﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>پوريا ناظمی</title>
    <description>pnazemi's description</description>
    <link>http://pnazemi.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>پوریا ناظمی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 18 Dec 2011 02:55:41 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>نشانی جدید</title>
      <description>&lt;p&gt;از همه دوستانی که در این مدت این وبلاگ را با همه افت و خیزهایش دنبال می کردند تشکر می کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به لطف دکتر علیرضا مجیدی، فضای جدیدی فراهم شده است و از این پس نوشته های مرا می توانید در این نشانی پیدا کنید&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.pourianazemi.com"&gt;www.pourianazemi.com&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قطعا این وبلاگ باقی خواهد ماند تا زمانی که همه مطالب پیشین و نظرات آن را به آدرس جدید منتقل کنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاد باشید و موفق&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pnazemi.persianblog.ir/post/306</link>
      <author>پوریا ناظمی</author>
      <comments>http://pnazemi.persianblog.ir/comments/15812/8550448/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-15812.post-8550448</guid>
      <pubDate>Sun, 18 Dec 2011 02:55:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یک سوال</title>
      <description>&lt;p&gt;من مدتی است سعی دارم وبلاگم را سر و سامان دارم و برای این کار می خواهم سعی کنم از امکانات بلاگ اسپات استفاده کنم اما نمی خواهم مطالب اینجا و آرشیو نظرات را از دست بدهم. &amp;nbsp;برای همین مایلم آرشیو این وبلاگ &amp;nbsp;به همراه نظراتش را به صفحه جدیدی در بلاگ اسپات منتقل کنم. اما پرشین بلاگ امکان خروجی xml را مستقیما نداره که بتوانم آن را وارد بلاگ اسپات کنم . یک راهی برمبنای یکی از افزونه های فایرفاکس را در جایی خوندم اما این راه جواب نداد. کسی از دوستان آیا می تواند راهی برای این کار پیشنهاد بدهد؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ممنون می شوم اگر کسی راهی بلد است به من اطلاع بدهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ممنون&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pnazemi.persianblog.ir/post/305</link>
      <author>پوریا ناظمی</author>
      <comments>http://pnazemi.persianblog.ir/comments/15812/8463127/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-15812.post-8463127</guid>
      <pubDate>Sat, 03 Dec 2011 20:22:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یاد ایام – برنامه شب کریسمس</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;یکی از شب های نزدیک به سال نو مسیحی قرار بود من میهمان برنامه آسمان شب باشم. سال این برنامه را به خاطر ندارم اما شاید نسرین شکوری بتواند کمک کند تا تاریخ دقیق را به خاطر بیاورم. آن موقع برنامه آسمان شب هر شب پخش می شد و مدت پخش برنامه هم 15 دقیقه بود. مجری برنامه هم آقای افشاریه بود که با صدای بی نظیرش یکی از عوامل اصلی جذب مخاطب برای برنامه به ویژه در ابتدای آن دوره اش بود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آن شب تولد نسرین هم بود و لطف کرده بود و معلم های رصدخانه را هم دعوت کرده بود و پژمان و شاهین و من هم آنجا بودیم. به خاطر برنامه میهمانی را نیمه رها کردم و به اتفاق سیاوش عازم استدیو شبکه 4 شدیم. موضوع برنامه با توجه به نزدیک بودن کریسمس قرار بود درباره داستان ستاره ای باشد که بر اساس روایات شب تولد حضرت مسیح برفراز بیت الحم درخشیده و با رویت آن 3 مغ عازم فلسطین می شوند تا تولد پیامبر وعده داده شده را تبریک بگویند. بر اساس روایات این ستاره 3 بار یک بار در هنگام آغاز سفر، یک بار در هنگام برخورد آنها با پادشاه یهود و بار دیگر هنگام تولد مسیح در آسمان دیده می شود و راهنمای آنها برای رسیدن به محل تولد مسیح است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اینکه آیا این ستاره واقعیت تاریخی داشته است یا نه بهانه خوبی بود تا رویدادهایی را که می شد چنین منظره ای را در آسمان ایجاد کنند را مرور کنیم و در عین حال به نکته مهم تری برسیم که باید هر متنی را با زبان آن متن خواند و الزاما نباید یک متن مقدس را سعی کرد که به زبان علمی خواند و یا مثلا تمثیل های عرفانی را سعی کنیم برایش توجیه علوم تجربی پیدا کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;برنامه قرار بود 15 دقیقه باشد و معمولا با توجه به تیتراژ یکی دو وله ای که پخش می شد و زمانی که صرف سلام و علیک آقای افشاریه با مردم و با من و خواندن متن پلاتوی اول می شد چیزی حدود 10 دقیقه باقی می ماند که با توجه به اینکه معمولا زمان ما هم کم می شد انتظار 7 تا 8 دقیقه صحبت را داشتم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;img style="margin: 2px; border: 1px solid black;" src="http://images.persianblog.ir/14779_Iydnud6H.jpg" alt="" width="450" height="296" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;پشت صحنه ضبط ویژه برنامه های نوروز در خانه هنرمندان - عکس فکر می کنم از بابک باشد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL"&gt;معمولا در برنامه های آسمان شب هر برنامه 15 دقیقه ای آن موقع چیزی در حد یک روز کامل کاری وقت مرا می گرفت، تحقیق در باره موضوع ، چک کردن دوباره اطلاعات، حدس زدن سوال های جنبی که سیاوش در مطرح کردن بدون هماهنگی آنها مهارت داشت اول ماجرا بود و وقتی بدنه اصلی موضوع آماده می شد تازه بخش اصلی کار این بود که آن را برای یک قالب 15 دقیقه ای کوتاه کنم. در زمان تحقیق معمولا به اندازه یک مقاله کامل اطلاعات جمع و جور می شد که در کنار اطلاعات قبلی و ... می شد چیزی در حد 2 ساعت برنامه را با سرعت بالا حرف زد اما باید آن را در 10 تا 15 دقیقه خلاصه می کردیم. البته این روند رایج بود که حتی سعی می کردیم وقتی موضوع بحث، داستان داغی بود که هرروز آن را دنبال می کردیم هم انجام دهیم گاهی می شد که من تازه مقاله ای را نوشته بودم و فکر می کردم کاملا بر موضوع سوار هستم اما وقتی صحبت برنامه مطرح می شد همین داستان را تکرار می کردم چون مخاطب تلوزیون قابل ریسک نبود و تمام سعی این بود که کوچکترین داده اشتباهی منتقل نشود. (البته حداقل یک بار می دانم که چنین اشتباهی را در هنگام یکی از پیش برنامه های کاسینی &amp;ndash; هویگنس کردم که بعدا خواهم نوشت).&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL"&gt;گاهی اوقات هم پیش می آمد که به دلیل شرایطی خاص تنها یکی دو ساعتی قبل از برنامه می فهمیدیم که آن شب باید به برنامه بروم و این ریسکی بود که چاره ای نداشتیم و باید انجام می شد و برای همین موارد پیش بینی ناپذیر آن دوره عملا &amp;nbsp;هم من و همه دوستان دیگر حالت استند بای داشتیم و سعی می کردیم در طول روزهای هفته خبرها و داستان ها را &amp;ndash; حتی بیشتر از آنچیزی که برای کار حرفه ای خودمان نیاز داشتیم - زیر نظر داشته باشم تا اگر یک باره چنین موردی پیش آمد مخاطب و برنامه دچار مشکل نشوند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL"&gt;این وسواس به اطلاعات درست باعث می شد من بر خلاف عرف همیشه احتمالی را برای خطا و فراموشی در هنگام برنامه قایل بشوم و همیشه اعداد و داده هایی که ممکن بود از خاطرم برود و یا اشتباه شود را روی کاغذ بنویسم و همراهم ببرم و اگر جایی لازم می شد که البته به ندرت پیش می آمد از اینکه از روی کاغذ عددی را بخوانم نگرانی نداشتم و این کار را هم پنهانی انجام نمی دادم. به نظرم این کار حتی در زمینه اش یک نگاه اشتباه را هم تصحیح می کرد. تلوزیون این خاصیت را دارد که فردی که پشت دوربین می نشیند برای بسیاری از بیننده ها حکم یک دانای کل را پیدا می کند و بسیاری فکر می کنند این آدم احتمالا خیلی خاص و ویژه است و همه چیز را می داند. برای همین نگاه کردن به متن باعث می شد تا مردم به یاد بیاورند او هم یک آدم عادی است که حتی اعداد و اسامی را ممکن است فراموش کند. همین دیدگاه کم کردن فاصله بین مخاطب و کارشناسان هم بود که باعث می شد من و بقیه دوستانم چندان با لباس رسمی پوشیدن میانه ای نداشته باشیم. ان شب هم برای اینکه داستان و روایت انجیل را مرور کنم کتاب مقدس را همراهم برداشته بودم و در طول مسیر یکی دوباره داستان را مرور کردم که اگر سوالی پیش آمد بتوانم به آن اشاره کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL"&gt;به هر حال به استدیو رسیدیم و برادران صفاریان پور مشغول آماده کردن مقدمات و نور و دکور و گوشی و تست صدا و دیگر کارهای پیش از برنامه شدند و من هم با خیال راحت نشسته بودم و منتظر آمدن آقای افشاریه و شروع برنامه بودم. چیزی به شروع برنامه نمانده بود و میکروفن من هم وصل شده بود ولی از آقای افشاریه خبری نبود. فیلم بردارها در جای خودشان مستقر شده بودند و سیاوش هم بیرون بود فقط یک بار از سیاوش پرسیدم آقای افشاریه می رسد که او هم گفت حتما می آید و من هم با خیال راحت نشسته بودم و کتاب را هم که یادم رفته بود بیرون بگذارم کنار دستم گذاشته بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL"&gt;یک باره دیدم چراغ چشمک زن استدیو شروع به کار کرد و در مونیتور استدیو تیتراژ برنامه شروع به پخش کرد. سیاوش یک باره در را باز کرد و گفت تنها باید اجرا کنی و وقت برنامه هم اضافه شده است. گویا مشکلی برای آقای افشاریه پیش آمده بود و تنها چند ثانیه قبل از شروع بچه ها فهمیده بودند ایشان نمی رسند. من هنوز در شوک بودم که &amp;nbsp;سیاوش در را بست و تا به جلو نگاه کردم چراغ دوربین روشن شد و ما روی آنتن بودیم. آن شب تولد امام رضا بود و طبق عرف رایج برنامه ها با تبریک تولد باید شروع می کردند. من هم که هنوز فرصت نکرده بودم خودم را جمع و جور کنم شروع به صحبت کردم و پس از سلام و اعلام اینکه امشب استثنا به جای آقای افشاریه من برنامه را اجرا می کنم گفتم با تبریک تولد امام رضا موضوع برنامه امشب ما تولد حضرت مسیح است!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL"&gt;غیبت آقای افشاریه باعث شد تا کل سناریو به هم بریزد. وقتی شما در یک برنامه تلوزیونی به عنوان کارشناس حضور دارید این مجری برنامه است که داستان و روایت اصلی را پیش می برد و شما باید با داستان وی همراه شوید. در واقع او باید چهارچوبی جذاب را بیان کرده و مخاطب را جذب کند و شما در قالب سوال و جواب موضوعات را بیان کنید. اما در غیاب او و وقتی قرار است یک نفره اجرا کنید باید خودتان داستان را بیان کنید. یعنی باید فضای داستانی را به وجود آورید که مخاطب با یک مقدمه ، طرح مساله و بعد بررسی موضوع بتواند شما را همراهی کند و برایش خسته کننده هم نباشد. در آن چند ثانیه تنها چیزی که به نظرم رسید این بود که بهترین کار این است که برنامه را در قالب روایت متن کتاب مقدس شروع کنم و پیش بریم و داستان کتاب مقدس تبدیل به تم اصلی شود و هر یک از سناریو ها را که مطرح می کنم به خود داستان اصلی ارجاع دهم برای همین پس از معرفی موضوع و برای شروع گفتم بیایید برای اینکه ببینیم چه سرنخی از این داستان در اختیار داریم متن اصلی که این موضوع در آن مطرح شده است را با هم بخوانیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL"&gt;کتاب را برداشتم و باز کردم و شروع به خواندن از روی انجیل کردم. متن طولانی بود و باید خلاصه می کردم و&amp;nbsp; در عین حال باید به طور آنلاین آن را ادیت هم می کردم. برخی از کلمه ها در متن اصلی به نظرم می آمد که ممکن بود حساسیت برانگیز باشد. مثلا واژه پادشاه یهود که در متن آمده بود چون قرار نبود درباره اش بحث شود که منظور چیست ممکن بود با برخی از حساسیت ها مواجه شود. البته هیچ پروتوکلی وجود نداشت که این کلمه ها ممنوع است یا نه ولی وقتی جلوی دوربین زنده قرار می گیرید باید همزمان به برداشت های مختلف، مردم، مسوولین و کسانی که به هر حال دنبال بهانه گرفتن هم هستند فکر کنید و تا حد امکان اجازه ندهید سو تفاهمی بروز کند که به کلیت برنامه آسیب برساند. به هرحال داستان را همزمان که از روی متن می خواندم کوتاه کردم و برخی از واژه ها را هم جایگزین کردم و برای اینکه مخاطب علاقمند اصل متن را از دست ندهد آدرس و مرجع داستان را هم گفتم که اگر خواستند در کتاب مقدس داستان کامل را بخوانند. بعد از آن شروع به برشمردن سناریو های مختلف کردم سناریو هایی مانند این که این ستاره می توانسته یک ابر نواختر، دنباله دار، مقارنه های تکرار شونده و امثال آن باشد. هیچ کدام از این سناریو ها البته با متن سازگاری نداشت و هر یک به دلیل از فهرست امکانات حذف می شد اما فرصت بی نظیری بود که به این بهانه رویدادهای نجومی مختلفی را بیان کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL"&gt;وقت برنامه اضافه شده بود و من هر ازچندگاهی می دیدیم که سیاوش با قیافه عصبانی از پشت شیشه اشاره می کند که ادامه بده و یک اشاره ای به گوشش می کرد و من هم در همان حال که داشتم حرف می زدم در فکر این بودم که گوش من چی شده؟ وقتی چندین بار این عمل تکرار شد فکر کردم شاید حشره ای یا کاغذی روی گوشم است و سعی کردم بدون اینکه غیر طبیعی جلوه کند دستم را به گوشم ببرم و اگر چیزی هست بردارم، اما متوجه چیزی نشدم. ما از دو دوربین در استدیو استفاده می کردیم که به دستور کارگردان تلوزیونی سوییچ می شد و من هم باید نگاهم را بر اساس چراغ هر دوربین به سمت آن می چرخاندم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL"&gt;یکی از دوربین ها که قرار بود نمای ثابتی را بگیرد در مقابل من قرار داشت و فیلم بردار پشتش پایه آن را قفل کرده بود که در جای خود ثابت باشد. بدین ترتیب تنها کار برای گرفتن تصویر از آن این بود که کارگردان از اتاق فرمان روی آن سوییچ کند. اپراتور این دوربین هم برای اینکه حوصله اش سر نرود داشت روزنامه می خواند. در اواخر برنامه وقتی تصویر روی این دوربین سوییچ شد، از شانس بد آن روز ما، قفل دوربین آزاد شد و اپراتور هم حواسش نبود. من در حال نگاه کردن به دوربین و حرف زدن بودم که دوربین بدون اپراتور شروع به حرکت کردن کرد. در حالت عادی زاویه این دوربین به گونه ای بود که من باید سرم را 30 درجه ای به سمت چپ بدنم می چرخاندم تا رو به دوربین صحبت کنم . دوربین هم شروع به حرکت به سمت چپ کرده بود. گردن من همراه با دوربین داشت می چرخید . وقتی اپراتور متوجه اتفاق شد و خود را به دوربین رساند و آن را ثابت کرد ، گردن من زاویه ای بیش از 90 درجه با بدنم گرفته بود و تقریبا داشتم پشت شانه ام را نگاه می کردم. آنهایی که آن برنامه را به خاطر دارند حتما ان زاویه شگفت انگیز تصویر را به یاد دارند. این اتفاق به خودی خود حالت کمدی را به وجود می آورد و واکنش اتاق فرمان و فیلم بردار و دوی سریع وی و خنده های افراد در بیرون مرا تا آستانه انفجار از خنده پیش برده بود و فقط فکر می کردم اگر نتوانم خود را کنترل کنم چه جوری باید این داستان را جمع کنم. خوشبختانه توانستم خودم را کنترل کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL"&gt;تایم برنامه به حدود 25 دقیقه رسیده بود و 10 دقیقه ای وقت اضافی گرفته بودیم و من هم هیچ دیدگاهی از مدت باقی مانده برنامه نداشتم و هیچ جدولی هم در اختیارم نبود فقط داد و بی داد های سیاوش از آن سوی شیشه که از چیزی به شدت عصبانی بود را متوجه می شدم. وقتی برای آخرین بار به کتاب مراجعه کردم و مطلبی را از روی آن خواندم و سرم را بالا آوردم دیدم سیاوش، فواد و تقریبا هر کسی که در اتاق فرمان بود با هم دارن علامت می دهند که وقت تمام شده و من هم فکر کنم در دو یا سه جمله بحث را جمع کردم و خداحافظی کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;با پایان برنامه سیاوش عصبانی وارد اتاق شد. من فکر می کردم کارم مرا خوب انجام دادم و نمی فهمیدم چرا باید سیاوش عصبانی باشد. سیاوش هم رو به من کرد و گفت این همه در گوشت دارم فریاد می زنم که وقتمان داره تمام می شود و این همه باهات حرف زدم چرا به حرف هایم گوش نمی دادی؟ پرسیدم چطوری داشتی با من حرف می زدی ؟ و گفت از توی گوشی ات دیگه!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;برای ارتباط بین اتاق فرمان و مجری یک کانال صوتی وجود دارد که از طریق آن کارگردان برنامه می تواند از طریق میکروفون درون اتاق کنترل با مجری صحبت کند. صدای او از طریق هدفون کوچکی که در گوش مجری قرار می گیرد به او می رسد. در اسمان شب آن موقع هم گوشی بخش مهمی از برنامه بود و سیاوش سوال های خود و موضواعتی که آقای افشاریه باید از کارشناس می پرسید و یا زمان وله ها و پایان برنامه را به او اعلام می کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;قبل از آمدن مجری این گوشی نصب و روی دسته صندلی مجری آماده می شد تا او پس از مستقر شدن در گوشش بگذارد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;من و سیاوش با هم به صندلی خالی آقای افشاریه نگاه کردیم . گوشی هنوز روی دسته آن باقی مانده بود. در تمام آن مدت سیاوش فکر می کرد مشغول حرف زدن با من است و من تحویلش نمی گیرم و من هم داشتم از اینکه کسی زمان پایان را به من نمی گوید حرص می خوردم . برنامه آن&amp;nbsp; قدر سریع شروع شده بود که فرصتی برای نصب کردن گوشی وجود نداشت.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آن برنامه اتفاقا یکی از برنامه های موفقمان از آب در آمد و شاید نزدیک کریسمس محتوای آن برنامه را تا جایی که یادم می آید دوباره بنویسم و همین جا پست کنم. اما آن برنامه مخاطبان ویژه ای هم داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دوستانمان که در جشن تولد حضور داشتند دور هم داشتند برنامه را می دیدند و شنیدم یک عکس دست جمعی معروف هم گرفته اند که دور تلوزیون نشسته اند و من هم از طریق تلوزیون در آن عکس حضور دارم. اگر آن عکس هنوز وجود داشته باشد ممنون می شوم برای من هم بفرستید تا روی همین پست قرار دهم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;داستان برنامه آن شب و به خصوص شروع یک باره ، وقت اضافه ، ادیت همزمان متن کتاب، گوشی که به گوش هیچ کس نبود و از همه مهم تر پیچ خوردگی گردنم یکی از خاطره های فراموش نشدنی برنامه های آسمان شب برای من است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pnazemi.persianblog.ir/post/304</link>
      <author>پوریا ناظمی</author>
      <comments>http://pnazemi.persianblog.ir/comments/15812/8261923/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-15812.post-8261923</guid>
      <pubDate>Thu, 03 Nov 2011 07:22:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قدم نورسیده ای که شاید مبارک نباشد</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;می گویند دوشنبه این هفته اتفاق خواهد افتاد اما کسی چه می داند؟ شاید همین الان اتفاق افتاده باشد، شاید دیروز، شاید ساعتی دیگر.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;کودکی به دنیا آمده و یا خواهد آمد. نه چندان پیش از این لحظه و نه چندان دور از آن. شاید دقیقه ای قبل و یا بعد. کسی نمی داند و نخواهد دانست که او کدامیک از خیل کودکان نورسیده به این جهان است. اما آن دم که او قدم بر خاک این سیراه نهاده باشد عددی تغییر میکند. او بدون آنکه خود بداند شماره انسان های زنده جهان را به عدد 7 میلیارد خواهد رساند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;زمین این هفته 7 میلیارد نفری خواهد شد. هیچ کس این کودک را نخواهد شناخت و خود او نیز هیچگاه نخواهد دانست که برای همیشه در تاریخ جاودانه شده است. شاید او روزی رهبری بزرگ شود، شاید سربازی کشته در میدان نبردی ،شاید کارتن خوابی که گوشه از خیابان های شرهری برف گرفته یخ می زند. شاید کودکی که هیچگاه بزرگسالی را نبیند. شاید در سومالی قدم به این جهان گذاشته باشد و شاید تنها نقشش همین تغییر عدد باشد شاید حتی به روزی و یا هفته ای نرسد و از گرسنگی بمیرد. شاید یکی از همان هایی باشد که هر گاه دیگران در سوگ مرد یا زنی بزرگ اندوهگین می شوند دیگرانشان به آنها یادآروری کنندکه چرا قهرمان سازی و بت پروری می کنید که همین الان صدها کودک در گوشه و کنار جهان در حال مرگند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;شاید بزرگتر شود به مدرسه برود در دعوایی کودکانه یا کشته شود و یا کسی را بکشد و در اتاقی کوچک در انتظار بماند تا سالخورده تر شود و جزای مرگ را با مرگ بپردازد. شاید بزرگ شود شاید دست تقدیر او را در سرزمیی مرفه و در خانواده ای دانا به دنیا آورده باشد در این صورت او می ماند ، درس می خواند و خانواده ای تشکیل می دهد و کودکانی به این دنیا می آورد و در آغوش خانوده اش در خواهد گذشت. شاید در سرزمینی در آرزوی تغییر به دنیا آید عمری را بجنگد و یا تسلیم شود. قهرمانی تنها یا افسرده ای فراموش شده شاید عاقبت این کودک ناشناس باشد. اما او جهان ما را 7 میلیاردی کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اما آیا جهان ما با 7 میلیارد نفوس جای بهتری برای زندگی است؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بعید می دانم کسی بتواند جواب مثبتی به این پرسش بدهد. به نمودار زیر نگاه کنید این نمودار تغییرات جمعیت زمین را از 10 هزار سال پیش از میلاد تا امروز نشان می دهد ببینید چگونه با افزایش دانایی انسان که منجر به افزایش بهداشت، کاهش مرگ و میر، افزایش عمر و همچنین رواج استفاده از منابع طبیعی زمین بر تعداد جمعیت این سیاره افزوده شده است. این نمودار یکی از ترسناک ترین کابوس های من است. یک سیاره در بیش از 10 هزار سال با تعداد جمعیتی مشخص و در تناسب با محیطش می زیسته است و ناگهان انفجار عظیمی رخ داده است. به نمودار دوم نگاه کنید که میانه این آشوب را به تصویر می کشد و نمای آینده آن را نشان می دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;شاید بگویید چه باک ما اشرف مخلوقاتیم و زمین زیر پای ما گسترانده شده تا در آن زندگی کنیم و گوهر زندگی را به نسل بعدی ارایه دهیم . اما آیا با این روند گوهری از حیات باقی م یماند که بخواهید به کسی بسپاریم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;img style="margin: 2px; border: 1px solid black; vertical-align: middle;" src="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/b/b7/Population_curve.svg/550px-Population_curve.svg.png" alt="" width="450" height="225" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;به آمار ها و وضع جهان نگاه کنید. در هر ثانیه کودکی در آفریقا به دلیل مشکلات ناشی از فقر و گرسنگی می میرد. به چشم خود دیده ام خانواده ای را در هندوستان که نسل اندر نسل در گوشه پیاده رویی زیسته اند پدربزرگ و پدر و فرزند و نوه همه در گوشه پیاده رویی بودند و در زیر باران و گرما هیچ نفهمیدند که این دنیا که در آن زیستند کجا بوده است. به آلودگی های ناشی از استفاده بی رویه از منابع زمین بنگریم . یکی از بزرگترین نبردهای بعدی انسان نبرد آب خواهد بود که از هم اکنون نشانه هایش پیدا است. آب سالم و شیرین نایاب است، هوا آلوده شده ، گرسنگی و فقر در جهان غوغا می کند گفته میشد بیش از 25 درصد از مردم جهان امروز به معنی واقعی کلمه فقیرند. جنگل های هر روز کوچک و کوچکتر می شوند. راه دور و به قلب آمازون نروید تا تخریب جنگل را ببینید به مازندران بروید و نمای پیش چشم خود را با خاطره پدران و مادرانتان مقایسه کنید تا ببینید چه فاجعه ای با تولد هر کودک رخ می دهد. این تخریب عظیم محیط زیست، این نابودی منابع زمین بی هیچ شکی ریشه در جمعیت دارد. تا به حال فکر کرده اید&amp;nbsp; برای رسیدن به عدد 7 میلیارد نفر چند گونه از جانوران دیگر برای همیشه منقرض شده اند؟ و آیا تا به حال فکر کرده اید اگر کودکی که به دنیا می آید آن قدر خوش شانس باشد که بتواند زنده بماند تا چه حدی از منابع زمین را به خود اختصاص خواهد داد؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;img style="margin: 2px; border: 1px solid black;" src="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/7/77/World-Population-1800-2100.png/587px-World-Population-1800-2100.png" alt="" width="455" height="464" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;به راحتی با نگاه کردن به وضع موجود می توان سری از روی تاسف تکان داد و ناسزایی به زمین و زمان گفت. برای کودک گرسنه آفریقایی و آسیایی گریه کرد و از دیدن دنده های بیرون زده اش و از دیدن لاشخوری که در انتظار مرگ او است سر به دیوار کوبید می توان زا بی عدالتی در جهان شکایت کرد و به ثروتمندان تاخت که چرا شکر نعمت به جای نمی آورید و به این بیچارگان حداقل یک بار یک وعده غذای گرم نمی دهید؟ می توان در برابر مراکز اقتصادی جهان تحصن کرد، می توان به هرزنامه های الکترونیکی دلخوش کرد که به شما وعده می دهد با هر کلیک بر تبلیغ آن به کودکی غذا دهند تا وجدانمان آسایش یابد. می توان به دولت ها ناسزا گفت و می توان کانال خبر تلوزیون را عوض کرد و صفحه روزنامه را ورق زد و چشم بست بر هر آنچه که بر سر ما و زمین و مردم زمینمان می آید. اما بیایید منصف باشیم همه ما در این فاجعه مقصریم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;من می فهمم و درک می کنم که هیچ چیز قابل مقایسه با احساسی نیست که پدری و یا مادری نسبت به فرزند خود دارد من می فهمم که کودک نماد و عصاره عشق است و می فهمم که به درستی آن را معجزه خلقت می نامند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;جایی خواندم که هر کودکی که به دنیا می آید نشانه این است که خداوند هنوز از انسان نا امید نشده است و هر کودک بذر معجزه و امیدی و رستگاری را با خود به دنیا می آورد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;متاسفم . اما من این سخنان را خریدار نیستم. هر کودکی که به دنیا می آید اگر والدینش به شرایطی آراسته نباشند نه تنها نشانه امید و بخشش پروردگار نیست که نفرینی است که قدم به این دنیا می گذارد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اشتباه نکنید من نه با بچه ها بدم و نه با ایده فرزند دار شدن. سوال من این است در عصری که تا این حد منابع ما اندک است زمانی که وضعیت اجتماعی ، اقتصادی ،فرهنگی ، علمی و دهها پارامتر ما نا مطمئن و لرزان است آیا فرزند دار شدن تنها به این دلیل که انسان ها می توانند فرزندی داشته باشند مجاز و اخلاقی است. به نظر من اگر والدین آینده مراحلی را پشت سر نگذاشته باشند بچه دار شدن نه اخلاقی و نه مجاز است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;فرزند دار شدن هدف مشخصی دارد. یک گونه برای اینکه باقی بماند و بتواند از انقراض نجات پیدا کند باید بتواند بچه دار شود تا نسلش را حفظ کند این دلیل اصلی همه گونه ها برای ازدیاد نسل است. اینک سوال اینجا است که آیا نسل انسان را خطری &amp;ndash; غیر از خود انسان &amp;ndash; تهدید می کندیا در آستانه انقراض به دلیل کمبود اعضا قرار دارد که لازم است به روند بچه دار شدن های بی رویه و همه گیر خود ادامه دهد؟ خیر ما تنها از بلاهایی که اتفاقا همین ازدیاد افراد و نسلمان به وجود آورده اند در معرض خطر داریم و اگر بلای آسمانی نازل نشود تنها خودمان م یتوانیم با رفتارمان خودمان را منقرض کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;در غیاب این دلیل اصلی برخی ها استدلال های دیگری را مطرح می کنند. اگر بچه دار نشویم پس دلیل تشکیل خانواده چیست؟ تنهاییم و حوصله امان سر می رود! ما افراد باهوشی هستیم و اگر بچه دار نشویم ژن درخشان ما هدر می شود (مطمئن باشید هیچ متخصص ژنتیکی این گفته را تایید نمی کند) باید برای دوران پیری خود همراهی داشته باشیم! دچار بحران احساسات می شویم !! آرزوهایی داشتیم که به آن نرسیدم و امیدورایم فرزاندنمان به آن برسند! سنمان زیاد شده و دیگر وقتش است بچه دار شویم و اینکه اصلا این سوال چه معنی دارد؟ قبل از اینکه به من بدگمان شوید به سراغ آشنایان دور و نزدیکی که فرزند دار شده اند و یا در آستانه این امر هستند بروید و بپرسید چرا به این نتیجه رسیده اند که بچه دار شوند. عمدتا همین پاسخ ها را خواهید شنید. دقت کنید که در اکثر این پاسخ ها خودخواهی ما به جای آینده نگری برای فرزند دیده می شود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مرحله بعدی دهشتناک تر است. از همان دوستان و آشنایانتان بپرسید چقدر در باره بچه مطالعه کرده اند. چقدر از ظظرفیت ها و ظرافت های تعلیم او خبر دارند؟ چقدر خود را برای تربیت او آماده کرده اند؟ واقعیت تلخی است که بیشتر افراد حتی به اندازه وقتی که برای تحقیق در باره خرید یک مبل یا انتخاب رشته یا کتابی که می خواهند بخوانند صرف می کنند برای بچه ای که قرار است بزرگش کنند زمان نمی گذارند تا ببیند با چه شگفتی عظیمی روبرو هستند. چند نفر از آشنایانتان را می شناسید که بچه کوچکی دارند و وقتی کودک تازه به سخن آمده کلمه ای را به اشتباه می گوید قربان صدقه اش می روند، و می خواهند تا آن اشتباه را تکرار کند تا دیگران هم بخندند؟ آیا می دانند کودک چه توانایی شگفتی در یادگیری دارد؟ آیا می دانند اگر کودک آموزش درستی ببیند پیش از مدرسه می تواند غیر از زبان مادریش یکی دو زبانی را یاد بگیرد؟ می تواند دهها شعر را به خاطر سپرده و در ضمیرش نهادینه سازد؟ می توان خلاقیتش را به چه مرحله و درجه عالی رساند؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;یکی از دوستان ارزشمندم جایی نوشته بود شب ها برای کودکش در کنار لالایی های دیگر حافظ می خوانده است روزی در مهد کودک که بچه ها دعوای کودکانه ای را آغاز کرده بودند و یکدیگر را متهم می کردند بینشان رفته و آنها را مخاطب قرار داده که :کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دخترک 5 ساله ای نقاشی های شگفت انگیزی می کشد که در بازارهای هنری جایگاه ویژه ای دارند، دیگری آنچنان موسیقی را می شناخته است که وقتی گروه سرود مهدکودکش نت ها را فالش می خواندند از مهد فرار کرده است. اشتباه نکنید این ها نوابغ نیستند. این ها کودکان واقعی اند که تربیت درست و به موقع داشتند در حقیقت اگر چنین افرادی در اقلیت قرار دارند به دلیل خاص بودن آنها نیست به این دلیل است که اکثریت والدین قاتل استعدادها و ظرفیت های بی نظیر فرزندانشان هستند. عدم توانایی والدین در پرورش کودکانشان باعث می شود با انبوهی از بی خردی مواجه باشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;من فکر می کنم تا زمانی که خانواده ای به جای نرسیده است که مطمئن باشد فرزندی که به دنیا خواهد آورد ارزش منابعی که صرف پرورش او می شود و آسیب هایی که طبیعت بابت حضور او می خورد را خواهد داشت. زمانی که مطمئن نباشد تا حد امکان از رازها و رمزها و ظرفیت های کودک و شیوه آموزش او مطلع است. تا زمانی که به چنان سطحی از دانش و فرهنگ نرسیده باشد که بتواند میراث فرهنگی گذشته را به فرزندش منتقل کند و تا زمانی که تامین مالی و اقتصادی و اجتماعی لازم را نداشته و نسبت به امکان تامین و حمایت از فرزندش در زمینه های مختلف در طی سال های در پیش شک داشته باشد و تا زمانی که همه این شرایط را با هم نداشته باشد حق فرزند دار شدن را از نظر اخلاقی ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;فرزند، انسان جدیدی است که نه بازیچه و نه ابزار سرگرمی ما است و نه عصای دست پیری ما. او موجودی شگفت انگیز و منحصر به فرد است. پس اگر آمادگیش را نداریم نباید پای او را به این دنیا باز کنیم و اگر چنین کردیم مطمئن باشیم یکی از کسانی هستیم که در فاجعه زمین 7 میلیاردی و همه مصیبت هایش شریکیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;شاید برخی بگویند تا ما به چنین دانش و موقعیتی برسیم &amp;nbsp;سن و سالمان از بچه دار شدن گذشته است. چه باکی دارید نگاهی به پرورشگاه ها و کوکان بی شماری بیاندازید که بی سرپرست منتظر آینده ای نامعلومند. چه اشکالی دارد به جای آنکه فرد جدیدی را به دنیا اضافه کنید اشتباه دیگری را اصلاح کنیم و فرصت هایی را برای کسانی ایجاد کنیم که هیچ امیدی ندارند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;این سخن ها تلخ است و من متهم به بی احساسی. اما واقعیت این است که زمین ما امروز بحران زده جمعیت است.بسیاری از این &amp;nbsp;7 میلیارد انسانی که به زودی بیشتر هم خواهند شد نه جایی برای زیستن دارند نه آبی برای نوشیدن نه هوایی برای استنشاق و نه غذایی برای خوردن . بسیاری نه امیدی به آینده دارند و نه بازاری برای کار و آنها که شانس بقا می یابند بسیاریشان به دلیل ضعف و نادانی والدین انسان های موفق و پیشگام و تاثیر گذاری نمی شوند. اما آنها که می دانند چه می خواهند و برایش زحمت می کشند . آنها که می فهمند فرزند جدید نه اسباب بازی&amp;nbsp; که سرمایه ای برای آینده است و باید برای رسیدن به آن نقطه که شایسته پدر&amp;nbsp; ویا مادر شدن است تلاش کرد و زحمت کشید، فرزندانی را تربیت خواهند کرد که جهان را تغییر خواهند داد و دنیا را به جای بهتری برای زیستن بدل خواهند کرد. کسانی که قدرت ایجاد تغییر را دارند و می فهمند و می توانند وارث تمدن بشر باشند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;این روزها به سادگی نمی توان هر قدم نو رسیده ای را مبارک دانست. ما هنوز برای جهان 7 میلیاردی آماده نیستیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;پ.ن:&amp;zwnj; &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/news/world-15391515" target="_blank"&gt;این لینک&lt;/a&gt; را سایت بی بی سی منتشر کرده است . تاریخ تولد خود را وارد کنید تا ببینید تقریبا چندمین فرد جهان بوده اید که به دنیا آمده و در کجای این نمودار قرار دارید. شاید برای مقایسه بد نباشد پس از آن تاریخ تولد مادر یا ژدرتان ار هم وارد کنید و بعد تاریخ تولد برادر یا خواهر &amp;nbsp;یا یکی از کودکان تازه متولد شده را تا آنچه را فاجعه می گویم به چشم ببینید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pnazemi.persianblog.ir/post/303</link>
      <author>پوریا ناظمی</author>
      <comments>http://pnazemi.persianblog.ir/comments/15812/8224061/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-15812.post-8224061</guid>
      <pubDate>Fri, 28 Oct 2011 05:15:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یاد ایام</title>
      <description>&lt;p&gt;عنوان این پست را از این پس هرازچندگاهی در وبلاگ من خواهید دید. قبل از اینکه با اولین آن ها مواجه شوید لازم است چند خطی درباره اش توضیح دهم.&lt;br /&gt;زمستان در راه است و یکی از سنت های قدیمی شب های زمستان ما نشستن دور هم در شب های طولانی و تعریف کردن خاطرات و داستان و نقل و خواند شعر و گپ های طولانی است. روزگاری در زیر کرسی های گرم و زیبا و در کنار سماور های هیجان انگیزی که بوی چای تازه دمش آدم را سرمست می کرد و یادش تا ابد برقرار و نکو باد، نه تنها خاطرات و نقل ها و داستان ها گفته می شد که فرهنگ شفاهی از نسلی به نسلی منتقل می شد و شاید اینگونه بوده که زبان و فرهنگ ما در طول تاریخ طولانی چون پیوستاری در امتداد هم باقی مانده است. شاید همین شب ها و داستان هایش بوده که شعر فردوسی و حافظ و مولانا و نظامی و سعدی را زنده نگاه داشته است. &lt;br /&gt;از موضوع پرت شدم. برگردم سر اصل ماجرا. یکی از بخش های این شب نشینی های طولانی تعریف کردن خاطرات از رویدادها و اتفاقاتی بود که برای هر کسی افتاده بود. اصلا این خاطره گویی خود ماجرایی شگفت انگیز است و اعتیاد آور. داستان هایی که با یک یادش بخیر شروع می شد و بسته به مهارت راوی می توانست به داستانی مهیج و پر کشش بدل شود که شنیدن ده ها باره آن بازهم آدم را سر وجد می امورد. نسل ما شاید نوع خاطراتش با قدیمی ها فرق کرده باشد اما ما هم خاطراتی داریم که اتفاقا می بینیم گاهی که دور هم می نشینیم بارها و بارها این خاطرات را تعریف می کنیم. یکی از دوستان دبیرستانی در یکی از سفرهای آن دوران که طبق معمول با گم شدن در مسیر و تمام شدن ذخیره آب همراه بود می گفت: ما بیماریم که دست به سفرهایی چنین دشوار و گاه خطرناک می زنیم و هر بار که دور هم جمع می شنویم خاطراتش را برای هم تعریف می کنیم و من فکر می کنم همه آن خطرها به این خاطرات می ارزد.&lt;br /&gt;همه سفرهای خاطره انگیز اما سفر در دل کوه و طبیعت نیست. گاه حضور ما در جمعی و مشارکت در کاری برای خود سفری پر فراز و نشیب است. برای من دوران دانشگاه، دوران وزارت علوم و مجامع کانون های فرهنگی و اجتماعی، دوران ماهنامه نجوم، سفرهای ایران گردی، روزنامه جام جم ، برنامه آسمان شب ،شاخه آماتوری، ردخانه زعفرانیه و دهها برنامه و کار دیگر هر یک سفری پر خاطره است.&lt;br /&gt;چندی پیش که درباره برنامه آسمان شب نوشتم سیاوش صفاریان پور پیشنهاد کرد که برخی از خاطراتم از این برنامه ها را بنویسم. ایده او این بود که دوستان با پشت صحنه برخی از قسمت ها آشنا شوند و این تجربه شاید در جایی ثبت و به دیگران منتقل شود و من هم استقبال کردم. این بخش از نوشته هایم با آسمان شب اغاز خواهد شد اما شاید به آن محدود نشود.&lt;br /&gt;وقتی این عنوان را بر بالای یادداشتی می بینید انتظار درس نامه یا توصیه نامه نداشته باشید ، گمان کنید که دور هم نشسته ایم و نوبت داستان گویی به من رسیده است. ممکن است بسیاری از این ها برای کسانی که در آن رویداد حضور نداشته اند چندان جالب توجه نباشد و البته مگر قرار است که همه خاطره ها به یک اندازه دلکش و شیرین باشند؟&lt;br /&gt;این خاطره ها تا حد امکان بدون اضافه و کم کردن (مگر در مواردی که به دلیلی لازم باشد برخی از نکات را ناگفته باقی گذاشت) بیان می شود اما چون متکی بر ذهن من است و متاسفانه بسیاری از یادداشت های آن دوران را در اختیار ندارم ممکن است فاقد وجهی از وجوه بسیار آن باشد. برای همین اگر کسی خطایی در تاریخ ها یا افراد یا داستان دید اگر بیان کند حتما روایت دقیق تری ثبت خواهد شد.&lt;br /&gt;اگر حوصله گوش دادن به خاطره های قدیمی و جدید ندارید هرجا که این عنوان را بر بالای پستی دیدید از آن بگذرید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: در یکی از برنامه های باشگاه نجوم که فکر میکنم یکی از شب ها یلدا بود،&amp;zwnj;دور کرسی&amp;zwnj;، بابک و سیاوش و من میهمان برنامه خاطره گویی بودیم اگر کسی از آن برنامه عکسی دارد ممنون می شوم برایم بفرستد. کلا اگر عکسی ازمن دارید و می دانید من ندارم لطفا با زبان خوش برایم بفرستید. :)&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pnazemi.persianblog.ir/post/302</link>
      <author>پوریا ناظمی</author>
      <comments>http://pnazemi.persianblog.ir/comments/15812/8205094/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-15812.post-8205094</guid>
      <pubDate>Tue, 25 Oct 2011 05:05:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>باز آمدم</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="beyt"&gt;بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="beyt"&gt;وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="beyt"&gt;هفت اختر بی&amp;zwnj;آب را کاین خاکیان را می خورند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="beyt"&gt;هم آب بر آتش زنم هم باده&amp;zwnj;هاشان بشکنم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="beyt"&gt;ز آغاز عهدی کرده&amp;zwnj;ام کاین جان فدای شه کنم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="beyt"&gt;بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="beyt"&gt;گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="beyt"&gt;دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="beyt"&gt;چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="beyt"&gt;گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مولانا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pnazemi.persianblog.ir/post/301</link>
      <author>پوریا ناظمی</author>
      <comments>http://pnazemi.persianblog.ir/comments/15812/8198400/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-15812.post-8198400</guid>
      <pubDate>Mon, 24 Oct 2011 03:50:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مردی که دنیای ما را تغییر داد</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/14779_zkB0irAo.JPG" alt="" width="460" height="298" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این متن یادداشتی بود که فردای فوت جابز برای 7 صبح نوشته بودم گفتم بد نیست اینجا هم اضافه اش کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ضمن اینکه مقاله ای برای هفته نامه سیب نوشته بودم که &lt;a href="http://jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100856632041" target="_blank"&gt;اینجا &lt;/a&gt;می توانید بخوانید و نسخه PDF آن را از&lt;a href="http://jamejamonline.ir/Media/pdfs/1390/07/21/100856643405.pdf" target="_blank"&gt; اینجا&lt;/a&gt; دریافت کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;---&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خبر کوتاه بود و حتی غیر منتظره هم نبود. استیو جابز در سن 56 سالگی دیده از جهان فرو بست.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرگ راهب بلند آوازه و الهام بخش اپل اتفاق کوچکی برای مردم نبود. بسیاری از مردم جهان از خبر مرگ او به واسطه ابزارهایی مطلع شدند که خود او معمار آنها بود. استیو جابز با روحیه الهام بخشش با سخت کوشی های وسواس گونه اش، با همان چهره تکیده از بیماری و با همان ظاهر ساده، پیرهن مشکی و شلوار جینش، با پشتکار و قدرت رهبری بی نظیرش، با آینده نگری و سخنان میخکوب کننده اش برای همیشه در یاد ها خواهند ماند. اسپیلبرگ بعد اعلام خبر درگذشت جابز در پیامی نوشته بود که او بزرگترین مخترع و نوآور تاریخ معاصر پس از ادیسون تا کنون است. شاید باور حقیقت نهفته در این اعلام چندان آسان نباشد اما وقتی در کوچه وخیابان های امروز ببینیم که چند نفر از فناوری های او از آیپاد، آی پد، ای فون ، آی تیونز و فناوری های لمسی و لوح های رایانه ای استفاده می کنند، اگر ببینیم چند نفر از انیمیشن هایی که پیکسار او ساخت و صنعت انیمیشن را برای همیشه دگرگون کرد(داستان اسباب بازی، خانواده شگفت انگیزها، کمپانی هیولاها و ...) لذت برده اند و از آن مهمتر چند نفر از رایانه های شخصی &amp;ndash; که او یکی از موثرترین افراد در همه گیرشدن آنها بود - &amp;nbsp;استفاده می کنند به حقیقت نهفته در این تمجید پی خواهیم برد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به همین دلیل بود که زمانی که در شامگاه چهارشنبه (به وقت محلی) خانواده او در بیانیه ای رسما خبر درگذشت جابز را اعلام کردند این خبر به صدر اخبار همه رسانه های جهان راه یافت. شبکه CNN آمریکا که مشغول پخش برنامه شبانه پیر مورگان بود با قطع برنامه به سراغ وولف بلیتزر رفت تا او به پوشش خبر درگذشت آینده نگر دوران ما بپردازد. از همان ساعت بسیاری از مردم به مقابل فروشگاه های اپل در سراسر جهان شتافتند تا به نام بزرگ او ادای احترام کنند. سیل پیام های تسلیت جاری شد. لری پیج ، سرگئی برین (بنیانگذارن گوگل) مارک زاکربرگ ( مدیر فیس بوک) ، بیل گیتس، استیو بالمر (مدیران ارشد مایکرو سافت)، استیو وزنیاک (شریک و دوست جابز و همکار او در تاسیس اپل) و اسپیلبرگ که همگی از همکاران او و شریک او در این صنعت بودند پیش از دیگران پیام های خود را منتشر کردند شاید به این دلیل که بیش از دیگران می دانستند با چه فقدان تاسف باری مواجه هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مردم اما در مقابل فروشگاه های اپل به شیوه دیگری یاد او را گرامی داشتند. شلوغ ترین مکان فروشگاه اپل در نیو یورک بود و البته دیگر شهرها هم شاهد حضور مردم در مقابل فروشگاه های اپل بود. از توکیو تا مونترال و پکن و لندن و ... مردم با به جای گذاشتن یادداشت ها ، کارت پستال ها ، گل و شمع یاد او را گرامی می داشتند شاید یکی از تاثیر گذارترین صحنه های این یادبود های مردمی زمانی شکل گرفت که در بسیاری از شهرهای جهان کاربران محصولات اپل ، به جای روشن کردن شمع اپلیکیش شبیه سازی شمع را روی گوش های موبایل و تبلت های خود فعال کردند و آنها را مقابل ورودی مغازه های اپل قرار دادند. بدین ترتیب مردی که زندگی مردم جهان را تغییر داد شاهد بزرگداشتش به شیوه ای بود که خود ابداعش کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در شهر مونترال رفت و آمد و تجمع دوست داران جابز در مقابل فروشگاه اپل در مونترال در روز بعد نیز ادامه داشت. مردم بسیاری به خیابان سنت کاترین می آمدند تا با دقیقه ای حضور در مقابل این فروشگاه و نوشتن یادبودی و امضای عکس های او که به شیشه مغازه چسبیده بود به او ادای احترام کنند. سبدی از سیب ، شمع های روشن و گل ها و کارت های یادبود بخشی از پیاده رو مقابل مغازه اپل در مونترال را &amp;ndash; مانند بسیاری دیگر از نقاط جهان &amp;ndash; مزین کرده بود &amp;nbsp;نوشته ها به زبان های مختلفی برای او شادی و آرامش ابدی طلب می کردند. در ساعت 2 روز پنجشنبه همکاران فروشگاه اپل مونترال که اولین روز کاری خود در غیاب مدیر افسانه ای خود را تجربه می کردند از مردم خواستند به احترام او 1 دقیقه سکوت کنند. اگرچه شاید بسیاری از کارمندان این فروشگاه مانند بسیاری از کارمندان دیگر فروشگاه های اپل در سراسر جهان هیچگاه او را از نزدیک ندیده بودند اما گویی دوستی نزدیک و صمیمی را از دست داده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رسانه های مونترال نیز همگی روز 5 شنبه این خبر را در صدر توجه خود قرار داده بودند. 2 روزنامه پر تیراژ این شهر که به طور رایگان در شبکه متروی این شهر پخش می شوند (24H و مترو) خبر درگذشت استیو جابز را مهمترین تیتر خود کرده بودند. روزنامه های رسمی نیز همانند آنها صفحه 1 خود را به این خبر اختصاص دادند. روزنامه فرانسه زبان La Presse با انتشار عکس بزرگی از او در هنگام معرفی مک بوک با تیتر مرگ یک نابغه این خبر را پوشش داد. روزنامه فرانسه زبان Le Journal de Montreal نیز با تیتر درگذشت آموزگار اپل این خبر را اعلام کرد و 5 صفحه از شماره این روز خود را به پوشش این خبر اختصاص داد. روزنامه انگلیسی زبان گزت نیز با چاپ عکسی از او با عنوان:&amp;laquo;ایده پردازی که طلیعه دار استفاده همگانی از کامپیوتر شخصی و تغییر دهنده فرهنگ استفاده و روش تجربه ما از موسیقی ، فیلم و موبایل بود&amp;raquo; یاد کرد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته این توجه رسانه ها مختص مونترال نبود و تقریبا همه روزنامه های کانادا این خبر را در صفحه اول خود پوشش دادند مرور صفحه اول روزنامه های جهان نیز نشان می دهد کمتر روزنامه مهمی وجود داشت که این خبر را از قلم انداخته باشد هرچه باشد او مردی بود که باعث شد روزنامه ها نیز به گونه دیگری خوانده شوند. اکنون بسیاری از روزنامه ها و رسانه های اصلی در جهان به واسطه اپلیکیشن های اپل و از طریق ابزارهایی چون آی پد، ای فون و آی پاد به دست مردم می رسند و ابزارهایی که تحت رهبری او ساخته شده اند آینده رسانه ها را برای همیشه تغییر داده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از نقل قول هایی که در ساعات اولیه پس از مرگ او بارها در شبکه های خبری و رسانه های مختلف و شبکه های اجتماعی باز گو می شد بخش هایی از سخنرانی او در دانشگاه استنفورد بود جملاتی که شاید برای همیشه در یاد ها بماند و به نوعی وصیت نامه او خطاب به همه مردم و به خصوص جوانان علاقه مند به ایجاد تغییر در جهان به شمار رود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;...هر روز مقابل آینه می ایستم و می گویم اگر امروز آخرین روز زندگیت باشد چکار می کنی؟ اینکه مرگ چقدر به ما نزدیک است بزرگترین عاملی بود که بتوانم در زندگیم &amp;nbsp;مهمترین تصمیم ها را بگیرم. چرا که تقریبا همه چیز، انتظارات فراوان، غرور، ترس از شکست همه، در مقابل مرگ ارزش خود را از دست می دهند. فکر اینکه روزی خواهم مرد مهمترین عاملی بود که مرا از افتادن به دام فکر کردن در باره اینکه چیزی برای از دست دادن دارم برحذر داشت. شما هم اکنون هم برهنه هستید و چیزی وجود ندارد که بخواهد مانع راهتان شود... مرگ بهترین اختراع حیات است. او مامور تغییر زندگی ها است او باعث می شود جدید جایگزین قدیمی شود... زمان شما محدود است پس آن را با زیستن در قالب زندگی دیگری به هدر ندهید. اسیر دگم اندیشی نشوید که حاصل تفکر دیگران است. اجازه ندهید سر و صدای حاصل از اندیشه های دیگران مانع شنیدن صدای درونی خودتان شود و از همه مهمتر شجاعت دنبال کردن صدای قلبتان و راهی را که به شما نشان می دهد داشته باشید. همه چیزهای دیگر اهمیت ثانوی دارند.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خبر کوتاه بود و حتی غیر منتظره هم نبود. استیو جابز در سن 56 سالگی دیده از جهان فرو بست.&amp;nbsp;مرگ راهب بلند آوازه و الهام بخش اپل اتفاق کوچکی برای مردم نبود. بسیاری از مردم جهان از خبر مرگ او به واسطه ابزارهایی مطلع شدند که خود او معمار آنها بود. استیو جابز با روحیه الهام بخشش با سخت کوشی های وسواس گونه اش، با همان چهره تکیده از بیماری و با همان ظاهر ساده، پیرهن مشکی و شلوار جینش، با پشتکار و قدرت رهبری بی نظیرش، با آینده نگری و سخنان میخکوب کننده اش برای همیشه در یاد ها خواهند ماند. اسپیلبرگ بعد اعلام خبر درگذشت جابز در پیامی نوشته بود که او بزرگترین مخترع و نوآور تاریخ معاصر پس از ادیسون تا کنون است. شاید باور حقیقت نهفته در این اعلام چندان آسان نباشد اما وقتی در کوچه وخیابان های امروز ببینیم که چند نفر از فناوری های او از آیپاد، آی پد، ای فون ، آی تیونز و فناوری های لمسی و لوح های رایانه ای استفاده می کنند، اگر ببینیم چند نفر از انیمیشن هایی که پیکسار او ساخت و صنعت انیمیشن را برای همیشه دگرگون کرد(داستان اسباب بازی، خانواده شگفت انگیزها، کمپانی هیولاها و ...) لذت برده اند و از آن مهمتر چند نفر از رایانه های شخصی &amp;ndash; که به واسطه او بود که اولین بار چنین عمومیتی یافت - &amp;nbsp;استفاده می کنند به حقیقت نهفته در این تمجید پی خواهیم برد.&amp;nbsp;به همین دلیل بود که زمانی که در شامگاه چهارشنبه (به وقت محلی) خانواده او در بیانیه ای رسما خبر درگذشت جابز را اعلام کردند این خبر به صدر اخبار همه رسانه های جهان راه یافت. شبکه CNN آمریکا که مشغول پخش برنامه شبانه پیر مورگان بود با قطع برنامه به سراغ وولف بلیتزر رفت تا او به پوشش خبر درگذشت آینده نگر دوران ما بپردازد. از همان ساعت بسیاری از مردم به مقابل فروشگاه های اپل در سراسر جهان شتافتند تا به نام بزرگ او ادای احترام کنند. سیل پیام های تسلیت جاری شد. لری پیج ، سرگئی برین (بنیانگذارن گوگل) مارک زاکربرگ ( مدیر فیس بوک) ، بیل گیتس، استیو بالمر (مدیران ارشد مایکرو سافت)، استیو وزنیاک (شریک و دوست جابز و همکار او در تاسیس اپل) و اسپیلبرگ که همگی از همکاران او و شریک او در این صنعت بودند پیش از دیگران پیام های خود را منتشر کردند شاید به این دلیل که بیش از دیگران می دانستند با چه فقدان تاسف باری مواجه هستند.مردم اما در مقابل فروشگاه های اپل به شیوه دیگری یاد او را گرامی داشتند. شلوغ ترین مکان فروشگاه اپل در نیو یورک بود و البته دیگر شهرها هم شاهد حضور مردم در مقابل فروشگاه های اپل بود. از توکیو تا مونترال و پکن و لندن و ... مردم با به جای گذاشتن یادداشت ها ، کارت پستال ها ، گل و شمع یاد او را گرامی می داشتند شاید یکی از تاثیر گذارترین صحنه های این یادبود های مردمی زمانی شکل گرفت که در بسیاری از شهرهای جهان کاربران محصولات اپل ، به جای روشن کردن شمع اپلیکیش شبیه سازی شمع را روی گوش های موبایل و تبلت های خود فعال کردند و آنها را مقابل ورودی مغازه های اپل قرار دادند. بدین ترتیب مردی که زندگی مردم جهان را تغییر داد شاهد بزرگداشتش به شیوه ای بود که خود ابداعش کرده بود.در شهر مونترال رفت و آمد و تجمع دوست داران جابز در مقابل فروشگاه اپل در مونترال در روز بعد نیز ادامه داشت. مردم بسیاری به خیابان سنت کاترین می آمدند تا با دقیقه ای حضور در مقابل این فروشگاه و نوشتن یادبودی و امضای عکس های او که به شیشه مغازه چسبیده بود به او ادای احترام کنند. سبدی از سیب ، شمع های روشن و گل ها و کارت های یادبود بخشی از پیاده رو مقابل مغازه اپل در مونترال را &amp;ndash; مانند بسیاری دیگر از نقاط جهان &amp;ndash; مزین کرده بود &amp;nbsp;نوشته ها به زبان های مختلفی برای او شادی و آرامش ابدی طلب می کردند. در ساعت 2 روز پنجشنبه همکاران فروشگاه اپل مونترال که اولین روز کاری خود در غیاب مدیر افسانه ای خود را تجربه می کردند از مردم خواستند به احترام او 1 دقیقه سکوت کنند. اگرچه شاید بسیاری از کارمندان این فروشگاه مانند بسیاری از کارمندان دیگر فروشگاه های اپل در سراسر جهان هیچگاه او را از نزدیک ندیده بودند اما گویی دوستی نزدیک و صمیمی را از دست داده اند.رسانه های مونترال نیز همگی روز 5 شنبه این خبر را در صدر توجه خود قرار داده بودند. 2 روزنامه پر تیراژ این شهر که به طور رایگان در شبکه متروی این شهر پخش می شوند (24H و مترو) خبر درگذشت استیو جابز را مهمترین تیتر خود کرده بودند. روزنامه های رسمی نیز همانند آنها صفحه 1 خود را به این خبر اختصاص دادند. روزنامه فرانسه زبان La Presse با انتشار عکس بزرگی از او در هنگام معرفی مک بوک با تیتر مرگ یک نابغه این خبر را پوشش داد. روزنامه فرانسه زبان Le Journal de Montreal نیز با تیتر درگذشت آموزگار اپل این خبر را اعلام کرد و 5 صفحه از شماره این روز خود را به پوشش این خبر اختصاص داد. روزنامه انگلیسی زبان گزت نیز با چاپ عکسی از او با عنوان:&amp;laquo;ایده پردازی که طلیعه دار استفاده همگانی از کامپیوتر شخصی و تغییر دهنده فرهنگ استفاده و روش تجربه ما از موسیقی ، فیلم و موبایل بود&amp;raquo; یاد کرد.&amp;nbsp;البته این توجه رسانه ها مختص مونترال نبود و تقریبا همه روزنامه های کانادا این خبر را در صفحه اول خود پوشش دادند مرور صفحه اول روزنامه های جهان نیز نشان می دهد کمتر روزنامه مهمی وجود داشت که این خبر را از قلم انداخته باشد هرچه باشد او مردی بود که باعث شد روزنامه ها نیز به گونه دیگری خوانده شوند. اکنون بسیاری از روزنامه ها و رسانه های اصلی در جهان به واسطه اپلیکیشن های اپل و از طریق ابزارهایی چون آی پد، ای فون و آی پاد به دست مردم می رسند و ابزارهایی که تحت رهبری او ساخته شده اند آینده رسانه ها را برای همیشه تغییر داده اند.یکی از نقل قول هایی که در ساعات اولیه پس از مرگ او بارها در شبکه های خبری و رسانه های مختلف و شبکه های اجتماعی باز گو می شد بخش هایی از سخنرانی او در دانشگاه استنفورد بود جملاتی که شاید برای همیشه در یاد ها بماند و به نوعی وصیت نامه او خطاب به همه مردم و به خصوص جوانان علاقه مند به ایجاد تغییر در جهان به شمار رود.&amp;laquo;...هر روز مقابل آینه می ایستم و می گویم اگر امروز آخرین روز زندگیت باشد چکار می کنی؟ اینکه مرگ چقدر به ما نزدیک است بزرگترین عاملی بود که بتوانم در زندگیم &amp;nbsp;مهمترین تصمیم ها را بگیرم. چرا که تقریبا همه چیز، انتظارات فراوان، غرور، ترس از شکست همه، در مقابل مرگ ارزش خود را از دست می دهند. فکر اینکه روزی خواهم مرد مهمترین عاملی بود که مرا از افتادن به دام فکر کردن در باره اینکه چیزی برای از دست دادن دارم برحذر داشت. شما هم اکنون هم برهنه هستید و چیزی وجود ندارد که بخواهد مانع راهتان شود... مرگ بهترین اختراع حیات است. او مامور تغییر زندگی ها است او باعث می شود جدید جایگزین قدیمی شود... زمان شما محدود است پس آن را با زیستن در قالب زندگی دیگری به هدر ندهید. اسیر دگم اندیشی نشوید که حاصل تفکر دیگران است. اجازه ندهید سر و صدای حاصل از اندیشه های دیگران مانع شنیدن صدای درونی خودتان شود و از همه مهمتر شجاعت دنبال کردن صدای قلبتان و راهی را که به شما نشان می دهد داشته باشید. همه چیزهای دیگر اهمیت ثانوی دارند.&amp;raquo;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pnazemi.persianblog.ir/post/300</link>
      <author>پوریا ناظمی</author>
      <comments>http://pnazemi.persianblog.ir/comments/15812/8082239/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-15812.post-8082239</guid>
      <pubDate>Thu, 06 Oct 2011 03:06:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>3000 میلیارد تومان یعنی چه ؟</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;این روزها با بسیاری از دوستان که احوال پرسی می کنم، بحث این اختلاس کذایی هم مطرح می شود &amp;nbsp;و هر کس به نوعی در باره آن واکنش نشان می دهد. اما بعد از اشاره ای گذرا به این داستان یک باره بحث مثلا به گران شدن یکی از محصولات روزمره و یا افزایش کرایه می رسد. وقتی بسیاری از اوقات میزان شدت عصبانیت و یا تحیر مخاطبان را از دو موضوع ، مثلا گران شدن شیر، نان یا بقیه اقلام روزمره و این اختلاس مقایسه می کنید معمولا به این نتیجه می رسید که موضوع اختلاس &amp;nbsp;اگرچه خبر بزرگی تری است اما به اندازه گرانی برای راوی دردآور نیست. علت این مساله فقط به این مساله بر نمی گردد که این اختلاس تاثیر مستقیمی بر زندگی مردم ندارد &amp;ndash; که دارد - &amp;nbsp;بلکه به نظرم موضوع دیگری در پشت پرده باعث می شود تا مردم آن را چندان احساس نکنند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;به یاد داشته باشید من اینجا قصدم این نیست که بحث سیاسی &amp;nbsp;یا اقتصادی&amp;nbsp;انجام دهم.&amp;nbsp;بلکه می خواهم یکی از نکاتی را که معمولا در کلاس های عمومی نجوم مطرح می شود را با مثالی عینی از جامعه دوباره یادآوری کنم.&lt;br /&gt; ابتدا صورت مساله را ببینید: یک فرد یا گروهی از افراد به لطایف الحیلی در روز روشن مبلغی نزدیک به 3000 میلیارد تومان اختلاس کرده اند. اما این یعنی چقدر پول؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;واقعیت این است که ما نمی توانیم درک درستی از این پول داشته باشیم و به همین دلیل اگر ببینیم همکار ما در اداره در فیش حقوقی اش 10 هزار تومان بیشتر از ما گرفته واکنشمان تندتر از واکنشی است که به این خبر می دهیم. مغز ما قدرت درک اعدادی که مقیاسی برای مقایسه آنها وجود ندارد را ندارد. مثلا همه ما می دانیم 3000 میلیارد تومان خیلی است اما فرقش با 300 میلیارد تومان چقدر است؟ با 30 هزار میلیارد تومان چقدر فرق دارد و فرقش با مثلا 3000 میلیارد دلار چیست؟ کمی به این اعداد نگاه کنید آیا چندان برای شما تفاوتی دارند؟ و آیا درک ما از این تفاوت ها به اندازه درکی که از تفاوت 30 هزار تومان با 300 هزار تومان داریم هست یا نه؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;همین بحث در باره اعدادی که در نجوم و یا فیزیک ابعاد پایین هم مطرح هستند به وجود می آیند. مغز ما اگرچه به طور مجرد برای درک مفهوم اعداد در ساختارهای ریاضیاتی مشکلی ندارد و آنها را بعنوان ساختارهای مجردی می بیند که در یک ساختار تعریف شده نقش مشخصی را بازی می کنند، اما برای درک واقعیت آنها باید معیاری برای سنجش در اختیار داشته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;این مورد محدود به اعداد هم نیست در یک بیابان بدون عوارض مشخص اگر عارضه ای در افق شما وجود داشته باشد به دلیل عدم وجود هیچ مقیاسی در کنار آن نمی توانید دقیق تشخیص دهید که آیا به تپه ای در 200 متری نگاه می کنید یا کوهی در 2000 متری . یکی از دلایل گم شدن های فراوان میان بیابان نوردهای قدیم هم همین اشتباهات حاصل از خطای تخمین بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نمونه ای که در کلاس های نجوم آن را همیشه مطرح می کردم تعداد ستاره های یک کهکشان بود . کهکشانی مانند راه شیری تخمین زده می شود حداقل تعداد 200 میلیارد ستاره در دل خود جای داده باشد بیایید همین حد پایین را در نظر بگیریم . وقتی به دانشجویان گفته می شود این تعداد ستاره در راه شیری وجود دارد معمولا واکنشی نشان نمی دهند و تنها زمانی نسبت به این عدد واکنش نشان می دهند که به آنهاابزارهایی داده شود که ببینند این عدد چقدر بزرگ است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بیایید ببینیم چنین معیارهایی را می توان برای این اختلاس هم پیدا کرد یا نه.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;یکی از معروف ترین این مقیاس ها را یکی از وبلاگ نویسان مطرح کرده بود که د رشبکه های اجتماعی هم بازتاب زیادی یافت. او نوشته بود (متاسفانه چون نمی دانم اصل ایده مال کی بود نتوانستم نقل قول از سایت اصلی کنم) اگر کورش کبیر از 2500 سال پیش ماهی 100 میلیون تومان پس انداز می کرد امروز در حساب بانکی اش مبلغ 3000 میلیارد تومان پول وجود داشت. در نگاه اول شاید غیر ممکن به نظر برسد اما درست است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;2500 سال &amp;times; 12 ماه &amp;times; 100 میلیون تومان = 3.000.000.000.000 تومان یا همان 3 هزار میلیارد تومان خودمان&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بیایید جور دیگری حساب کنیم. فرض کنیم شما در یک بخت آزمایی برنده می شدید و همین مقدار پول به عنوان جایزه به شما داده می شد . پول ها همه به شکل اسکناس های 10 هزار ریالی &amp;nbsp;(هزار تومانی) به شما تحویل می شد و مانند فیلم های تبلیغاتی این اسکناس ها را پشت هم می چیدند. فکر می کنید اگر از مقابل منزل خانه شما این نوار خوش شانسی &amp;nbsp;اسکناسی آغاز می شد تا کجا ادامه می یافت؟ چند حالت ممکن است . اول اینکه فرض کنید این مسیر به طور مستقیم قرار بود ادامه پیدا کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;img style="border-width: 1px; border-color: black; border-style: solid; margin: 2px;" src="http://www.bb4h.com/wp-content/uploads/2011/02/random-numbers.jpg" alt="" width="400" height="532" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;براساس شناسنامه اسکناس های بانک مرکزی ابعاد اسکناس های 10 هزار تومانی&amp;nbsp;&amp;nbsp;166 در 70 میلی متر است و ابعاد اسکناس های هزار تومانی با تقریب در همین حد است. اگر بخواهید 3000 میلیارد تومان را در قالب این اسکناس ها دریافت کنید، نیاز به تقسیم &amp;nbsp;10&lt;sup&gt;12&lt;/sup&gt;&amp;times;3 بر 1000 دارید که نتیجه می شود 10&lt;sup&gt;9&lt;/sup&gt;&amp;times;3 &amp;nbsp;قطعه اسکناس که هر یک طولی معادل 166 میلی متر یا 0.000166 کیلومتر دارد. ضرب این دو عدد این نتیجه را به شما می دهد : 498 هزار کیلومتر. فقط یادتان باشد زمانی که در این مسیر برای برداشتن اسکناس هایتان پیش می روید برای ماه هم دست تکان بدهید. چون فاصله متوسط ماه با زمین تقریبا 384 هزار کیلومتر است و شما پس از توقفی در ماه باید یک سوم این مسیر را هم به پیش بروید تا به انتهای مسیر اسکناسی خود برسید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اما شاید نخواهید اسکناس ها را مستقیم در امتداد هم بچینید تا به ماه برسد و در عوض آنها را روی سطح زمین و با احتساب انحنای &amp;nbsp;زمین دنبال کنید. شعاع استوایی زمین 6370 کیلومتر است. بنابراین محیط دایره استوایی زمین می شود(محیط دایره از فرمول 2&amp;pi;r حساب می شود) درحدود 40 هزار کیلومتر. بنابر این اگر نوار حاصل از&amp;nbsp;چسباندن اسکناس های &amp;nbsp;هزار تومانی را روی استوا (دقت کنید که زمین اندکی دچار پخیدگی در استوا است و شعاع استوایی بزرگتر از شعاع قطبی است) و در امتداد شعاع استوایی زمین دنبال کنید، می توانید با این نوار نزدیک به 13 بار زمین را&amp;nbsp;از&amp;nbsp;روی&amp;nbsp;خط&amp;nbsp;استوا دور بزنید (در حدود12/45 بار).&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;برای اینکه داستان هیجان انگیز تر شود یک لحظه تصور کنید حالت بالا را بخواهید با اسکناس های 100 تومانی رایج تکرار کنید. همه چیز 10 برابر می شود یعنی با این تعداد اسکناس می توانید از دم خانه خود مستقیم تا ارتفاع 4میلیون و 980 هزار کیلومتری &amp;nbsp;زمین سفر کنید. به عبارت دیگر اگر مبلغ این اختلاس را به صورت اسکناس های 100تومانی در آورید و در امتداد هم قرار دهید تقریبا 13 برابر فاصله زمین تا ماه را می پوشاند. هنوز عمق فاجعه برایتان معلوم نشده است؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;به یاد داشته باشید که بشر در کل ، 6 بار و در طی ماموریت های اپولو 11 تا 17 به ماه سفر کرد ( که آپولو 13 نتوانست بر ماه فرود آید و به زمین برگشت) یعنی ماموریت های سرنشین دار که به مقصد فرود بر سطح ماه با موفقیت اجرا شدند در طول تاریخ انسان را در کل 12 بار در این مسیر برده و برگردانده اند (6 بار برده و 6 بار هم برگردانده اند) مجموع مسافتی که این سفاین در کل این سفر ها طی کرده اند از طول مسیری که جاده اسکناس های 1000 تومانی شما می سازد کمتر بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بیایید از زاویه دیگری به این عدد نگاه کنیم. فرض کنیم شما که برنده خوش شانسی بوده اید و دوستان اختلاس گر کل آن را به عنوان جایزه به شما تقدیم&amp;nbsp; می کنند. این بار در بسته های 100 تایی 1000 تومانی. متاسفانه وزن دقیقی از هر قطعه اسکناس را پیدا نکردم اما فکر می کنم تقریب 1 گرم خیلی اشتباه نباشد و حتی پایین تر از وزن واقعی باشد (اگر کسی عدد دقیق تری دارد ممنون می شوم به من هم اطلاع دهد) بنابر این هر بسته 100 تایی از هزار تومانی ها &amp;nbsp;حدود 100 گرم وزن دارد. شما برای دریافت کل مبلغ 3000 میلیارد تومان باید 30 میلیون بسته 100 تایی اسکناس 1000 تومانی دریافت کنید. یعنی 30 میلیون بسته 100 گرمی . یعنی وزن پول های شما 3 میلیون کیلوگرم خواهد شد. برای اینکه مقایسه ای کنید دقت کنید این مقدار تقریبا معادل وزن 600 فیل آفریقایی است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;می دانم که تا کنون سرگیجه گرفته اید اما چند نکته دیگر هم هست که به نظرم بد نیست به آن فکر کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اولیش را به عهده خودتان می گذاریم . ببینید این مبلغ چند درصد تولید ناخالص ملی کشور است و آن را برای یکی از اقتصادهای بزرگ جهان مثل امریکا یا ژاپن&amp;nbsp; محاسبه کنید ببینید چند دلار می شود (یعنی اگر بخواهیم اختلاسی در آمریکا انجام دهیم که نسبت اختلاس به تولید ناخالص ملی با&amp;nbsp; اختلاس اخیر ایران یکی باشد معادل چند دلار خواهد شد) و بعد محاسبات بالا را برای آن عدد تکرار کنید تا جایگاه این اختلاس در اقتصاد ایران را هم درک کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اما بیایید فرض کنیم همین مبلغ را دوباره به شما هدیه می دهند اما این بار به شکل سکه های 1 تومانی!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;فقط از شما می خواهند پس از شمارش این مبلغ رسید آن را امضا کنید و حتما هم باید آن را بشمارید و باز تصور کنید از شوق این در آمد کلان بلافاصله و با سرعتی که معادل شماردن پیاپی اعداد از 1 به بعد است شروع به شمردن می کنید و تا زمانی که این شمارش را به پایان می برید نه می خوابید، نه غذا میخورید، نه اب می نوشید، نه با کسی حرف می زنید و فقط می شمارید و می شمارید و می شمارید ... فکر می کنید چقدر زمان طول می کشد تا آخرین سکه &amp;nbsp;را شمرده و و رسید را امضا کنید؟ اصلا فرض کنید هیچ حرکت فیزیکی انجام ندهید فقط از 1 تا3 هزار میلیارد را پشت هم و تند تند بشمارید تا پولتان را بدهند و بروید. فکر می کنید بتوانید این کار را در 10 ساعت به اتمام برسانید؟ در 20 ساعت چطور ؟ 2 روز کامل؟ ...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;متاسفم . شما حداقل ( و بدون هیچ وقفه ای ) برای شمردن عدد 1 تا 3000 میلیارد به 220 هزار سال زمان نیاز دارید (اگر شک دارید همین الان شروع کنید به شمردن از یک و ببینید کی به 3 هزار میلیارد می رسید J )&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;علت هم این است که اگر چه در ابتدا روند شمارش سریع پیش می رود اما زمانی که می خواهید عدد مثلا 2هزار میلیارد و 782 میلیون و 846 هزار و 437 را بخوانید زمان طولانی تری باید تامل کنید. بدین ترتیب اگر متوسط 3 ثانیه را برای شمارش اعداد در نظر بگیرید در این صورت در هر ساعت می توانید به طور متوسط 1200 عدد را بشمرید (فراموش نکنید که این برای عدد 1 تا 1200 صادق نیست بلکه برای متوسط بازه شمارش درست است و هرچه بالاتر می روید زمان بیشتری برای شمردن یک عدد نیاز دارید) بدین ترتیب در یک روز می توانید &amp;nbsp;28 هزار و 800 عدد و در یک سال 10 میلیون و 512 هزار عدد بشمارید و &amp;nbsp;درنتیجه برای به پایان رساندن شمارشتان به &amp;nbsp;285 هزار و 388 سال نیاز دارید. من تازه تخفیف هم دادم و نوشتم 220 هزار سال.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بدین ترتیب شما 220 هزار سال برای شمارش این رقم اختلاس زمان لازم دارید باز هم برای یادآوری بد نیست بدانید که گونه انسان دانا یا آخرین قدم تکامل که گونه هومو ساپینس نامیده می شود (یعنی ما انسان های امروزی) 200 هزار سال پیش از آفریقا منشا گرفته است. یعی اگر اولین انسان هوموساپینس به محض به وجود آمدن شروع به شمارش بی وقفه اعداد می کرد هنوز به رقم اختلاس اخیر نرسیده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آخرین مقایسه را بد نیست با دنیایی بزرگ مقیاس انجام دهید. کهکشان ما همانطور که در بالا گفتم &amp;nbsp;تخمین زده می شود بین 200 تا 400 میلیارد ستاره داشته باشد. بیایید با فرضی تندروانه این عدد را 300 میلیارد در نظر بگیریم &amp;nbsp;اگر قرار باشد از این اختلاس به هر ستاره یک تومان اختصاص دهید حداقل 10 کهکشان به اندازه راه شیری نیاز دارید تا بتوانید به تعداد مناسب ستاره برای این کار پیدا کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;همه این حرف ها برای یاد آوری این نکته بود که در مواجهه با اعداد بسیار بزرگ و بسیار کوچک باید دقت بیشتری کرد ذهن ما به دلیل در اختیار نداشتن مبنایی برای مقایسه به سرعت نسبت به آن بی تفاوت می شود و در این موارد لازم است مترهای آشنایی برای درک ابعاد آنچه درباره اش صحبت می کنیم برای خود طراحی کنیم .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;----&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;پ.ن: من مطلب را که می نوشتم جایی در تقسیم اشتباه کرده بودم و طولی که برمبنای اسکناس های 10 هزار تومانی نوشته بودم در حقیقت برای اسکناس های 1000 تومانی درست بود. پس از اینکه یکی از دوستان در نظرات تذکر داد برای اینکه کل مطلب را بازنویسی نکنم در مثال داخل متن ، ارزش اسکناس ها را از 10 هزار به 1000 تغییر دادم . با تشکر از ایشان. فقط یک نکته ای که دوباره مایلم تاکید کنم این است که قصد من نشان دادن درک ناپذیری مفهوم اعداد بزرگ برای ذهن ما است و این عدد اختلاس به این دلیل که موضوع صحبت ها و گپ های روزانه شده است، بهانه خوبی برای یادآوری این مفهوم بود. بدیهی است که حجم مبادلات پولی در سیستم بانکی کشور ما و دیگر نقاط دنیا اعداد شگفت انگیز و نجومی تری هستند و بازهم بدیهی است که این مبادلات در قالب پرداخت های نقدی صورت نمی گیرد . همه این حرف ها بهانه ای بود که یادآوری کنم درباره اعدادی که می شنویم دقت بیشتری کنیم. اگر قرار باشد معیاری برای مهم بودن یا بزرگی این اختلاس آورده شود به نظرم یکی از معیارهایی که می تواند مورد استفاده قرار گیرد مقایسه آن با میزان تولید ناخالص ملی کشور و فهرست اختلاس های بزرگ تاریخ است. و به نظرم در این صورت مهمتر از عدد اختلاس و اهمیت درک آن، تلاش دشوار برای درک ساختاری است که اجازه چنین اختلاسی و موارد مشابه را می دهد.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pnazemi.persianblog.ir/post/299</link>
      <author>پوریا ناظمی</author>
      <comments>http://pnazemi.persianblog.ir/comments/15812/8018995/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-15812.post-8018995</guid>
      <pubDate>Mon, 26 Sep 2011 03:37:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مرگ ناگزیر دریاچه ارومیه</title>
      <description>&lt;div style="color: #000000; font-family: Tahoma,Verdana,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: 10pt; margin: 8px; text-align: right; direction: rtl; background-color: #ffffff;"&gt;
&lt;p&gt;این مطلبی بود که در باره دریاچه ارومیه در مجله آنلاین پروژه نیو ساینس ژورنالیسم نوشته بودم :&lt;span class="Apple-converted-space"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;a href="http://www.newsciencejournalism.net/index.php?%2Fnews_articles%2Fview%2Fturquoise_jewelry_of_iran_urmia_lake_death_or_survive%2F" target="_blank"&gt;The impending death of Urmia Lake&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://pnazemi.persianblog.ir/post/297</link>
      <author>پوریا ناظمی</author>
      <comments>http://pnazemi.persianblog.ir/comments/15812/7992153/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-15812.post-7992153</guid>
      <pubDate>Wed, 21 Sep 2011 17:14:35 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>طلوع سیاره میمون ها</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;نسخه کامل تر مطلبی در باره فیلم طلوع سیاره میمون ها که امروز در سیب منتشر شده بود&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;Rise of the Planet of the Apes&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL"&gt;&lt;em&gt;کارگردان: روپرت وایت&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL"&gt;&lt;em&gt;بازیگران: جیمز فرانکو، فریدا پینتو&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;em&gt;محصول : 2011- رتبه در IMDB: 7.9 از 10&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;img style="border-width: 1px; border-color: black; border-style: solid; margin: 2px;" src="http://cdn.mos.totalfilm.com/images/i/international-rise-of-the-planet-of-the-apes-trailer-lands-59772-470-75.jpg" alt="" width="450" height="338" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;سیاره میمون ها داستانی است که بارها در قالب فیلم های سینمایی و سریال های تلوزیونی روایت شده است. شاید بیشتر خوانندگان آن را با روایت تیم برتون از آن به یاد داشته باشند. فیلمی که در کنار روایت آن گریم های استثنایی ریک بیکر، استاد چهره پردازی آمریکا ، باعث شد تا خاطره ای چشمگیر از آن در ذهن دوستداران این داستان ها باقی بماند. جذابیت داستان و علاقه طرفداران آن باعث شد تا این داستان به طرق مختلف به حیات خود ادامه دهد. آخرین نمونه این موارد فیلم طلوع سیاره میمون ها است. فیلمی که اگرچه در قالب همین سری ساخته شده است، اما می توان آن را اثری مستقل نیز ارزیابی کرد. اثری که اگرچه در یک چهارچوب کلی به چگونگی تحول و تکامل میمون ها به گونه ای هوشمند می پردازد و شاید بتواند پاسخی به برخی از پرسش های در باره شکل گیری سیاره میمون ها و شاید توضیحی گذرا بر سکانس بحث بر انگیز پایانی فیلم سیار میمون ها داشته باشد، اما خودش به تنهایی قابل توجه و بحث است. اگر چه در فیلم به طور مشخص اشاره ای به این موضوع نمی شود اما شاید این داستان اگرنتواند چگونگی به وجود آمدن سیاره میمون ها در فیلم و داستان اصلی را روایت کند اما می تواند توضیح دهد که چطور بازمانده سفر اکتشافی فضایی که در فیلم اصلی پس از سپری کردن ماجراهایی در سیاره میمون ها، هنگامی که به زمین بازگشت خود را با تمدنی میمون محور مواجه دید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;داستان به تلاش های دانشمندی به نام ویل رودمن با بازی جیمز فرانکو می پردازد که در پی تلاش برای یافتن درمانی برای بیماری آلزایمر دست به آزمایش هایی برای بازسازی و توانمند سازی سلول های مغزی می زند. آزمایش های انجام شده برروی میمون ها نتایج قابل توجهی از خود نشان می دهد اما یک اتفاق باعث قطع بودجه و تعطیلی آزمایشگاه می شود و در این بین رودمن فرزند تازه به دنیا آمده یکی از میمون های تحت آزمایش را به خانه خود می برد. او که پدرش نیز به آلزایمر مبتلا است به طور محرمانه درمان هایآزمایشگاهی را روی پدر خود انجام می دهد و شاهد بهبود پدرش است که البته فرآیندی موقت است. در این بین او متوجه می شود میمون نوزاد بدون اینکه تحت درمان دارویی باش از مادر خود توانایی های ذهنی را به ارث برده است . به این معنی که توان افزایش یافته مغزی مادر که تحت تاثیر داروها بوده به طور ژنتیکی به فرزند منتقل شده است. در طول زمان، روند آموزش میمون جوان سیر صعودی می یابد و او توانایی های فراتر از حد انتظار از خود نشان می دهد. داستان شکل گیری سیاره میمون ها از جایی آغاز می شود که این میمون برای دفاع از پدر دکتر رودمن که دوباره با بازگشت آلزایمر مواجه است و مورد تهدید همسایه ها قرار گرفته به همسایه او حمله می کند و در نتیجه بر اساس حکم دادگاه به یک مرکز نگهداری حیوانات سپرده می شود و آنجا با ظلمی مواجه می شود که انسان ها با در رفتار با حیوانات و میمون های دیگر از خود نشان می دهند. او باقی مانده دارو ها را می دزدد و با در معرض دارو قرار دادن دیگر میمون ها باعث افزایش بهره هوشی انها می شود و شورشی علیه انسان ها را در راه بازگشت به طبیعت آغاز می کند. جایی که توانایی های بدنی به همراه هوش جدید آنها انسان ها را در مواجهه با این گونه جدید ناکارآمد می کند. ورود آنها به جنگل عملا غاز تکامل میمون های هوشمند است. اوج تکامل این گونه در جایی است که شامپانزه تحت درمان شروع به حرف زدن می کند و بدین ترتیب راه ارتباطی میان انسان ها و میمون ها و میمون ها با یکدیگر از طریق تکلم زبانی آغاز می&amp;nbsp; شود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;فیلم جلوه های ویژه چشمگیری دارد در زیر نورافکن مسایل علمی سوال های زیادی وجود دارد که باید به آنها پاسخ داده شود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نخستین ایرادی که می توان در فیلم دید نحوه انتقال هوشمندی از مادر به فرزند است. مادر شامپانزه قهرمان داستان برای مدتی تحت درمان دارویی بوده که در مراحل آزمایشگاهی و برای افزایش ضریب هوشی و ترمیم سلول های مغزی او استفاده می شده است. ترکیب این دارو ها و تمرین های پیچیده ای که گروهی از متخصصان با این میمون انجام داده اند باعث افزایش ضریب هوشی او بود. اما همه این توانایی ها به فرزند او منتقل شد و البته این فرزند فرصتی برای تعلیم دیدن از مادر خود نداشت. بنابراین این دارو ها باید تاثیری بر ساختار ژنتیکی مادر داشته باشند که بتواند وارد DNA او شده و در چرخه وراثت بخشی از آن داده ها به کودک منتقل شد. چنین فرصتی برای این شامپانزه کوچک وجود نداشته است. البته نمونه های نسبتا مشابهی وجود داشته است. برای مثال چندی پیش در آبزمایشگاهی در توکیو، گروهی از متخصصان آموزشی طولانی به شامپانزه ای را آغزا کردند که توانایی های حافظه کوتاه مدت و کار با ابزارهای دیجیتالی که مخصوص او ساخته شده بود را توسعه می داد . فرزند او نیز این توانایی ها را به ارث برد اما ه از طریق ژنتیک. بلکه مادر او ، استفاده از این فناوری جدید را به او آموزش داده بود و در واقع بخشی از فرآیند تربیتی شامپانزه کوچک بود و به ویژه اینکه این تمرینات عمدتا به نتیجه دریافت جایزه ختم می شد و کودک نیز تحت تعلیمات مادر به زودی راه و روش کار کردن با سیستمی که او را به جایزه می رساند، را آموخت. نهادینه شدن چنین توانایی هایی در ساختار ژنتیکی یک موجود به طوریکه قابل انتقال به نسل بعدی باشد فرآیندی طولانی را می طلبد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نکته دیگر تاثیر نحوه تاثیر دارو است. درحالی که مادر قهرمان داستان مدتی طولانی تحت تاثیر دارو و تمرین بوده است و فرزندش نیز این توانایی را به ارث برده است در صحنه قیام این میمون، به محض اینکه اولین دوز دارو در اختیار میمون های مرکز نگهداری قرار داده می شود، آنها در مدت کوتاهی با افزایش ضریب هوش بی نظیری مواجه می شوند. یعنی اتفاقی که حداقل در طی 2 نسل برای شامپانزه اول افتاد در طی چند ساعت برای گروه دوم می افتد.چنین تغییر شگفتی اگرچه حتی برای یک نسل نیز بسیار زیاد است اما وقوعش در طی چند ساعت باعث چنان آشفتگی های در ساختارهای بدن می شود که عملا تحمل آن امکان ناپذیر خواهد بود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;ضمن اینکه سوال بسیار مهم تری در این زمینه وجود دارد که تنها فعال سازی سلول های مغزی یک میمون یا انسان به تنهایی برای افزایش توان ذهنی کفایت می کند یا نه . مغز انسان برای اینکه بتواند به هوش فعلی دست پیدا کند، در طی فرآیند تکاملی خود، با پیچ خوردگی های زیاد باعث شده تا به حداکثر سطح ممکن دست پیدا کند. سلول های مغزی فعال باید بتوانند در جایی حضور داشته باشند و برای همین حجم مغز پارامتری تعیین کننده در میزان هوشمندی گونه های مختلف به شمار می رود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نکته دیگر در این فیلم گام مهم آخری است که شامپانزه جوان بر می دارد و شروع به سخن گفتن می کند. اگرچه هوشمندی شرط لازمی برای سخن گفتن است اما شرط کافی نیست. برای اینکه موجودی بتواند سخن بگوید علاوه بر نیاز به هوشمندی برای ترکیب آوا ها و طراحی کلماتو استفاده مناسب و به جا از آنها، باید از نظر ساختار فیزیولوژیکی نیز توان این کار را داشته باشد. میمون ها و شامپانزه های فعلی از نظر ساختار حنجره و زبان و تارهای صوتی توان صحبت کردن ندارند و نمی توانند آواهای مورد نیاز برای تکلم را تولید کنند. بنابر این بر فرض هوشمند شدن شاید بتوانند بر مبنای آواهایی که توانایی تولید آنها را دارند زبانی را شکل دهند اما اینکه در بدو رسیدن به نقطه هوش مناسب بتوانند به زبانی مانند انگلیسی صحبت کنند فراتر از توانایی های فیزیک ایشان است. البته این امکان که بتوانند دستورها و کلمات و واژه های زبان انسانی را تشخیص دهند نه تنها در شامپانزه ها که توانایی ذهنی بالاتری از بسیاری از گونه ها جانوری دارند که حتی در گونه های کمتر هوشمند نیز ممکن است کما اینکه حیوانات خانگی مانند سگ&amp;nbsp; و گربه می توانند به خوبی اسم خود ودستورات صاحبان خود را (در رده محدودی ) شناسایی و اجرا کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نکته مغفول مانده دیگری که در این فیلم و البته کل روند داستان های سیاره&amp;nbsp; میمون ها وجود دارد این است که گونه های مختلف میمون ها با یکدیگر تفاوت های جدی دارند. شامپانزه ها، بابون ها، گوریل ها و دیگر انواع میمون ها دارای تفاوت های ژنتیکی و ریخت شناسی مختلفی هستند و حتی با فرض اعمال دستکاری ژنتیکی سطح امکان تکامل هر یک از آنها با دیگری متفاوت است در حالی که در فیلم همه گونه های مختلف میمون ها در یک قالب رشد پیدا کرده و هوشمند می شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اما در کنار ایرادهای علمی که داستان دارد پیام های مهمی نیز در بطن آن وجود دارد که می تواند مورد توجه جدی قرار گیرد. استفاده آزمایشگاهی از حیوانات یکی از مواردی است که سال های طولانی مورد بحث محافل مختلف بوده است و در این فیلم نیز مورد توجه قرار گرفته است. استفاده ابزاری از حیوانات از یک سو و رفتارهای غیر اخلاقی انسان با خود از مضامین پنهان در داستان است. داستانی که شاید هشداری باشد برای ما که اگر رفتارهای خود را اصلاح نکنیم و نتوانیم انسانیت خود را زندگی کنیم، شایستگی های خود را از دست داده و تقدیرمان از دست انسان ها خارج خواهد شد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pnazemi.persianblog.ir/post/296</link>
      <author>پوریا ناظمی</author>
      <comments>http://pnazemi.persianblog.ir/comments/15812/7955355/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-15812.post-7955355</guid>
      <pubDate>Fri, 16 Sep 2011 06:03:26 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
