پوريا ناظمی

یاد ایام

عنوان این پست را از این پس هرازچندگاهی در وبلاگ من خواهید دید. قبل از اینکه با اولین آن ها مواجه شوید لازم است چند خطی درباره اش توضیح دهم.
زمستان در راه است و یکی از سنت های قدیمی شب های زمستان ما نشستن دور هم در شب های طولانی و تعریف کردن خاطرات و داستان و نقل و خواند شعر و گپ های طولانی است. روزگاری در زیر کرسی های گرم و زیبا و در کنار سماور های هیجان انگیزی که بوی چای تازه دمش آدم را سرمست می کرد و یادش تا ابد برقرار و نکو باد، نه تنها خاطرات و نقل ها و داستان ها گفته می شد که فرهنگ شفاهی از نسلی به نسلی منتقل می شد و شاید اینگونه بوده که زبان و فرهنگ ما در طول تاریخ طولانی چون پیوستاری در امتداد هم باقی مانده است. شاید همین شب ها و داستان هایش بوده که شعر فردوسی و حافظ و مولانا و نظامی و سعدی را زنده نگاه داشته است.
از موضوع پرت شدم. برگردم سر اصل ماجرا. یکی از بخش های این شب نشینی های طولانی تعریف کردن خاطرات از رویدادها و اتفاقاتی بود که برای هر کسی افتاده بود. اصلا این خاطره گویی خود ماجرایی شگفت انگیز است و اعتیاد آور. داستان هایی که با یک یادش بخیر شروع می شد و بسته به مهارت راوی می توانست به داستانی مهیج و پر کشش بدل شود که شنیدن ده ها باره آن بازهم آدم را سر وجد می امورد. نسل ما شاید نوع خاطراتش با قدیمی ها فرق کرده باشد اما ما هم خاطراتی داریم که اتفاقا می بینیم گاهی که دور هم می نشینیم بارها و بارها این خاطرات را تعریف می کنیم. یکی از دوستان دبیرستانی در یکی از سفرهای آن دوران که طبق معمول با گم شدن در مسیر و تمام شدن ذخیره آب همراه بود می گفت: ما بیماریم که دست به سفرهایی چنین دشوار و گاه خطرناک می زنیم و هر بار که دور هم جمع می شنویم خاطراتش را برای هم تعریف می کنیم و من فکر می کنم همه آن خطرها به این خاطرات می ارزد.
همه سفرهای خاطره انگیز اما سفر در دل کوه و طبیعت نیست. گاه حضور ما در جمعی و مشارکت در کاری برای خود سفری پر فراز و نشیب است. برای من دوران دانشگاه، دوران وزارت علوم و مجامع کانون های فرهنگی و اجتماعی، دوران ماهنامه نجوم، سفرهای ایران گردی، روزنامه جام جم ، برنامه آسمان شب ،شاخه آماتوری، ردخانه زعفرانیه و دهها برنامه و کار دیگر هر یک سفری پر خاطره است.
چندی پیش که درباره برنامه آسمان شب نوشتم سیاوش صفاریان پور پیشنهاد کرد که برخی از خاطراتم از این برنامه ها را بنویسم. ایده او این بود که دوستان با پشت صحنه برخی از قسمت ها آشنا شوند و این تجربه شاید در جایی ثبت و به دیگران منتقل شود و من هم استقبال کردم. این بخش از نوشته هایم با آسمان شب اغاز خواهد شد اما شاید به آن محدود نشود.
وقتی این عنوان را بر بالای یادداشتی می بینید انتظار درس نامه یا توصیه نامه نداشته باشید ، گمان کنید که دور هم نشسته ایم و نوبت داستان گویی به من رسیده است. ممکن است بسیاری از این ها برای کسانی که در آن رویداد حضور نداشته اند چندان جالب توجه نباشد و البته مگر قرار است که همه خاطره ها به یک اندازه دلکش و شیرین باشند؟
این خاطره ها تا حد امکان بدون اضافه و کم کردن (مگر در مواردی که به دلیلی لازم باشد برخی از نکات را ناگفته باقی گذاشت) بیان می شود اما چون متکی بر ذهن من است و متاسفانه بسیاری از یادداشت های آن دوران را در اختیار ندارم ممکن است فاقد وجهی از وجوه بسیار آن باشد. برای همین اگر کسی خطایی در تاریخ ها یا افراد یا داستان دید اگر بیان کند حتما روایت دقیق تری ثبت خواهد شد.
اگر حوصله گوش دادن به خاطره های قدیمی و جدید ندارید هرجا که این عنوان را بر بالای پستی دیدید از آن بگذرید.

پ.ن: در یکی از برنامه های باشگاه نجوم که فکر میکنم یکی از شب ها یلدا بود،‌دور کرسی‌، بابک و سیاوش و من میهمان برنامه خاطره گویی بودیم اگر کسی از آن برنامه عکسی دارد ممنون می شوم برایم بفرستد. کلا اگر عکسی ازمن دارید و می دانید من ندارم لطفا با زبان خوش برایم بفرستید. :)