پوريا ناظمی

حرفهايی برای نگفتن

اين روزها عجيب گفتاري از  عين القضات همداني در گوشم تکرار مي شود همان گفتار آشنايي که چندي پيش خاتمي،‌چون مردي نا اميد و تنها که يارانش نيز راه ياري با وي نسپردند و شيوه مروت بر زمين نهادند و مردي را با غم مردم تنها ، بر آغازين سطور دردنامه خود با مردم نوشت و دريغا که خوانديم و نخوانديم ....

اين روزها هم احساس اويم که نمي دانم آنچه مي نويسم از نانبشتنم بهتر است و ندانم هرچه در اين مدت نبشتم از نا نبشتن بهتر بوده ؟

چرا بايد بنويسم ؟‌ با کدام اميد و کدام آرزو؟ ‌براي که بايد بنويسم؟ ‌براي کدام آرزو ننگ هزار انگ بر خود تحمل کنم ؟‌ گفته بودم غم نان اگر بگذارد سخن نيکويي با مردمم خواهم گفت. به ياد آنها خواهم آورد که زماني دراز نمونه زيستن را جهان در ميان ما مي جست و اينک ما دوباره خواهيم توانست سر از غصه دورانها برون آريم. غم نان نگذاشت ولي من چنين کردم.

 و اينک نمي دانم ايا نبشتنم و گفتنهايم بهتر بوده است از نگفتنها يا نه؟‌ اميدوار بودم اگر خود را فداي خلق کنم از خاکستر اين آتش اگر دو نفر به ياري برخيزند و قدم در راه نهند چون ققنوس سوختنم بي حاصل نبوده است؟‌آيا چنين شد؟‌آيا نه دو تن که نيم تني را توانسته ام به راه آورم ؟

امروز خود را تنها تر از هر زماني مي دانم تنها تر از هر دوراني و تنها تر از تنهاياني که غم غربت مي کشند که آنها غريب مکانند و من غريب دوران من در وطني که دوستش دارم و ميان مردمي که زندگيم را به پاي ساختن انها مي سوزانم غريبم. اين ادعايي گزاف نيست از آن زمان که به يادم مي آيد هرجا که شنيدم و دانستم بودنم از نبودنم کارسازتر است بي هيچ بهانه اي بودم بي مزدي و منتي و اگر حس مي کردم کارم گره اي از بندي مي گشايد زمان و مکان را فراموش مي کردم و آن را چنان که مي توانست به انجام مي رساندم

عجب نيست اگر سر به شوريدگي برآرم که اگر نبود ياري يارم دير زماني بود که چنين کرده بودم .

ولي امروز خسته ام در ميانه دوستانم تنها شده ام حاصل سوختن زندگي ام چه بوده است ؟‌ به کدام دست آورد نيمه يک زندگي دل خوش کنم ؟ پس از چندين سالي که هرچه کردم به اميد کمکي بوده است به کسي يا مردمي که به آن نياز دارند و انجام دادن انچه حس مي کردم انجام دادنش وظيفه است به خاکي که به آن عشق مي ورزم امروز چه بر کف دارم ؟‌ هيچ

چه بايد کرد ؟ ‌رها کنم و بروم به دنبال ناني که اگر پيش از اين رفته بودم امروزم چنين نبود؟ يا بمانم و ادامه دهم راهي که نمي دانم در پايانش کدامين سرنوشت به انتظار من ارميده است؟

واي بر شمشير زني که تنها شمشيرش را در دست شکسته بيند و اطرافش را سيل دشمنان فراگير. چه بايد کند ؟ نمي دانم ... نمي دانم ...

گفتم از دانش روز جهان با مردمم سخن بگويم شايد ذهني به فکر آيد و قلبي بلرزد و قدمي در راه آبادي به حرکت درآيد و اميدي فرو خفته شکوفا شود و راهي تاريک روشن شود... اما چه حاصلم شده است از اين همه انديشه و اين همه غم ... جز غم؟

گفتم به ياد مردمم خواهم آورد که آسمان پرستاره شبهاي ايران جلوه ي است از عظمت بي پايان کيهان و به يادشان خواهم آورد که چه کوچکند در برابر اين بي پاياني کيهان و چه ژرف است ژرفناي خرد انان که وارثان خردند و نگهبان فره ايزدي آتش مقدس دانايي،‌ که اگر به يادشان آيد با هم مهربان خواهند شد و چه خام مي انديشيدم که ديدم «آنانکه مي خواستند جهاني را مهربان کنند‌، خود نتوانستند با هم مهربان باشند»

من خسته ام و امروز ناتوانتراز آنکه فريادي ز سينه برآورم و لرزانتر ازآنکه پناهي باشم براي عزيزي

چه بايد کرد؟‌ رها کنم و بروم يا بمانم و ادامه دهم نمي دانم ... چه دانمهاي بسيار است ليکن من نمي دانم

شايد حال من شرط رکعتاني است که وضويي جز خون ندارد ؟‌ نمي دانم.

شايد خسته ام ،شايد، نمي دانم

اما به يک چيز دل خوش دارم چون به عقب مي نگرم خود را سراسر ضعف و ناتواني و بدي و کاستي مي بينم ولي راست مي گفت شاملو: «من بد بودم ولي بدي نبودم»

شايد همين توشه براي من بس باشد . نمي دانم

آن روز که توسن فلک زين کردند

وآرايش مشتري و پروين کردند

اين بود زديوان قضا نصيب ما

ما را چه کنه نصيب ما اين کردند

 

نویسنده : پوریا ناظمی : ٧:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/٢٤
Comments نظرات () لینک دائم