پایان دوره همکاری در نسخه چاپی جام جم

دیروز سرانجام دوره همکاری ام با نسخه چاپی روزنامه جام جم به پایان رسید. جام جم اولین و تنها روزنامه ای بود که همکاری حرفه ای با آن داشتم. در ابتدا و در زمانی که خانم طباطبایی و از طریق دوستم ذوالفقار دانشی نسب، به جام جم معرفی شدم اون موقع قرار بود روزنامه ستونی به نام جام دانش راه بیاندازد که به طور خلاصه اخبار علمی روز را جمع آوری کرده و در صفحه اول پوشش دهد و دوستان آن موقع من را پیشنهاد کرده بودند که احتمالا به دلیل همکاری من با ماهنامه نجوم بود. نجوم هم در واقع اولین و تنها مجله ای بود که تقریبا به طور مداوم با آن همکاری داشته ام. اولین بار در آخر دوره های درسی ام در مشهد بود که بابک امین تفرشی، تماس گرفت و پیشنهاد همکاری را داد و بدین ترتیب پس از بازگشت از مشهد عملا همکاری ام با مجله را آغاز کردم.

در جام جم مدت ها هر روز به دفتر روزنامه می رفتم و خبرها را چک می کردم ، انبوهی خبر را در می آوردم و به دبیرمان می دادم تا پس از تایید 4، 5 تای آنها بلافاصله ترجمه ای از  خبرها را آماده کرده و تحویل دهم. پس از مدتی برای کاشف شروع به نوشتن کردم و بعد صفحات روزنامه.

زمان آقای جدی نیا و خانم عاکفیان هم به همکاری حق التحریریم ادامه دادم تا اینکه در دوره خانم عاکفیان قراردادم بسته شد و چندی بعد و بعد از رفتن خانم عاکفیان، دبیر گروه شدم که تا دیروز ادامه داشت.

در جام جم فرصت کار کردن با گروهی از روزنامه نگارهای حرفه ای و خوب کشور را داشتم و البته این شانس را داشتم که همیشه مدیران از بخش علمی روزنامه حمایت کردند.

کارهای متفاوتی انجام شد. شاید بهترین کاری که در آن دوره انجام دادیم این بود که از ترجمه کننده صرف خبرهای روز دنیا وارد فضا تولید شویم. وقتی اتفاقی می افتاد با مسولان و افراد ذی ربط تماس می گرفتیم و گفتگو هایی را با آنها به صورت تلفنی یا اینترنتی انجام می دادیم . در دوره ای،  تقریبا هر هفته یکی ، دو و حتی 3 گفتگوی اختصاصی در صفحات دانش چاپ می شد  متاسفانه بعد از مدتی این روند رو به کاهش گذاشت ولی ثمره خود را داشت و این ارتباطات جا افتاد.

ضمیمه سیب را هم در این مدت راه انداختیم که در حقیقت جایگزینی بر دو هفته نامه پر خواننده پیشین یعنی کاشف و حکیم بود که مدتی تعطیل شده بودند و به این ترتیب دوباره بازگشتند. پس از 2 سال وقتی دیدم مدیریت همزمان سیب و صفحه به هر دو آسیب می زند داوطلبانه مدیریت سیب را به دوست و همکار خوبم بهاره صفوی منتقل کردم.

بعضی از مقالاتی که ما کار کردیم ، روزنامه را در رده نخستین روزنامه هایی قرار می داد که موضوعی مهم را مورد پوشش قرار دادند. گفتگو و گزارش کامل و دنباله داری که از کشف گونه جدیدی از انسان در روزنامه به چاپ رسید، گفتگویی مفصل با فیروز نادری، پوشش روز به روز سفر انوشه انصاری به فضا، گزارش روز به روز سفر بابک امین تفرشی و حمید خداشناس به قطب جنوب برای رصد کسوف ، انتشار ویژه نامه آغاز سال جهانی نجوم و انبوهی گفتگوی اختصاصی و گزارش های تحلیلی از وضع علمی در ایران و خارج از کشور حاصل این دوره بوده است. شاید چند تا از معدود گزارش های تحقیقی حوزه علم در سال های اخیر در این دوره منتشر شدند.

نمی دانم چقدر این نزدیک به 10 سالی که در روزنامه جام جم و عملا فضای حرفه ای روزنامه نگاری بوده ام مفید بوده است و آیا دست آوردی برای جامعه ما و جامعه مطبوعاتی داشته یا نه ولی با همه مشکلات سعی کردم اصول را رعایت کنم. همیشه موفق نبودم ولی سعی میکردیم و سعی می کردیم خبر دروع به مردم ندهیم. خبر اشتباه را جلویش را بگیریم و تا جایی که امکاناتمان اجازه می داد فضای خشک علم را برای مردم به فضایی مفرح تبدیل کنیم و هر لحظه یاد بگیریم. به همین دلیل گروه علمی جام جم امروز یکی از کامل ترین بانک های نشریات علمی – نسخه های چاپی و الکترونیکی – را دارد. اکنون هم خوشحالم که سعیم را کرده ام.

 هیچگاه از اعتبار جام جم برای کارهای دیگرم استفاده نکردم و سعی کردم همیشه با این وسوسه که کار را به خوبی می شناسم مقابله کنم و اجازه بدهم یادگیری هایم ادامه پیدا کند.

به هرحال خوب و بد این دوره تمام شد.

دیروز رسما سکان گروه دانش را به دوست خوبم آقای شهرام یزدان پناه سپردم و آمدم بیرون. البته هنوز ارتباطم با جام جم برقرار است و از فردا، به طور رسمی تری بخشی از صفحه دانش آنلاین روزنامه جام جم در اختیار من خواهد بود که اخبار علمی را در آن صفحه پوشش دهم . البته فقط درباره خبرهایی مسولیت خواهم داشت که در این صفحه با امضای من منتشر شود .

پایان این دوره که مانند هر دوره کاری دیگری پر از خاطرات شیرین و تلخی بود، برایم احساس نوعی خلا را به همراه دارد. با همه بی نظمی هایم به دیدن دوستان جام جم و حرف زدن های گاه و بیگاه با ایشان دلخوش بودم. امیدوارم اما در این رفتن هم خیری باشد و روزنامه با مدیریت شهرام یزدان پناه در گروه دانش بتواند راه جدید و موفقتری را در پیش بگیرد.

چندی پیش نوشته بودم چیزهای اندکی وجود دارد که دلبسته آنها باشم. یکی از آنها فضای نجوم کشور بود که با استعفایم از شاخه آماتوری انجمن نجوم ایران در اعتراض به روندهایی که مانع رونق گرفتن درست فعالیتهای نجومی و لذت بردن مردم و منجمان آماتور از زیبایی های آسمان می شد، شاید باعث تغییری شوم که البته این گونه نشد. به هر حال کاری بود که فکر می کردم و هنوز هم فکر می کنم کار درستی بود. انتظار خاصی هم نداشتم که الان گله کنم چرا هیچ واکنشی از آن کار ندیدم یا اینکه مثلا حتی با وجود چندین دوره داوری در رقابت های مسیه و اینکه پیشنهاد رقابت صوفی را مطرح کردم و دو دوره ای هم با کمک دوستان در برگزاری اش نقش داشتم و با وجود  اینکه در دورانی که چندان توجهی به چنین برنامه هایی نبود ، در جام جم این رقابت را معرفی کردیم و گزارش هایش را منتشر ساختیم ، چرا هیچ کس حتی به تعارفی دعوت نکرد تا در آخرین دوره رقابت مسیه حضور داشته باشم و حداقل در قامت همان خبرنگار آن را پوشش دهم.

برنامه آسمان شب و حضورم در برنامه های رادیو و تلوزیون دلخوشی دیگری بود که آن را هم چند سالی است بنا بر مصالحی کنار گذاشته ام  و اینک از آخرین دلخوشی حقیقی ام هم کناره گرفته ام (که این بار به دلیل تغییری بود که در وضع زندگیم در حال رخ دادن است). البته به قول نیما باید از چیزی کاست تا بر چیزی افزود و من امیدوارم این افزودن شامل حال من و روزنامه همزمان باشد.

خلاصه همه این ها را نوشتم تا از همه استادانم ، مدیرانم و دوستانم در جام جم تشکر و ازآنها – حداقل بابت همکاری در بخش چاپی روزنامه – خداحافظی کنم و از آنها بابت همه کمک ها، راهنمایی ها و حمایت هایشان از من و صفحه تشکر کنم. امیدوارم همیشه موفق و پیشرو باشند.

 

 

/ 13 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعید

آقای ناظمی خیلی دلم گرفت وقتی این مطلبتون رو خوندم. حس خیلی دردناکی داشتم. چون یه جورایی خودم این حس رو تجربه کردم. من رو همش به یاد دوره ای از نجوم بین سالهای 78 تا 86-87 انداختید که فکر میکنم مثل ابرنوختری در جامعه نجوم بود که حالا نور ضعیفی ازش پابرجاست البته منظورم این نیست که الان دیگه نجوم فعال نیست ولی رونق اون سالها رو هم نداره. حس خلائی رو که میگید یه جورایی احساس میکنم. اما از روزنامه چاپی که رفتید اسمان شب که تعطیل شد از انجمن که استفعا دادید. پس حالا کجا میخواین باشید؟؟؟ کجا شما رو فعالیت هاتون و مقاله هاتون رو ببینیم؟؟؟ کجا دوباره می درخشید؟؟؟ یاد وقتهایی می افتم که با ذوق و شوق کلی منتظر مقاله هاتون یا صحبتها و برنامه هاتون بودم. نرید اینجوری از همه جا، یا اگه میرین دوباره بدرخشید بذارین ما هم از درخشیدن شما لذت ببریم.

خیلی دلم گرفت.

[عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی] ای بابا چرا این جوری می کنین شما [عینک] ما دلمون خیلی تنگ میشه براتون [قهر] امیدوارم به جاهای خیلی هیجان انگیز تری توی کارتون برسید [عینک]

افسون فرهومند

با نظر آقای سعید موافقم.یهو نرید.... اگه هم میرید باز خیلی بهتر از قبل برگردید.... الگوی تازه کار های نجوم شما و انسانهای موفقی مث شماست.... [لبخند]

افسون فرهومند

با نظر آقای سعید موافقم.یهو نرید.... اگه هم میرید باز خیلی بهتر از قبل برگردید.... الگوی تازه کار های نجوم شما و انسانهای موفقی مث شماست.... [لبخند]

دوستدار آسمان شب طبیعت فراموش شده

من هم مثل دوستان دیگه می گم که امیدوارم روزی برسه که شاهد درخشش دوباره ی شما باشیم!امیدوارم...! هیچ وقت یادم نمیره قسمت هایی از آسمان شب رو که شما هم حضور داشتید ...آسمان شب...من بخش بزرگی ازشادی های زندگیم رو مدیون این برنامه و سازندگان اونم...هرجا که هستید خدا پشت و پناهتون باشه!

اثنی عشری(شخانه)

رفتم دوباره پست "جدایی های بسیار" رو نگاه کردم ...اونجا حرف از جداییتون از انجمن نجوم اماتوری بود ...و من امیدوار بودم دیگه این پست های تلخ ادامه پیدا نکنه...نمی دونم اسم این پست رو میشه تلخ گذاشت یا ....به هر حال هنوز هم وقتی به اوایل اشناییم با نجوم بر می گردم شما و اقای تفرشی توی خاطراتم هستید.این جدایی ها رو همه امون طی می کنیم.کاشکی همه امون یه چیزی داشته باشیم که از دست داشتنش ارزش ناراحتی رو داشته باشه...همین داشتنه نشانه خوبیه... هر جا هستید اسمانی باشید

آتیلا پرو

پوریا جان وقتی خواندن این متن را به پایان رساندم واقعا دلم گرفت...نمیدونید چقدر دوست دارم این حرفها را من هم فریاد بزنم... ولی فقط یک چیز رو خوب میدونم واون این هست که تا این دوار کج خراب نشه اتفاق جدیدی نمیفته... به امید دیدار دوست عزیز

سمیه کرمی

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت. روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری‌ست. روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند قفل افسانه‌یی‌ست و قلب برای زندگی بس است. روزی که معنای هر سخن دوست‌داشتن است تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی. روزی که آهنگِ هر حرف، زندگی‌ست تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست‌وجوی قافیه نبرم. روزی که هر لب ترانه‌یی‌ست تا کمترین سرود، بوسه باشد. روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود. روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم... □ و من آن روز را انتظار می‌کشم حتا روزی که دیگر نباشم (احمد شاملو) shamlu is still waiting.. so can we!!!!

فرزاد

خسته نباشید. امید وارم هر جا که هستی و به هر کاری که مشغولی دوستدارانت رو فراموش نکنی.به امید دیدار