پوريا ناظمی

این مغز مزخرف ما

خیلی سال ها پیش شاید دبستان یا راهنمایی بودم که کتاب سفر شگفت انگیز آسیموف را می خواندم جایی بود که بعد از تغییر ابعاد زیر دریایی آنها را در یک ظرف آزمایشگاه محتوی مایع قرار داده بودند اما برای مدتی سرنشینان زیردریایی کوچک شده فکر می کردند در میان امواج یک اقیانوس هستند. یکی از همراهان آن زیر دریایی در توضیح دید نسبی افراد به محیط به دوستانش گفت مغز آدم چیز مزخرفی است! به راحتی فریبت می دهد و نمی فهمی چطور باید بفهمی کی درست می گوید.

همیشه این جمله برایم برخلاف ظاهرش معنی احترام آمیزی داشت و هر وقت عملکر شگفت انگیز مغز را می دیدم و یا درباره آن می شنیدم  این جمله را زیر لب می گفتم که مغز آدم چیز مزخرفیه .

به دلیل توانایی های این موجود است که ما چیزی هستیم که فکر می کنیم هستیم. ما و دنیای اطراف ما را مغز ما می سازد و مغز است که به ما می گوید کی هستیم و کجا هستیم و چگونه باید جهان را ببینیم و درک کنیم. دردهای ما، احساسات ما و توانایی های ما در مغزمان تعریف می شود و رنگ عمل به خود می گیرد.

به همین دلیل هم بوده که همیشه از دیدن افرادی که می گفتند ما دچار افسردگی هستیم و مسایل کوچک باعث می شد تا به دکتر مراجعه کنند و خود را به سیلاب انواع قرص ها و دارو ها ببندند خنده ام می گرفت و می گفتم باید کنترل مغز را در دستتان بگیرید و خود را از این ورطه نجات دهید.

اما عاقبت آن شد که نباید می شد. فشارهای انبوه و غیر قابل تصوری که طی 2 سال گذشته پشت هم تحمل کرده ام و اصلا هم به روی خودم نیاورده ام و هر کدام را با لبخند و مسخره بازی رد کرده ام روی هم در پستویی از پستوهای مغزم انبار شده بودند تا اینکه سرانجام اتفاقی بی اهمیت همه این آوار را خراب کرد و خودم آن دنیای دردناک دیگران را تجربه کردم.

از بیش از 1 سال و نیم پیش تعداد زیادی اتفاقات و رویدادهای کوچک و بزرگ که برای من، خانواده و دوستانم رخ داد فشار انباشته ای را ایجاد می کرد که با  کارهای فشرده و ابلهانه شدیدتر می شد. برای فرار از فکر کردن به این فشارها به کار پناه بردم و شاید بعضی وقت ها  روزی 17 تا 18 ساعت کار کردم ساعات خواب و خوراکم به هم ریخت و در نهایت وقتی سلسله ای از رویدادها در یکی دو هفته اخیر پشت هم رخ داد - چیز های بسیار ساده ای مانند ترکیدن لوله شوفاژ و نشت آب به پارکینگ پایین ، به هم خوردن کار یکی از کتاب هایم و امثال آن پایه های این بنا را بر هم ریخت تا شرایط اوج افسردگی و عدم تعادل روحی را درک کنم.

مغز مرخرف من اکنون می داند که همه چیز زیر سر خودش است و چون می داند که می خواهم فریبش دهم تا به شرایط عادی برگردد از جلوی همه راه حل هایم در می رود. هنوز مثل ابله ها از مصرف دارو خودداری می کنم و دارم با مغزم  می جنگم  - در حقیقت اگر درست تر بگویم بخش های مختلف مغزم با یکدیگر در حال نبردی سخت هستند -

تجربه غریبی است که از صدای چکه قطره ای در حمام یک متر از جایم بالا می پرم و تمام شب ذهنم دارد سناریو های نشت آبی که دیگر وجود ندارد را بررسی می کند.

اکنون تنها راهی که به نظرم می رسد این است که 1 هفته به جایی بروم که هیچ خبری از هیچ کس نشنوم و فقط استراحت کنم و بتوانم فکرم را استراحت بدهم . متاسفانه چنین فرصتی ندارم پس باید روش های دیگری را برای این مساله پیدا کنم

مشکلی که یک هفته ای هست بازدهی ام را تقریبا به صفر رسانده است و می ترسم ادامه آن بیشتر از قبل اذیتم کند

شاید اگر نتوانم استراحت کنم بهترین گزینه بعدی این باشد  که کارهایم را دوباره چند برابر کنم تا مغزم وقت نکند به این موضوع فکر کند که چطور باید حال من را بگیرد.

این مغز مزخرف دوست داشتنی من