56 به وقت مرکزی ایران ، برای آخرین بار پایگاه فضایی کیپ کندی در ایالات فلوریدا، شاهد غرش موتورهای پرتابگر شاتل های فضایی خواهد بود. ماموریت STS-135 مهر پایانی بر 3 دهه پرواز شاتل های فضایی خواهد زد.

برنامه شاتل های فضایی در واقع گام بزرگ ناسا پس از ماموریت های موفق آپولو بود که با هدف اکتشاف در مدار زمین طراحی شد. دستور این برنامه در زمان ریاست جمهوری نیکسون صادر شد و شاتل های فضایی ساخته شدند. این ابزارهای مداری در حقیقت ابزارهای رفت و برگشت به مدار زمین بودند که قابلیت جابجایی 7 خدمه و مقادیر انبوهی از تجهیزات را به مدار زمین داشتند. به کمک این شاتل ها بود که بخش عمده ای از ساخت و ساز ایستگاه فضایی بین المللی صورت گرفت و از سوی دیگر بسیاری از ماهواره های مهم تاریخ فضا نوردی مانند تلسکوپ فضایی هابل با کمک این ابزارها به مدار زمین رفتند و همچنین عملیات پیچیده ای مانند تعمیر تلسکوپ فضایی هابل به وسیله این شاتل ها صورت گرفت. ناوگان شاتل های فضایی در کل شامل 5 شاتل فضایی عملیاتی به نام های کلمبیا، چلنجر، آتلانتیس، دیسکاوری و ایندیور  و یک نمونه آزمایشی به نام اینترپرایز بود. نخستین پرواز شاتل ها را شاتل فضایی کلمبیا در سال 1981/1360 انجام داد و آخرین و 135 امین آنها را شاتل فضایی آتلانتیس طی روزهای پیش رو انجام خواهد داد. از میان این ناوگان شاتل فضایی چلنجر در سال 1986 / 1364 و لحظاتی پس از پرتاب منفجر شد و 7 فضا نورد آن جان خود را از دست دادند. شاتل فضایی کلمبیا نیز در اول فوریه 2003 / 12 بهمن 1381 پس از پایان ماموریت خود و هنگام ورود به جو زمین به دلیل مشکلی در سپر حرارتی اش منفجر شد و بار دیگر 7 فضا نورد آن جان خود را از دست دادند. دو شاتل فضایی ایندیور و دیسکاوری نیز طی ماه های گذشته با انجام آخرین ماموریت های خود برای همیشه بازنشسته شدند و اینک شاتل آتلانتیس با انجام آخرین ماموریتش به دو شاتل خواهر خود خواهد پیوست و عازم موزه هایی خواهد شد که برای آنها در نظر گرفته شده است... ادامه 


کاسینی شگفتی های جدیدی را آشکار می کند

کاسینی فضا پیمایی که وظیفه کاوش منظومه اقماری سیاره زحل را بر عهده دارد، به تازگی داده هایی را ثبت کرده است که تا‌کنون از آنها به بهترین مدارک موجود مبنی بر وجود منابع وسیع و عظیم آب شور در زیر لایه یخی پوسته قمر انسلادوس،نام برده می شود.

فضا پیمای کاسینی برای بررسی این موضوع به تحلیل و و آنالیز فوران های آب فشانی انسلادوس پرداخته است. آب فشان های این قمر باعث می شوند تا بخار آب و ذرات کوچک یخی به فضا پرتاب شوند. این آب فشان ها و موادی که آنها به فضا پرتاب می کنند در حقیقت منشا یکی از حلقه های سیاره زحل به نام حلقه E است، که در امتداد مدار انسلادوس در اطراف سیاره زحل کشیده شده است. فضا پیمای کاسینی در سال 2005/ 1384 این آب فشان های عظیم را کشف کرد و اکنون موفق شده است تا با عبور از درون آنها به ببرسی دقیق و از نزدیک این ذرات بپردازد.

در سال های 2008/1387 و 2009/1388 ابزار تحلیل گر غبار کیهانی فضا پیمای کاسینی به اندازه گیری ترکیبات تازه این ذرات فوران کرده از دل آب فشان های انسلادوس پرداخت. ذرات یخی، با سرعتی معادل 6.5 تا 17.5 کیلومتر بر ثانیه با ابزار مورد نظر برخورد کرده و وبلافاصله بخاز می شدند. میدان مغناطیسی درون ابزار ترکیبات مختلف آن را جدا می‌کرد تا ترکیب نهایی این ذرات آشکار شود. ادامه ...


پایان دوره همکاری در نسخه چاپی جام جم

دیروز سرانجام دوره همکاری ام با نسخه چاپی روزنامه جام جم به پایان رسید. جام جم اولین و تنها روزنامه ای بود که همکاری حرفه ای با آن داشتم. در ابتدا و در زمانی که خانم طباطبایی و از طریق دوستم ذوالفقار دانشی نسب، به جام جم معرفی شدم اون موقع قرار بود روزنامه ستونی به نام جام دانش راه بیاندازد که به طور خلاصه اخبار علمی روز را جمع آوری کرده و در صفحه اول پوشش دهد و دوستان آن موقع من را پیشنهاد کرده بودند که احتمالا به دلیل همکاری من با ماهنامه نجوم بود. نجوم هم در واقع اولین و تنها مجله ای بود که تقریبا به طور مداوم با آن همکاری داشته ام. اولین بار در آخر دوره های درسی ام در مشهد بود که بابک امین تفرشی، تماس گرفت و پیشنهاد همکاری را داد و بدین ترتیب پس از بازگشت از مشهد عملا همکاری ام با مجله را آغاز کردم.

در جام جم مدت ها هر روز به دفتر روزنامه می رفتم و خبرها را چک می کردم ، انبوهی خبر را در می آوردم و به دبیرمان می دادم تا پس از تایید 4، 5 تای آنها بلافاصله ترجمه ای از  خبرها را آماده کرده و تحویل دهم. پس از مدتی برای کاشف شروع به نوشتن کردم و بعد صفحات روزنامه.

زمان آقای جدی نیا و خانم عاکفیان هم به همکاری حق التحریریم ادامه دادم تا اینکه در دوره خانم عاکفیان قراردادم بسته شد و چندی بعد و بعد از رفتن خانم عاکفیان، دبیر گروه شدم که تا دیروز ادامه داشت.

در جام جم فرصت کار کردن با گروهی از روزنامه نگارهای حرفه ای و خوب کشور را داشتم و البته این شانس را داشتم که همیشه مدیران از بخش علمی روزنامه حمایت کردند.

کارهای متفاوتی انجام شد. شاید بهترین کاری که در آن دوره انجام دادیم این بود که از ترجمه کننده صرف خبرهای روز دنیا وارد فضا تولید شویم. وقتی اتفاقی می افتاد با مسولان و افراد ذی ربط تماس می گرفتیم و گفتگو هایی را با آنها به صورت تلفنی یا اینترنتی انجام می دادیم . در دوره ای،  تقریبا هر هفته یکی ، دو و حتی 3 گفتگوی اختصاصی در صفحات دانش چاپ می شد  متاسفانه بعد از مدتی این روند رو به کاهش گذاشت ولی ثمره خود را داشت و این ارتباطات جا افتاد.

ضمیمه سیب را هم در این مدت راه انداختیم که در حقیقت جایگزینی بر دو هفته نامه پر خواننده پیشین یعنی کاشف و حکیم بود که مدتی تعطیل شده بودند و به این ترتیب دوباره بازگشتند. پس از 2 سال وقتی دیدم مدیریت همزمان سیب و صفحه به هر دو آسیب می زند داوطلبانه مدیریت سیب را به دوست و همکار خوبم بهاره صفوی منتقل کردم.

بعضی از مقالاتی که ما کار کردیم ، روزنامه را در رده نخستین روزنامه هایی قرار می داد که موضوعی مهم را مورد پوشش قرار دادند. گفتگو و گزارش کامل و دنباله داری که از کشف گونه جدیدی از انسان در روزنامه به چاپ رسید، گفتگویی مفصل با فیروز نادری، پوشش روز به روز سفر انوشه انصاری به فضا، گزارش روز به روز سفر بابک امین تفرشی و حمید خداشناس به قطب جنوب برای رصد کسوف ، انتشار ویژه نامه آغاز سال جهانی نجوم و انبوهی گفتگوی اختصاصی و گزارش های تحلیلی از وضع علمی در ایران و خارج از کشور حاصل این دوره بوده است. شاید چند تا از معدود گزارش های تحقیقی حوزه علم در سال های اخیر در این دوره منتشر شدند.

نمی دانم چقدر این نزدیک به 10 سالی که در روزنامه جام جم و عملا فضای حرفه ای روزنامه نگاری بوده ام مفید بوده است و آیا دست آوردی برای جامعه ما و جامعه مطبوعاتی داشته یا نه ولی با همه مشکلات سعی کردم اصول را رعایت کنم. همیشه موفق نبودم ولی سعی میکردیم و سعی می کردیم خبر دروع به مردم ندهیم. خبر اشتباه را جلویش را بگیریم و تا جایی که امکاناتمان اجازه می داد فضای خشک علم را برای مردم به فضایی مفرح تبدیل کنیم و هر لحظه یاد بگیریم. به همین دلیل گروه علمی جام جم امروز یکی از کامل ترین بانک های نشریات علمی – نسخه های چاپی و الکترونیکی – را دارد. اکنون هم خوشحالم که سعیم را کرده ام.

 هیچگاه از اعتبار جام جم برای کارهای دیگرم استفاده نکردم و سعی کردم همیشه با این وسوسه که کار را به خوبی می شناسم مقابله کنم و اجازه بدهم یادگیری هایم ادامه پیدا کند.

به هرحال خوب و بد این دوره تمام شد.

دیروز رسما سکان گروه دانش را به دوست خوبم آقای شهرام یزدان پناه سپردم و آمدم بیرون. البته هنوز ارتباطم با جام جم برقرار است و از فردا، به طور رسمی تری بخشی از صفحه دانش آنلاین روزنامه جام جم در اختیار من خواهد بود که اخبار علمی را در آن صفحه پوشش دهم . البته فقط درباره خبرهایی مسولیت خواهم داشت که در این صفحه با امضای من منتشر شود .

پایان این دوره که مانند هر دوره کاری دیگری پر از خاطرات شیرین و تلخی بود، برایم احساس نوعی خلا را به همراه دارد. با همه بی نظمی هایم به دیدن دوستان جام جم و حرف زدن های گاه و بیگاه با ایشان دلخوش بودم. امیدوارم اما در این رفتن هم خیری باشد و روزنامه با مدیریت شهرام یزدان پناه در گروه دانش بتواند راه جدید و موفقتری را در پیش بگیرد.

چندی پیش نوشته بودم چیزهای اندکی وجود دارد که دلبسته آنها باشم. یکی از آنها فضای نجوم کشور بود که با استعفایم از شاخه آماتوری انجمن نجوم ایران در اعتراض به روندهایی که مانع رونق گرفتن درست فعالیتهای نجومی و لذت بردن مردم و منجمان آماتور از زیبایی های آسمان می شد، شاید باعث تغییری شوم که البته این گونه نشد. به هر حال کاری بود که فکر می کردم و هنوز هم فکر می کنم کار درستی بود. انتظار خاصی هم نداشتم که الان گله کنم چرا هیچ واکنشی از آن کار ندیدم یا اینکه مثلا حتی با وجود چندین دوره داوری در رقابت های مسیه و اینکه پیشنهاد رقابت صوفی را مطرح کردم و دو دوره ای هم با کمک دوستان در برگزاری اش نقش داشتم و با وجود  اینکه در دورانی که چندان توجهی به چنین برنامه هایی نبود ، در جام جم این رقابت را معرفی کردیم و گزارش هایش را منتشر ساختیم ، چرا هیچ کس حتی به تعارفی دعوت نکرد تا در آخرین دوره رقابت مسیه حضور داشته باشم و حداقل در قامت همان خبرنگار آن را پوشش دهم.

برنامه آسمان شب و حضورم در برنامه های رادیو و تلوزیون دلخوشی دیگری بود که آن را هم چند سالی است بنا بر مصالحی کنار گذاشته ام  و اینک از آخرین دلخوشی حقیقی ام هم کناره گرفته ام (که این بار به دلیل تغییری بود که در وضع زندگیم در حال رخ دادن است). البته به قول نیما باید از چیزی کاست تا بر چیزی افزود و من امیدوارم این افزودن شامل حال من و روزنامه همزمان باشد.

خلاصه همه این ها را نوشتم تا از همه استادانم ، مدیرانم و دوستانم در جام جم تشکر و ازآنها – حداقل بابت همکاری در بخش چاپی روزنامه – خداحافظی کنم و از آنها بابت همه کمک ها، راهنمایی ها و حمایت هایشان از من و صفحه تشکر کنم. امیدوارم همیشه موفق و پیشرو باشند.

 

 


نکاتی در باره ماه گرفتگی امشب

 

امشب مردم نیمی از سیاره زمین، شاهد پدیده نجومی نسبتا نادری هستند. ماه گرفتگی ها اگرچه پدیده چندان غریبی به شمار نمی آیند و بسیاری ازمردم بارها آن ها  را دیده اند اما گرفت امشب ماه دارای ویژگی هایی است که آن را به نسبت خاص می کند. ماه امشب تقریبا در امتداد مستقیم راستای زمین خورشید عبور می کند و بدین ترتیب مدت زمان گرفت کامل – زمانی که ماه کاملا تیره شده است – بسیار طولانی است. ماه حدود 100 دقیقه در حالت گرفت کامل باقی خواهد ماند... ادامه 

 

 


میزبان های احتمالی مریخ نورد بعدی ناسا مشخص شدند

 

مقامات ناسا در حال آخرین بررسی ها برای تعیین مقصد نهایی مریخ نورد کریوسیتی (Curiosity) یا کنجکاوی هستند. مریخ نوردی که قرار است در ماه نوامبر امسال سفرش را به مقصد مریخ آغاز کند تا میراث دار دو قلوهای افسانهای مریخ نور، روح و فرصت (اسپریت و اپورچینیتی ) باشد.

دانشمندان این طرح در حال حاضربا بررسی فهرست نامزدهای اولیه مکان هایی که برای فرود این مریخ نورد پیشنهاد شده بود تعداد آنها را به 4 موردکاهش داده اند تا سرانجام مقامات ارشد ناسا از بین این 4 گزینه مقصد نهایی کریوسیتی را تعیین کنند.... ادامه 

 


← صفحه بعد