درد دل عمومی

چند وقتی است می خواهم برای کارهایم برنامه ریزی کنم

کارهای زیاد به جای مانده و کارهایی که باید انجام شوند. به بهانه این برنامه ریزی ها کنترل  بسیاری از موارد را از دست داده ام. قول های بسیاری داده ام که نتوانسته ام به آن وفادار بمانم و خود را هرروز توجیه کرده ام.

3 روز پیش صبح که به روزنامه رفتم یادم افتاد که از یکی از دوستان قدیم خانوادگی چند روزی است خبری نداریم نمی دانم چرا از بین همه راه های ممکن احمقانه ترین راه را برای چک کردن وضعش انتخاب کردم و نامش را در گوگل تایپ کردم. او مردی بزرگ و اندیشمندی کم نظیر است و زمانی که اولین نتایج جستجو را دیدم مانند برق گرفته ها به مونیتور خیره ماندم. او به کما رفته بود. همان چند روزی که از او خبر نداشتیم را او در شرایط دشوار میان مرگ و زندگی گذرانده بود. تماس هایم اغاز شد و خوشبختانه اکنون او به زندگی بازگشته است اگرچه تا ایستادن سر پا شاید راه طولانی را پیش رو داشته باشد.

عصر که به خانه بر می گشتم فکر کردم با هیچ توجیهی نمی توانم این رویداد را توجیه کنم. مردی سالم، قدرتمند با دریایی از دانشی که به آن معتقد است و بر اساس آن زندگی می کند در کمتر از لحظه ای به فاصله تفکیک ناپذیری بین مرگ و زندگی گام گذاشته بود. من آدم مرگ اندیشی نیستم هیچگاه به معنی عدد سن و سال فکر نکرده ام و نمی کنم اما یک لحظه این فکر از ذهنم عبور کرد که چقدر ممکن بود این اتفاق برای من یا هر کس دیگری هم بیفتد. 

اما اگر چنین شود چه کسانی از ما یاد خواهند آورد؟ ایا می خواهند از ما به نام افرادی که بر وعده های خود نماندند یاد کنند و یا کسانی که به قول و اعتقادشان بی هیچ توجیه و دست آویزی وفادار ماندند؟

آن زمان نمی توانم زمانی بخرم تا برنامه ریزی هایم تمام شود و کاری را شروع کنم !آنگاه هیچ باقی نخواهد ماند

پس اکنون که فرصت هست می خواهم از همه کسانی که احیانا به طریقی قولی به آنها داده ام و نتوانسته ام به وعده عمل کنم پوزش بطلبم. 

سعی خواهم کرد در حداقل زمان به جایی برسم که این وعده های باز مانده را به انجام برسانم و سعی کنم هرچه می توانم در زمان باقی مانده ام انجام دهم.

نمی دانم چقدر برایم فرصت باقی است اما نمی خواهم در آن لحظه پشیمان زمان های از دست داده و نگران وعده های وفا نکرده باشم. شاید که از ما نیز گاهی به نیکی یاد کنند.

ببخشید که این مطلب تا این حد شخصی بود و امیدوارم به هر آیینی که هستید برای این دوست عزیز و مهربان ما نیز دعا کنید! 

/ 4 نظر / 23 بازدید
سمیه

هووم، درد و دل که بد نیست! متاسفانه از یک جایی به بعدِ زندگیِ‌ها این جوری می‌شه. این جوری که آدم‌ها اون‌قدر توی کار و گرفتاری غرق می‌شن که از حال و روز هم بی‌خبر می‌شن. حالا نمی‌دونم می‌شه انداختش گردن زندگیِ قرن و بیست و یکمی، یا تا بوده همین بوده. من فکر می‌کنم، اگر گوشه کنار زندگی‌مون و وقت‌هایی که به روش‌های مختلف می‌گذرونیم رو خوب بگردیم، همیشه وقت هست برای این که از حال کسانی که برامون مهم هستند، با خبر بشیم؛ اصل قضیه وقت نداشتن نیست، اصلش شلوغی و سردرگمیِ زندگی‌هامونه، همه چی اون‌قدر سریع می‌گذره که ناگهان متوجه می‌شیم سال داره به انتها می‌رسه. اگر از هر روزی زمان کوتاهی‌ش رو به تفکر و مرور زندگی‌هامون بگذریم، اون‌وقت قول‌هایی که دادیم و آدم‌های مهم زندگی‌مون و کارهایی که باید انجام بدیم و....رو به خاطر میاریم. نیاز به مراقبه به عنوان رویکردی برای لحظه‌ای دور شدن از هیاهوی زندگی!!(البته از اوت‌لوک هم می‌شه استفاده کرد:دی) این‌جوریاست دیگه. پ.ن. خیلی کم می‌شناسمتون، ولی گمونم که آلردی از شما به نیکی یاد کنند. پ.ن.۲. امیدوارم که حال دوستتان تا حالا خوب شده باشد. شاد

شايان سليم شهشهاني

به ذهن شما اومدن نام يكي از دوستان قديمي بصورت ناگهاني ، تونسته در زندگي شما تاثير ثمر بخشي بذاره... ، حواسمان باشد كه چه اتفاق هاي بزرگتري كه ميتونه در زندگي بعضي ها بيفته و زندگي هزاران نفر ديگه را تغيير بده! (جمله بنديم داغونه ...! ، اميدوارم به هدفم رسيده باشم...)

تینا

نمی دونم به خدا اعتقد دارین یا نه اما توی این شلوغی ها حس می کنم خدا داره بهمون میخنده

اسمان

سلام می دونید خیلی وقتا آدما حتی به این موضوعات فکر نمی کنن اینکه ادم بتونه به این چیز ها فکر کنه و حتی به خاطرش از دیگران معذرت خواهی کنه نشان از بزرگی افکارش داره.هر چند هیچ وقت نمی رسی تمام اون کارایی رو که دوست داری انجام بدی! آسمان زندگیتان ژرف و پر ستاره [گل]