پوريا ناظمی

یاد ایام – برنامه شب کریسمس

یکی از شب های نزدیک به سال نو مسیحی قرار بود من میهمان برنامه آسمان شب باشم. سال این برنامه را به خاطر ندارم اما شاید نسرین شکوری بتواند کمک کند تا تاریخ دقیق را به خاطر بیاورم. آن موقع برنامه آسمان شب هر شب پخش می شد و مدت پخش برنامه هم 15 دقیقه بود. مجری برنامه هم آقای افشاریه بود که با صدای بی نظیرش یکی از عوامل اصلی جذب مخاطب برای برنامه به ویژه در ابتدای آن دوره اش بود.

آن شب تولد نسرین هم بود و لطف کرده بود و معلم های رصدخانه را هم دعوت کرده بود و پژمان و شاهین و من هم آنجا بودیم. به خاطر برنامه میهمانی را نیمه رها کردم و به اتفاق سیاوش عازم استدیو شبکه 4 شدیم. موضوع برنامه با توجه به نزدیک بودن کریسمس قرار بود درباره داستان ستاره ای باشد که بر اساس روایات شب تولد حضرت مسیح برفراز بیت الحم درخشیده و با رویت آن 3 مغ عازم فلسطین می شوند تا تولد پیامبر وعده داده شده را تبریک بگویند. بر اساس روایات این ستاره 3 بار یک بار در هنگام آغاز سفر، یک بار در هنگام برخورد آنها با پادشاه یهود و بار دیگر هنگام تولد مسیح در آسمان دیده می شود و راهنمای آنها برای رسیدن به محل تولد مسیح است.

اینکه آیا این ستاره واقعیت تاریخی داشته است یا نه بهانه خوبی بود تا رویدادهایی را که می شد چنین منظره ای را در آسمان ایجاد کنند را مرور کنیم و در عین حال به نکته مهم تری برسیم که باید هر متنی را با زبان آن متن خواند و الزاما نباید یک متن مقدس را سعی کرد که به زبان علمی خواند و یا مثلا تمثیل های عرفانی را سعی کنیم برایش توجیه علوم تجربی پیدا کنیم.

برنامه قرار بود 15 دقیقه باشد و معمولا با توجه به تیتراژ یکی دو وله ای که پخش می شد و زمانی که صرف سلام و علیک آقای افشاریه با مردم و با من و خواندن متن پلاتوی اول می شد چیزی حدود 10 دقیقه باقی می ماند که با توجه به اینکه معمولا زمان ما هم کم می شد انتظار 7 تا 8 دقیقه صحبت را داشتم.

پشت صحنه ضبط ویژه برنامه های نوروز در خانه هنرمندان - عکس فکر می کنم از بابک باشد

معمولا در برنامه های آسمان شب هر برنامه 15 دقیقه ای آن موقع چیزی در حد یک روز کامل کاری وقت مرا می گرفت، تحقیق در باره موضوع ، چک کردن دوباره اطلاعات، حدس زدن سوال های جنبی که سیاوش در مطرح کردن بدون هماهنگی آنها مهارت داشت اول ماجرا بود و وقتی بدنه اصلی موضوع آماده می شد تازه بخش اصلی کار این بود که آن را برای یک قالب 15 دقیقه ای کوتاه کنم. در زمان تحقیق معمولا به اندازه یک مقاله کامل اطلاعات جمع و جور می شد که در کنار اطلاعات قبلی و ... می شد چیزی در حد 2 ساعت برنامه را با سرعت بالا حرف زد اما باید آن را در 10 تا 15 دقیقه خلاصه می کردیم. البته این روند رایج بود که حتی سعی می کردیم وقتی موضوع بحث، داستان داغی بود که هرروز آن را دنبال می کردیم هم انجام دهیم گاهی می شد که من تازه مقاله ای را نوشته بودم و فکر می کردم کاملا بر موضوع سوار هستم اما وقتی صحبت برنامه مطرح می شد همین داستان را تکرار می کردم چون مخاطب تلوزیون قابل ریسک نبود و تمام سعی این بود که کوچکترین داده اشتباهی منتقل نشود. (البته حداقل یک بار می دانم که چنین اشتباهی را در هنگام یکی از پیش برنامه های کاسینی – هویگنس کردم که بعدا خواهم نوشت).

گاهی اوقات هم پیش می آمد که به دلیل شرایطی خاص تنها یکی دو ساعتی قبل از برنامه می فهمیدیم که آن شب باید به برنامه بروم و این ریسکی بود که چاره ای نداشتیم و باید انجام می شد و برای همین موارد پیش بینی ناپذیر آن دوره عملا  هم من و همه دوستان دیگر حالت استند بای داشتیم و سعی می کردیم در طول روزهای هفته خبرها و داستان ها را – حتی بیشتر از آنچیزی که برای کار حرفه ای خودمان نیاز داشتیم - زیر نظر داشته باشم تا اگر یک باره چنین موردی پیش آمد مخاطب و برنامه دچار مشکل نشوند.

این وسواس به اطلاعات درست باعث می شد من بر خلاف عرف همیشه احتمالی را برای خطا و فراموشی در هنگام برنامه قایل بشوم و همیشه اعداد و داده هایی که ممکن بود از خاطرم برود و یا اشتباه شود را روی کاغذ بنویسم و همراهم ببرم و اگر جایی لازم می شد که البته به ندرت پیش می آمد از اینکه از روی کاغذ عددی را بخوانم نگرانی نداشتم و این کار را هم پنهانی انجام نمی دادم. به نظرم این کار حتی در زمینه اش یک نگاه اشتباه را هم تصحیح می کرد. تلوزیون این خاصیت را دارد که فردی که پشت دوربین می نشیند برای بسیاری از بیننده ها حکم یک دانای کل را پیدا می کند و بسیاری فکر می کنند این آدم احتمالا خیلی خاص و ویژه است و همه چیز را می داند. برای همین نگاه کردن به متن باعث می شد تا مردم به یاد بیاورند او هم یک آدم عادی است که حتی اعداد و اسامی را ممکن است فراموش کند. همین دیدگاه کم کردن فاصله بین مخاطب و کارشناسان هم بود که باعث می شد من و بقیه دوستانم چندان با لباس رسمی پوشیدن میانه ای نداشته باشیم. ان شب هم برای اینکه داستان و روایت انجیل را مرور کنم کتاب مقدس را همراهم برداشته بودم و در طول مسیر یکی دوباره داستان را مرور کردم که اگر سوالی پیش آمد بتوانم به آن اشاره کنم.

به هر حال به استدیو رسیدیم و برادران صفاریان پور مشغول آماده کردن مقدمات و نور و دکور و گوشی و تست صدا و دیگر کارهای پیش از برنامه شدند و من هم با خیال راحت نشسته بودم و منتظر آمدن آقای افشاریه و شروع برنامه بودم. چیزی به شروع برنامه نمانده بود و میکروفن من هم وصل شده بود ولی از آقای افشاریه خبری نبود. فیلم بردارها در جای خودشان مستقر شده بودند و سیاوش هم بیرون بود فقط یک بار از سیاوش پرسیدم آقای افشاریه می رسد که او هم گفت حتما می آید و من هم با خیال راحت نشسته بودم و کتاب را هم که یادم رفته بود بیرون بگذارم کنار دستم گذاشته بودم.

یک باره دیدم چراغ چشمک زن استدیو شروع به کار کرد و در مونیتور استدیو تیتراژ برنامه شروع به پخش کرد. سیاوش یک باره در را باز کرد و گفت تنها باید اجرا کنی و وقت برنامه هم اضافه شده است. گویا مشکلی برای آقای افشاریه پیش آمده بود و تنها چند ثانیه قبل از شروع بچه ها فهمیده بودند ایشان نمی رسند. من هنوز در شوک بودم که  سیاوش در را بست و تا به جلو نگاه کردم چراغ دوربین روشن شد و ما روی آنتن بودیم. آن شب تولد امام رضا بود و طبق عرف رایج برنامه ها با تبریک تولد باید شروع می کردند. من هم که هنوز فرصت نکرده بودم خودم را جمع و جور کنم شروع به صحبت کردم و پس از سلام و اعلام اینکه امشب استثنا به جای آقای افشاریه من برنامه را اجرا می کنم گفتم با تبریک تولد امام رضا موضوع برنامه امشب ما تولد حضرت مسیح است!

غیبت آقای افشاریه باعث شد تا کل سناریو به هم بریزد. وقتی شما در یک برنامه تلوزیونی به عنوان کارشناس حضور دارید این مجری برنامه است که داستان و روایت اصلی را پیش می برد و شما باید با داستان وی همراه شوید. در واقع او باید چهارچوبی جذاب را بیان کرده و مخاطب را جذب کند و شما در قالب سوال و جواب موضوعات را بیان کنید. اما در غیاب او و وقتی قرار است یک نفره اجرا کنید باید خودتان داستان را بیان کنید. یعنی باید فضای داستانی را به وجود آورید که مخاطب با یک مقدمه ، طرح مساله و بعد بررسی موضوع بتواند شما را همراهی کند و برایش خسته کننده هم نباشد. در آن چند ثانیه تنها چیزی که به نظرم رسید این بود که بهترین کار این است که برنامه را در قالب روایت متن کتاب مقدس شروع کنم و پیش بریم و داستان کتاب مقدس تبدیل به تم اصلی شود و هر یک از سناریو ها را که مطرح می کنم به خود داستان اصلی ارجاع دهم برای همین پس از معرفی موضوع و برای شروع گفتم بیایید برای اینکه ببینیم چه سرنخی از این داستان در اختیار داریم متن اصلی که این موضوع در آن مطرح شده است را با هم بخوانیم.

کتاب را برداشتم و باز کردم و شروع به خواندن از روی انجیل کردم. متن طولانی بود و باید خلاصه می کردم و  در عین حال باید به طور آنلاین آن را ادیت هم می کردم. برخی از کلمه ها در متن اصلی به نظرم می آمد که ممکن بود حساسیت برانگیز باشد. مثلا واژه پادشاه یهود که در متن آمده بود چون قرار نبود درباره اش بحث شود که منظور چیست ممکن بود با برخی از حساسیت ها مواجه شود. البته هیچ پروتوکلی وجود نداشت که این کلمه ها ممنوع است یا نه ولی وقتی جلوی دوربین زنده قرار می گیرید باید همزمان به برداشت های مختلف، مردم، مسوولین و کسانی که به هر حال دنبال بهانه گرفتن هم هستند فکر کنید و تا حد امکان اجازه ندهید سو تفاهمی بروز کند که به کلیت برنامه آسیب برساند. به هرحال داستان را همزمان که از روی متن می خواندم کوتاه کردم و برخی از واژه ها را هم جایگزین کردم و برای اینکه مخاطب علاقمند اصل متن را از دست ندهد آدرس و مرجع داستان را هم گفتم که اگر خواستند در کتاب مقدس داستان کامل را بخوانند. بعد از آن شروع به برشمردن سناریو های مختلف کردم سناریو هایی مانند این که این ستاره می توانسته یک ابر نواختر، دنباله دار، مقارنه های تکرار شونده و امثال آن باشد. هیچ کدام از این سناریو ها البته با متن سازگاری نداشت و هر یک به دلیل از فهرست امکانات حذف می شد اما فرصت بی نظیری بود که به این بهانه رویدادهای نجومی مختلفی را بیان کنیم.

وقت برنامه اضافه شده بود و من هر ازچندگاهی می دیدیم که سیاوش با قیافه عصبانی از پشت شیشه اشاره می کند که ادامه بده و یک اشاره ای به گوشش می کرد و من هم در همان حال که داشتم حرف می زدم در فکر این بودم که گوش من چی شده؟ وقتی چندین بار این عمل تکرار شد فکر کردم شاید حشره ای یا کاغذی روی گوشم است و سعی کردم بدون اینکه غیر طبیعی جلوه کند دستم را به گوشم ببرم و اگر چیزی هست بردارم، اما متوجه چیزی نشدم. ما از دو دوربین در استدیو استفاده می کردیم که به دستور کارگردان تلوزیونی سوییچ می شد و من هم باید نگاهم را بر اساس چراغ هر دوربین به سمت آن می چرخاندم.

یکی از دوربین ها که قرار بود نمای ثابتی را بگیرد در مقابل من قرار داشت و فیلم بردار پشتش پایه آن را قفل کرده بود که در جای خود ثابت باشد. بدین ترتیب تنها کار برای گرفتن تصویر از آن این بود که کارگردان از اتاق فرمان روی آن سوییچ کند. اپراتور این دوربین هم برای اینکه حوصله اش سر نرود داشت روزنامه می خواند. در اواخر برنامه وقتی تصویر روی این دوربین سوییچ شد، از شانس بد آن روز ما، قفل دوربین آزاد شد و اپراتور هم حواسش نبود. من در حال نگاه کردن به دوربین و حرف زدن بودم که دوربین بدون اپراتور شروع به حرکت کردن کرد. در حالت عادی زاویه این دوربین به گونه ای بود که من باید سرم را 30 درجه ای به سمت چپ بدنم می چرخاندم تا رو به دوربین صحبت کنم . دوربین هم شروع به حرکت به سمت چپ کرده بود. گردن من همراه با دوربین داشت می چرخید . وقتی اپراتور متوجه اتفاق شد و خود را به دوربین رساند و آن را ثابت کرد ، گردن من زاویه ای بیش از 90 درجه با بدنم گرفته بود و تقریبا داشتم پشت شانه ام را نگاه می کردم. آنهایی که آن برنامه را به خاطر دارند حتما ان زاویه شگفت انگیز تصویر را به یاد دارند. این اتفاق به خودی خود حالت کمدی را به وجود می آورد و واکنش اتاق فرمان و فیلم بردار و دوی سریع وی و خنده های افراد در بیرون مرا تا آستانه انفجار از خنده پیش برده بود و فقط فکر می کردم اگر نتوانم خود را کنترل کنم چه جوری باید این داستان را جمع کنم. خوشبختانه توانستم خودم را کنترل کنم.

تایم برنامه به حدود 25 دقیقه رسیده بود و 10 دقیقه ای وقت اضافی گرفته بودیم و من هم هیچ دیدگاهی از مدت باقی مانده برنامه نداشتم و هیچ جدولی هم در اختیارم نبود فقط داد و بی داد های سیاوش از آن سوی شیشه که از چیزی به شدت عصبانی بود را متوجه می شدم. وقتی برای آخرین بار به کتاب مراجعه کردم و مطلبی را از روی آن خواندم و سرم را بالا آوردم دیدم سیاوش، فواد و تقریبا هر کسی که در اتاق فرمان بود با هم دارن علامت می دهند که وقت تمام شده و من هم فکر کنم در دو یا سه جمله بحث را جمع کردم و خداحافظی کردم.

با پایان برنامه سیاوش عصبانی وارد اتاق شد. من فکر می کردم کارم مرا خوب انجام دادم و نمی فهمیدم چرا باید سیاوش عصبانی باشد. سیاوش هم رو به من کرد و گفت این همه در گوشت دارم فریاد می زنم که وقتمان داره تمام می شود و این همه باهات حرف زدم چرا به حرف هایم گوش نمی دادی؟ پرسیدم چطوری داشتی با من حرف می زدی ؟ و گفت از توی گوشی ات دیگه!

برای ارتباط بین اتاق فرمان و مجری یک کانال صوتی وجود دارد که از طریق آن کارگردان برنامه می تواند از طریق میکروفون درون اتاق کنترل با مجری صحبت کند. صدای او از طریق هدفون کوچکی که در گوش مجری قرار می گیرد به او می رسد. در اسمان شب آن موقع هم گوشی بخش مهمی از برنامه بود و سیاوش سوال های خود و موضواعتی که آقای افشاریه باید از کارشناس می پرسید و یا زمان وله ها و پایان برنامه را به او اعلام می کرد.

قبل از آمدن مجری این گوشی نصب و روی دسته صندلی مجری آماده می شد تا او پس از مستقر شدن در گوشش بگذارد.

من و سیاوش با هم به صندلی خالی آقای افشاریه نگاه کردیم . گوشی هنوز روی دسته آن باقی مانده بود. در تمام آن مدت سیاوش فکر می کرد مشغول حرف زدن با من است و من تحویلش نمی گیرم و من هم داشتم از اینکه کسی زمان پایان را به من نمی گوید حرص می خوردم . برنامه آن  قدر سریع شروع شده بود که فرصتی برای نصب کردن گوشی وجود نداشت.

آن برنامه اتفاقا یکی از برنامه های موفقمان از آب در آمد و شاید نزدیک کریسمس محتوای آن برنامه را تا جایی که یادم می آید دوباره بنویسم و همین جا پست کنم. اما آن برنامه مخاطبان ویژه ای هم داشت.

دوستانمان که در جشن تولد حضور داشتند دور هم داشتند برنامه را می دیدند و شنیدم یک عکس دست جمعی معروف هم گرفته اند که دور تلوزیون نشسته اند و من هم از طریق تلوزیون در آن عکس حضور دارم. اگر آن عکس هنوز وجود داشته باشد ممنون می شوم برای من هم بفرستید تا روی همین پست قرار دهم.

داستان برنامه آن شب و به خصوص شروع یک باره ، وقت اضافه ، ادیت همزمان متن کتاب، گوشی که به گوش هیچ کس نبود و از همه مهم تر پیچ خوردگی گردنم یکی از خاطره های فراموش نشدنی برنامه های آسمان شب برای من است.

 

 

 

 


قدم نورسیده ای که شاید مبارک نباشد

می گویند دوشنبه این هفته اتفاق خواهد افتاد اما کسی چه می داند؟ شاید همین الان اتفاق افتاده باشد، شاید دیروز، شاید ساعتی دیگر.

 کودکی به دنیا آمده و یا خواهد آمد. نه چندان پیش از این لحظه و نه چندان دور از آن. شاید دقیقه ای قبل و یا بعد. کسی نمی داند و نخواهد دانست که او کدامیک از خیل کودکان نورسیده به این جهان است. اما آن دم که او قدم بر خاک این سیراه نهاده باشد عددی تغییر میکند. او بدون آنکه خود بداند شماره انسان های زنده جهان را به عدد 7 میلیارد خواهد رساند.

زمین این هفته 7 میلیارد نفری خواهد شد. هیچ کس این کودک را نخواهد شناخت و خود او نیز هیچگاه نخواهد دانست که برای همیشه در تاریخ جاودانه شده است. شاید او روزی رهبری بزرگ شود، شاید سربازی کشته در میدان نبردی ،شاید کارتن خوابی که گوشه از خیابان های شرهری برف گرفته یخ می زند. شاید کودکی که هیچگاه بزرگسالی را نبیند. شاید در سومالی قدم به این جهان گذاشته باشد و شاید تنها نقشش همین تغییر عدد باشد شاید حتی به روزی و یا هفته ای نرسد و از گرسنگی بمیرد. شاید یکی از همان هایی باشد که هر گاه دیگران در سوگ مرد یا زنی بزرگ اندوهگین می شوند دیگرانشان به آنها یادآروری کنندکه چرا قهرمان سازی و بت پروری می کنید که همین الان صدها کودک در گوشه و کنار جهان در حال مرگند.

شاید بزرگتر شود به مدرسه برود در دعوایی کودکانه یا کشته شود و یا کسی را بکشد و در اتاقی کوچک در انتظار بماند تا سالخورده تر شود و جزای مرگ را با مرگ بپردازد. شاید بزرگ شود شاید دست تقدیر او را در سرزمیی مرفه و در خانواده ای دانا به دنیا آورده باشد در این صورت او می ماند ، درس می خواند و خانواده ای تشکیل می دهد و کودکانی به این دنیا می آورد و در آغوش خانوده اش در خواهد گذشت. شاید در سرزمینی در آرزوی تغییر به دنیا آید عمری را بجنگد و یا تسلیم شود. قهرمانی تنها یا افسرده ای فراموش شده شاید عاقبت این کودک ناشناس باشد. اما او جهان ما را 7 میلیاردی کرده است.

اما آیا جهان ما با 7 میلیارد نفوس جای بهتری برای زندگی است؟

بعید می دانم کسی بتواند جواب مثبتی به این پرسش بدهد. به نمودار زیر نگاه کنید این نمودار تغییرات جمعیت زمین را از 10 هزار سال پیش از میلاد تا امروز نشان می دهد ببینید چگونه با افزایش دانایی انسان که منجر به افزایش بهداشت، کاهش مرگ و میر، افزایش عمر و همچنین رواج استفاده از منابع طبیعی زمین بر تعداد جمعیت این سیاره افزوده شده است. این نمودار یکی از ترسناک ترین کابوس های من است. یک سیاره در بیش از 10 هزار سال با تعداد جمعیتی مشخص و در تناسب با محیطش می زیسته است و ناگهان انفجار عظیمی رخ داده است. به نمودار دوم نگاه کنید که میانه این آشوب را به تصویر می کشد و نمای آینده آن را نشان می دهد.

شاید بگویید چه باک ما اشرف مخلوقاتیم و زمین زیر پای ما گسترانده شده تا در آن زندگی کنیم و گوهر زندگی را به نسل بعدی ارایه دهیم . اما آیا با این روند گوهری از حیات باقی م یماند که بخواهید به کسی بسپاریم.

به آمار ها و وضع جهان نگاه کنید. در هر ثانیه کودکی در آفریقا به دلیل مشکلات ناشی از فقر و گرسنگی می میرد. به چشم خود دیده ام خانواده ای را در هندوستان که نسل اندر نسل در گوشه پیاده رویی زیسته اند پدربزرگ و پدر و فرزند و نوه همه در گوشه پیاده رویی بودند و در زیر باران و گرما هیچ نفهمیدند که این دنیا که در آن زیستند کجا بوده است. به آلودگی های ناشی از استفاده بی رویه از منابع زمین بنگریم . یکی از بزرگترین نبردهای بعدی انسان نبرد آب خواهد بود که از هم اکنون نشانه هایش پیدا است. آب سالم و شیرین نایاب است، هوا آلوده شده ، گرسنگی و فقر در جهان غوغا می کند گفته میشد بیش از 25 درصد از مردم جهان امروز به معنی واقعی کلمه فقیرند. جنگل های هر روز کوچک و کوچکتر می شوند. راه دور و به قلب آمازون نروید تا تخریب جنگل را ببینید به مازندران بروید و نمای پیش چشم خود را با خاطره پدران و مادرانتان مقایسه کنید تا ببینید چه فاجعه ای با تولد هر کودک رخ می دهد. این تخریب عظیم محیط زیست، این نابودی منابع زمین بی هیچ شکی ریشه در جمعیت دارد. تا به حال فکر کرده اید  برای رسیدن به عدد 7 میلیارد نفر چند گونه از جانوران دیگر برای همیشه منقرض شده اند؟ و آیا تا به حال فکر کرده اید اگر کودکی که به دنیا می آید آن قدر خوش شانس باشد که بتواند زنده بماند تا چه حدی از منابع زمین را به خود اختصاص خواهد داد؟

به راحتی با نگاه کردن به وضع موجود می توان سری از روی تاسف تکان داد و ناسزایی به زمین و زمان گفت. برای کودک گرسنه آفریقایی و آسیایی گریه کرد و از دیدن دنده های بیرون زده اش و از دیدن لاشخوری که در انتظار مرگ او است سر به دیوار کوبید می توان زا بی عدالتی در جهان شکایت کرد و به ثروتمندان تاخت که چرا شکر نعمت به جای نمی آورید و به این بیچارگان حداقل یک بار یک وعده غذای گرم نمی دهید؟ می توان در برابر مراکز اقتصادی جهان تحصن کرد، می توان به هرزنامه های الکترونیکی دلخوش کرد که به شما وعده می دهد با هر کلیک بر تبلیغ آن به کودکی غذا دهند تا وجدانمان آسایش یابد. می توان به دولت ها ناسزا گفت و می توان کانال خبر تلوزیون را عوض کرد و صفحه روزنامه را ورق زد و چشم بست بر هر آنچه که بر سر ما و زمین و مردم زمینمان می آید. اما بیایید منصف باشیم همه ما در این فاجعه مقصریم.

من می فهمم و درک می کنم که هیچ چیز قابل مقایسه با احساسی نیست که پدری و یا مادری نسبت به فرزند خود دارد من می فهمم که کودک نماد و عصاره عشق است و می فهمم که به درستی آن را معجزه خلقت می نامند.

جایی خواندم که هر کودکی که به دنیا می آید نشانه این است که خداوند هنوز از انسان نا امید نشده است و هر کودک بذر معجزه و امیدی و رستگاری را با خود به دنیا می آورد.

متاسفم . اما من این سخنان را خریدار نیستم. هر کودکی که به دنیا می آید اگر والدینش به شرایطی آراسته نباشند نه تنها نشانه امید و بخشش پروردگار نیست که نفرینی است که قدم به این دنیا می گذارد.

اشتباه نکنید من نه با بچه ها بدم و نه با ایده فرزند دار شدن. سوال من این است در عصری که تا این حد منابع ما اندک است زمانی که وضعیت اجتماعی ، اقتصادی ،فرهنگی ، علمی و دهها پارامتر ما نا مطمئن و لرزان است آیا فرزند دار شدن تنها به این دلیل که انسان ها می توانند فرزندی داشته باشند مجاز و اخلاقی است. به نظر من اگر والدین آینده مراحلی را پشت سر نگذاشته باشند بچه دار شدن نه اخلاقی و نه مجاز است.

فرزند دار شدن هدف مشخصی دارد. یک گونه برای اینکه باقی بماند و بتواند از انقراض نجات پیدا کند باید بتواند بچه دار شود تا نسلش را حفظ کند این دلیل اصلی همه گونه ها برای ازدیاد نسل است. اینک سوال اینجا است که آیا نسل انسان را خطری – غیر از خود انسان – تهدید می کندیا در آستانه انقراض به دلیل کمبود اعضا قرار دارد که لازم است به روند بچه دار شدن های بی رویه و همه گیر خود ادامه دهد؟ خیر ما تنها از بلاهایی که اتفاقا همین ازدیاد افراد و نسلمان به وجود آورده اند در معرض خطر داریم و اگر بلای آسمانی نازل نشود تنها خودمان م یتوانیم با رفتارمان خودمان را منقرض کنیم.

در غیاب این دلیل اصلی برخی ها استدلال های دیگری را مطرح می کنند. اگر بچه دار نشویم پس دلیل تشکیل خانواده چیست؟ تنهاییم و حوصله امان سر می رود! ما افراد باهوشی هستیم و اگر بچه دار نشویم ژن درخشان ما هدر می شود (مطمئن باشید هیچ متخصص ژنتیکی این گفته را تایید نمی کند) باید برای دوران پیری خود همراهی داشته باشیم! دچار بحران احساسات می شویم !! آرزوهایی داشتیم که به آن نرسیدم و امیدورایم فرزاندنمان به آن برسند! سنمان زیاد شده و دیگر وقتش است بچه دار شویم و اینکه اصلا این سوال چه معنی دارد؟ قبل از اینکه به من بدگمان شوید به سراغ آشنایان دور و نزدیکی که فرزند دار شده اند و یا در آستانه این امر هستند بروید و بپرسید چرا به این نتیجه رسیده اند که بچه دار شوند. عمدتا همین پاسخ ها را خواهید شنید. دقت کنید که در اکثر این پاسخ ها خودخواهی ما به جای آینده نگری برای فرزند دیده می شود.

مرحله بعدی دهشتناک تر است. از همان دوستان و آشنایانتان بپرسید چقدر در باره بچه مطالعه کرده اند. چقدر از ظظرفیت ها و ظرافت های تعلیم او خبر دارند؟ چقدر خود را برای تربیت او آماده کرده اند؟ واقعیت تلخی است که بیشتر افراد حتی به اندازه وقتی که برای تحقیق در باره خرید یک مبل یا انتخاب رشته یا کتابی که می خواهند بخوانند صرف می کنند برای بچه ای که قرار است بزرگش کنند زمان نمی گذارند تا ببیند با چه شگفتی عظیمی روبرو هستند. چند نفر از آشنایانتان را می شناسید که بچه کوچکی دارند و وقتی کودک تازه به سخن آمده کلمه ای را به اشتباه می گوید قربان صدقه اش می روند، و می خواهند تا آن اشتباه را تکرار کند تا دیگران هم بخندند؟ آیا می دانند کودک چه توانایی شگفتی در یادگیری دارد؟ آیا می دانند اگر کودک آموزش درستی ببیند پیش از مدرسه می تواند غیر از زبان مادریش یکی دو زبانی را یاد بگیرد؟ می تواند دهها شعر را به خاطر سپرده و در ضمیرش نهادینه سازد؟ می توان خلاقیتش را به چه مرحله و درجه عالی رساند؟

یکی از دوستان ارزشمندم جایی نوشته بود شب ها برای کودکش در کنار لالایی های دیگر حافظ می خوانده است روزی در مهد کودک که بچه ها دعوای کودکانه ای را آغاز کرده بودند و یکدیگر را متهم می کردند بینشان رفته و آنها را مخاطب قرار داده که :کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم.

دخترک 5 ساله ای نقاشی های شگفت انگیزی می کشد که در بازارهای هنری جایگاه ویژه ای دارند، دیگری آنچنان موسیقی را می شناخته است که وقتی گروه سرود مهدکودکش نت ها را فالش می خواندند از مهد فرار کرده است. اشتباه نکنید این ها نوابغ نیستند. این ها کودکان واقعی اند که تربیت درست و به موقع داشتند در حقیقت اگر چنین افرادی در اقلیت قرار دارند به دلیل خاص بودن آنها نیست به این دلیل است که اکثریت والدین قاتل استعدادها و ظرفیت های بی نظیر فرزندانشان هستند. عدم توانایی والدین در پرورش کودکانشان باعث می شود با انبوهی از بی خردی مواجه باشیم.

من فکر می کنم تا زمانی که خانواده ای به جای نرسیده است که مطمئن باشد فرزندی که به دنیا خواهد آورد ارزش منابعی که صرف پرورش او می شود و آسیب هایی که طبیعت بابت حضور او می خورد را خواهد داشت. زمانی که مطمئن نباشد تا حد امکان از رازها و رمزها و ظرفیت های کودک و شیوه آموزش او مطلع است. تا زمانی که به چنان سطحی از دانش و فرهنگ نرسیده باشد که بتواند میراث فرهنگی گذشته را به فرزندش منتقل کند و تا زمانی که تامین مالی و اقتصادی و اجتماعی لازم را نداشته و نسبت به امکان تامین و حمایت از فرزندش در زمینه های مختلف در طی سال های در پیش شک داشته باشد و تا زمانی که همه این شرایط را با هم نداشته باشد حق فرزند دار شدن را از نظر اخلاقی ندارد.

فرزند، انسان جدیدی است که نه بازیچه و نه ابزار سرگرمی ما است و نه عصای دست پیری ما. او موجودی شگفت انگیز و منحصر به فرد است. پس اگر آمادگیش را نداریم نباید پای او را به این دنیا باز کنیم و اگر چنین کردیم مطمئن باشیم یکی از کسانی هستیم که در فاجعه زمین 7 میلیاردی و همه مصیبت هایش شریکیم.

شاید برخی بگویند تا ما به چنین دانش و موقعیتی برسیم  سن و سالمان از بچه دار شدن گذشته است. چه باکی دارید نگاهی به پرورشگاه ها و کوکان بی شماری بیاندازید که بی سرپرست منتظر آینده ای نامعلومند. چه اشکالی دارد به جای آنکه فرد جدیدی را به دنیا اضافه کنید اشتباه دیگری را اصلاح کنیم و فرصت هایی را برای کسانی ایجاد کنیم که هیچ امیدی ندارند.

این سخن ها تلخ است و من متهم به بی احساسی. اما واقعیت این است که زمین ما امروز بحران زده جمعیت است.بسیاری از این  7 میلیارد انسانی که به زودی بیشتر هم خواهند شد نه جایی برای زیستن دارند نه آبی برای نوشیدن نه هوایی برای استنشاق و نه غذایی برای خوردن . بسیاری نه امیدی به آینده دارند و نه بازاری برای کار و آنها که شانس بقا می یابند بسیاریشان به دلیل ضعف و نادانی والدین انسان های موفق و پیشگام و تاثیر گذاری نمی شوند. اما آنها که می دانند چه می خواهند و برایش زحمت می کشند . آنها که می فهمند فرزند جدید نه اسباب بازی  که سرمایه ای برای آینده است و باید برای رسیدن به آن نقطه که شایسته پدر  ویا مادر شدن است تلاش کرد و زحمت کشید، فرزندانی را تربیت خواهند کرد که جهان را تغییر خواهند داد و دنیا را به جای بهتری برای زیستن بدل خواهند کرد. کسانی که قدرت ایجاد تغییر را دارند و می فهمند و می توانند وارث تمدن بشر باشند.

این روزها به سادگی نمی توان هر قدم نو رسیده ای را مبارک دانست. ما هنوز برای جهان 7 میلیاردی آماده نیستیم.

 پ.ن:‌ این لینک را سایت بی بی سی منتشر کرده است . تاریخ تولد خود را وارد کنید تا ببینید تقریبا چندمین فرد جهان بوده اید که به دنیا آمده و در کجای این نمودار قرار دارید. شاید برای مقایسه بد نباشد پس از آن تاریخ تولد مادر یا ژدرتان ار هم وارد کنید و بعد تاریخ تولد برادر یا خواهر  یا یکی از کودکان تازه متولد شده را تا آنچه را فاجعه می گویم به چشم ببینید.

 

 

 

 


یاد ایام

عنوان این پست را از این پس هرازچندگاهی در وبلاگ من خواهید دید. قبل از اینکه با اولین آن ها مواجه شوید لازم است چند خطی درباره اش توضیح دهم.
زمستان در راه است و یکی از سنت های قدیمی شب های زمستان ما نشستن دور هم در شب های طولانی و تعریف کردن خاطرات و داستان و نقل و خواند شعر و گپ های طولانی است. روزگاری در زیر کرسی های گرم و زیبا و در کنار سماور های هیجان انگیزی که بوی چای تازه دمش آدم را سرمست می کرد و یادش تا ابد برقرار و نکو باد، نه تنها خاطرات و نقل ها و داستان ها گفته می شد که فرهنگ شفاهی از نسلی به نسلی منتقل می شد و شاید اینگونه بوده که زبان و فرهنگ ما در طول تاریخ طولانی چون پیوستاری در امتداد هم باقی مانده است. شاید همین شب ها و داستان هایش بوده که شعر فردوسی و حافظ و مولانا و نظامی و سعدی را زنده نگاه داشته است.
از موضوع پرت شدم. برگردم سر اصل ماجرا. یکی از بخش های این شب نشینی های طولانی تعریف کردن خاطرات از رویدادها و اتفاقاتی بود که برای هر کسی افتاده بود. اصلا این خاطره گویی خود ماجرایی شگفت انگیز است و اعتیاد آور. داستان هایی که با یک یادش بخیر شروع می شد و بسته به مهارت راوی می توانست به داستانی مهیج و پر کشش بدل شود که شنیدن ده ها باره آن بازهم آدم را سر وجد می امورد. نسل ما شاید نوع خاطراتش با قدیمی ها فرق کرده باشد اما ما هم خاطراتی داریم که اتفاقا می بینیم گاهی که دور هم می نشینیم بارها و بارها این خاطرات را تعریف می کنیم. یکی از دوستان دبیرستانی در یکی از سفرهای آن دوران که طبق معمول با گم شدن در مسیر و تمام شدن ذخیره آب همراه بود می گفت: ما بیماریم که دست به سفرهایی چنین دشوار و گاه خطرناک می زنیم و هر بار که دور هم جمع می شنویم خاطراتش را برای هم تعریف می کنیم و من فکر می کنم همه آن خطرها به این خاطرات می ارزد.
همه سفرهای خاطره انگیز اما سفر در دل کوه و طبیعت نیست. گاه حضور ما در جمعی و مشارکت در کاری برای خود سفری پر فراز و نشیب است. برای من دوران دانشگاه، دوران وزارت علوم و مجامع کانون های فرهنگی و اجتماعی، دوران ماهنامه نجوم، سفرهای ایران گردی، روزنامه جام جم ، برنامه آسمان شب ،شاخه آماتوری، ردخانه زعفرانیه و دهها برنامه و کار دیگر هر یک سفری پر خاطره است.
چندی پیش که درباره برنامه آسمان شب نوشتم سیاوش صفاریان پور پیشنهاد کرد که برخی از خاطراتم از این برنامه ها را بنویسم. ایده او این بود که دوستان با پشت صحنه برخی از قسمت ها آشنا شوند و این تجربه شاید در جایی ثبت و به دیگران منتقل شود و من هم استقبال کردم. این بخش از نوشته هایم با آسمان شب اغاز خواهد شد اما شاید به آن محدود نشود.
وقتی این عنوان را بر بالای یادداشتی می بینید انتظار درس نامه یا توصیه نامه نداشته باشید ، گمان کنید که دور هم نشسته ایم و نوبت داستان گویی به من رسیده است. ممکن است بسیاری از این ها برای کسانی که در آن رویداد حضور نداشته اند چندان جالب توجه نباشد و البته مگر قرار است که همه خاطره ها به یک اندازه دلکش و شیرین باشند؟
این خاطره ها تا حد امکان بدون اضافه و کم کردن (مگر در مواردی که به دلیلی لازم باشد برخی از نکات را ناگفته باقی گذاشت) بیان می شود اما چون متکی بر ذهن من است و متاسفانه بسیاری از یادداشت های آن دوران را در اختیار ندارم ممکن است فاقد وجهی از وجوه بسیار آن باشد. برای همین اگر کسی خطایی در تاریخ ها یا افراد یا داستان دید اگر بیان کند حتما روایت دقیق تری ثبت خواهد شد.
اگر حوصله گوش دادن به خاطره های قدیمی و جدید ندارید هرجا که این عنوان را بر بالای پستی دیدید از آن بگذرید.

پ.ن: در یکی از برنامه های باشگاه نجوم که فکر میکنم یکی از شب ها یلدا بود،‌دور کرسی‌، بابک و سیاوش و من میهمان برنامه خاطره گویی بودیم اگر کسی از آن برنامه عکسی دارد ممنون می شوم برایم بفرستد. کلا اگر عکسی ازمن دارید و می دانید من ندارم لطفا با زبان خوش برایم بفرستید. :)


باز آمدم

بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت اختر بی‌آب را کاین خاکیان را می خورند

هم آب بر آتش زنم هم باده‌هاشان بشکنم

ز آغاز عهدی کرده‌ام کاین جان فدای شه کنم

بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می

دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم

چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم

گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم

 

مولانا