پوريا ناظمی

ای دریغ از ما ...

چند روزی را تهران نبودم. دور از تهران با دوستان به شمال کشور رفته بودیم. سفری بود برای دست یافتن به اندکی آرامش. اگرچه عجیب کیمیایی است این روزها آرامش که هیچ گاه نمی توانی آن را کامل فراچنگ آوری. همان آن که از شکوه غروب خورشید بر ساحل خزر سرشار می شوی، سودجویی انسان روحت را چنگ می زند و آنگاه که چند دقیقه ای در جنگل می روی و تا خود را در دل باستانی ترین جنگل جهان می یابی نا گاه از دیدن شهرکی بنا شده بر جای پای خشکیده ببر مازندران قلبت به درد می آید.

دیشب به تهران بازگشتم در راه به خود می گفتم که فراموش کن این همه درد را و لذت ببر چون همه دیگرانی که در اطرافند. رسیدم و به عادت بدیمن دوران مدرن قبل از آنکه غبار از تن بشویم به دنیای 0 و 1 ها رفتم. خشکم زد و نشستم و هیچ نگفتم. خسرو شکیبایی در گذشت.

خبر چه ساده بود و چه دردناک. من نه اهل هنرم و نه آشنای سینما اما بغض راه گلویم را می گیرد و قلبم می فشرد. صدای او در ذهنم می پیچد هنگامی که در خانه سبز عاطفه را صدا می زد. زمانی که به رامبد جوان می گفت که زعفرانی باش ! به یاد نقش هایش و صداهایش می افتم. دلم می گیرد

من شکیبایی را جز از راه تصویر و صدا نمی شناختم اما دوستش داشتم و شگفتا که 2 روز پس از رفتنش هنوز دلم می گیرد که او نیست. چندی پیش در جشن منتقدان سینما که تلوزیون گوشه هاییش را پخش می کرد دیدمش  که آنگاه که بر صحنه آمد با همان لبخند جذابش دستی تکان داد و رفت.

افسوس و دریغ از این زمانه بی رحم . رفتن همیشه تلخ است و ما چه سنگدلانه و  سخت به رفتن ها عادت کرده ایم . چرا دوران رفتن ها به سر نمی آید؟ ما مردمان این سرزمین به کدامین گناه چنین تنها شده ایم و چنینی زخم می خوریم ؟ خشکسالی و دروغ و دشمن کم نیست که بار رفتن ها را هم باید به دوش بکشیم؟ شاید باید سر به آسمان بگیریم. بیاندیشیم و ...