پوريا ناظمی

بهار می آید ...

زمین می چرخد و ما ساکنان سرزمینی که خوب یا بد دوستش داریم در آستانه بهار قرار می گیریم و چه شگفت انگیز است نوروز ایرانی. جایی که مبدا زمان ما با مبدا تغییر زمین و زمان هماهنگ می شود. 1385 گذشت سالی با خوب و بد و با امید و آرزو ، با دلهره و آشوب و با غم و لبخند و شادی و گریه های بسیار. گاهی آن قدر عصبانی شدیم که از عصبانیت به خنده افتادیم و حرص هایم را درون سینه پنهان کردیم. بیمار شدیم و هزار بار مردیم و و از دل مرگی یاس آور شکوفه های امید جوانه زد و دوباره زنده شدیم و گام برداشتیم و به نتیجه رسیدیم. اینک 86 در راه است . ما در پای هفت سین های خود نشسته ایم و چشم به صدای گذر زمان داریم که خورشید به دیدار نقطه اول حمل رود و دعا می کنیم که دیدار خور و بره ،خجسته باشد و سالی نکو رقم زند. اینگونه خواهد بود و سال ما نکو خواهد شد اگر ایمان بیاوریم که بر صفجه تقدیر این سال هنوز کلامی نوشته نشده است و ما و تک تک ما خواهیم بود که برگها و سطرهای این ورق تقدیری را رقم خواهیم زد. سال 86 نیکو خواهد بود اگر من و تو ایمان بیاوریم و گام برداریم و این نهال نازک و مهربان و شکننده امید را ارج نهیم و بر مبنای آن امروز و فردایمان را بسازیم.

اگر بپذریم  که جهان بر اساس رفتارهای ما شکل می گیرد و هریک آنچه که می توانیم برای این خاک و این زمین انجام دهیم. هیچ کس انتظار معجزه ندارد. عصر معجزه تمام شده است و ما عاملان معجزه مدرنیم و اگر بدانیم که حتی برداشتن یک لیوان آب می تواند گامی به جلو باشد و می تواند موثر باشد و ننشینیم تا دیگران کاری به پیش ببرند.

بهار می آید و افسوس ها و اندوه ها و یادهای گذشته را نیز با خود همراه دارد. این روزها وطن ما با هزارن مشکل مواجه است و نمی دانم چرا احساس می کنم سنگینی نگاه و نگرانی هزاران نسل قبل از خود را بر دوش خود احساس می کنم. ای کاش زمانی که سال جدی به پایان می رسد و به گذشته نگاه خواهیم کرد و کارنامه خویش را مرور می کنیم شادمان باشیم که اگر گامی برای آن به جلو برنداشته ایم کمر به نابودی آن نیز نبسته باشیم.

اما امید وجود دارد و نوروز رمز امید است. شکوفایی از دل سردترین روزها و از دل سردترین فصل ها تعبیری است از رمز نوروزما. اینک هزار راه نرفته و هزار کار نکرده در پیش است که ای کاش قدرتی و همتی باشد که آن ها را انجام دهیم .

بهار. من چشم به قدم های تو دارم... تو خواهی آمد و بی نیاز به تمجید و نفرین ، بی نیاز و بی نگاه به درودها و فریادها شکوفه را به درختان می بخشی ، برگ را به شاخه خشکیده و زندگی را به خاک مرده. جان مرا نیز دریاب. با من ان کن که با برگ گیاهان می کنی و باد معجزه گرت را بر روح من روان کن . می دانم که بارها بر این خاک گذشته ای و جان های عزیزی را نوازش کرده ای که خود بهاری شده اند برای دشت پر آشوب جهان . با جان من نیز چنان کن و دریاب که روح من نیز  خزان زده است و محتاج نفس مسیحای تو

شاد بوز ای باد بهار و جان های این جان جهان را شاد ساز.

نویسنده : پوریا ناظمی : ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢۸
Comments نظرات () لینک دائم