پوريا ناظمی

در حکايت راهی که نرفتيم

قرار بر اين بود که جز سخن عشق نگويیم و جز راه دل نپيماييم که عهد ما گل اميد بود که به هزار خون دل آبش داديم و به هزار جفا اگر از دری براندنمان با ز باز گشتيم و گفتيم که اين خاک فره ای دارد که بايد پاسش داشت و شکوهی که ديگر بار بايد بياراستش و قدرتی که اگر به دست اهل آن افتد چرخ زمان را بر هم زنيم و در ميانه آتش و خون طرحی دگر افکنيم از باده ای که مستانش را به عرش می برد و عطرش از خاک لحد ُ‌، هر که ازن بگذرد مست تر از ما کند.

 

اما راه رسم دنيای دنی ديگر سخنيست که ناز و کرشمه ما را بدين شيوه خريدار نيست و افسوس که هنوز بازی فرنگان صاحب سخن را نياموخته ايم و به اين بازی ناچاريم.

 

قرار بود به جهد جمعی که هنر را دوست دارند و خاکی را که ايرانش می خوانيم دوست تر،‌ در ميانه تهمت و فريب که هزار ناله فروخورده با خود دارد - چه زشت و چه زيبا - نشانه ای از هنر و فرهنگ را و نشانه ای و تهفه ای از شکوه وطن را به رسم هديه به وادی فرنگان بريم تا بدانند آنچه که امروزيم همان نيست که در روزگاران بوده ايم و اگر تصوير ما را به مدد جادوی هزاره نو در پیچ و خم حوادث ديده اند به ياد آورند قصه مولانا را که بی چراغ به جستجوی پيلی آمده اند که با دست هرچه بپويندش تنها شمه ای خواهند يافت و قرار بود ما سفيرانی باشيم که جلوه ای ديگر از اين خاک هزار آوازرا به تماشايشان بگذاريم و به خبر بسيار شنيده بوديم که آنان که قرنها غم مردم داشته اند آموخته اند تفاوت ليل و نهار را و يکی نمی پندارند هزرا راهی که به هزار وادی گوناگون می رود و ما سخنمان چيزی نبود جز هنر و جلوه زيبايی اختران تابيده بر خاک کهن سرزمينی از زمين و نشانه هايی از فر دانش در گذشته اين خاک و شاد بوديم که کاخی که نام خود از جويندگان طريقت نو به يادگار دارد ميزبان ما اسا در قلب سرزمينی که همه خرد فرنگ را از آن خود می داند.

 

اما ما نيز مردمانيم و مردمان سخت در تندباد حدثه ها فراموشکار می شوند و ما فراموش کرديم که انان نيز مردمانند.

 

خبر دروغ بود و آنان عاج پيل افسانه ای را - که در صحتش  و در خطرش و در برندگيش بسيار سخن است - با پيل به اشتباه گرفتند و گفتند که مبادا دندان تيز پيل آراسته باشيد به زيورهای جادويی شرق تا افسون کند اين قوم تشنه از نفير جنگ و چکاچک شمشيرها را و از ياد ببرند ما در کار کندن دندان پيل مستيم و نه مست شوکت سواران اين پيل.

 

اينگونه بود که هنر ما و کلام که شايد منادی جلوه ديگر اين خاک بود بر اين خاک ماند تا فرنگان ندانند در زير آسمانهای پر ستاره مشرق زمين و در کنار ديوارهای کاخ های رفته از ياد هنوز عاشقانی هستند که جز به شکوه آسمانها و بی مرزی جهان نمی نگرند.

 

اما مگر نه اينکه اين قوم حتی از خرد ناپخته ياران نادان نيز به سلامت بارها جسته است؟‌ پس چه جای افسوس .

 

بازهم به زير آسمانهای پر ستاره وطن می رويم و شکوهش را به ياد می سپاريم و چون وديعه ای اين شعله لرزان را به ديگرانی می سپاريم تا نگويند خاموش شد چراغ باده در اين خانقه که ما را آيينی است که زسر خبرمان نمی شود تا درميان ميکده سر بر نياوريم .